eitaa logo
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
769 دنبال‌کننده
19.8هزار عکس
9.8هزار ویدیو
336 فایل
کانال سبک زندگی👇 https://eitaa.com/dadhbcx ادمین @GAFKTH @Sydmusaviمدیر ⠀ 🌴 قرارگاه بسوی ظهور https://eitaa.com/dadhbcx/50553
مشاهده در ایتا
دانلود
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
#رمان_مذهبی_ازجهنم_تابهشت #قسمت_چهل_و_هفتم تو اتوبوس محمد جوادم خیلی حالش خوب نبود. ولی وقتی حال خر
از جهنم تا بهشت 🌺👇 به روایت حانیه مامان:حانیه جان. بیا این میوه ها رو بزار رو میز الان میرسن. _ اومدم ظرف میوه رو از مامان گرفتم و گذاشتم رو میز . _ مامان بهتر نبود منم برم باهاشون؟ مامان :حالا که نرفتی. الانم میرسن دیگه. این حجم دلهره و نگرانی برای من غیر قابل تحمل بود. فوق العاده میترسیدم از عکس العمل عمو نسبت به نمازخوندن و حجابم. تو فکر بودم که تلفن زنگ خورد. _ بله؟ فاطمه:سلام خانوم . سال نو مبارک. _ سلام نفسم. عیدت مبارک. خوبی؟ فاطمه: مرسی عزیزم توخوبی؟ _ نه فاطمه: چرا؟ _ فاطمه میترسم. میترسم از عکس العمل عمو فاطمه: مگه راه غلط رو انتخاب کردی؟ مگه به راهی که انتخاب کردی مطمئن نیستی؟ اون باید به ترسه که یه عمر حرفای اشتباه تحویلت داده و حالا معلوم شده واقعیت چیزی که میگه نیست. _ اره. مطمئنم راهم درسته ولی عمو ناراحت میشه . فاطمه: ناراحتی اون مهم یا خدا صدای آیفون بیانگر اومدن عمو اینا بود. _ فاطمه جان شرمنده اومدن من باید برم. خیلی ممنون که زنگ زدی عزیزم. سلام برسون. فاطمه: دشمنت شرمنده . خدانگهدارت عمو بهم محرم بود، پس دلیلی نداشت حجاب داشته باشم. یه شلوار پاکتی سبز با یه تیشرت مجلسی همرنگش. برای استقبال با مامان دم در ورودی ایستادیم. امروز روز اول عید نوروز بود، همون روز اومدن عمواینا. بابا و امیرعلی رفته بودن فرودگاه دنبالشون و چون خونشون رو فروخته بودن قرار بود این چند روز بیان خونه ما. از همون لحظه ورود حس خوبی نسبت به زن عموی جدیدم یعنی نداشتم. دقیقا همون حسی که تو مهمونی داشتم. جالبه با این که چندماهه ایران نبوده هنوزهم با مد اینجا کاملا آشنایی داره. یه تاب خیلی کوتاه مشکی یه مانتو سفید جلو باز که تا روی زانو بود و یه ساپورت مشکی و شالی که فقط پوششی بود برای کلیپسش. آرایشش که هم که قابل بیان نبود. خیلی گرم با من روبوسی کرد و با مامان خیلی سرد ، در حد یه غریبه اما مامان با اینکه میدونستم با زن عمو عاطفه خیلی راحت تر بود،با این وجود که اعتقاداتشون و عقایدشون بهم نمیخورد خیلی گرم باهاش احوالپرسی کرد و بعد هم نوبت عمو بود. زن عمو بعد از احوالپرسی با اینکه فکر کنم میدونست خانواده ما مذهبین اما شال و مانتو که چه عرض کنم بلیزش رو دراورد و داد به من که آویزون کنم و اینکارش مورد پسند هیچکدوم از ما نبود. . . عمو: ما نمیخواستیم مزاحم شما بشیم دیگه به اصرار تانیاجون اومدیم. دیگه فردا رفع زحمت میکنیم. میدونستم عمو مشکلش مزاحمت و اینجور چیزا نیست بلکه فقط اعتقادات بابا اینا بود اصلا نمیدونم چرا ولی نماز خوندن و حجاب داشتن و کلا هر کاری که مصداق دینداری باشه اذیتش میکنه . بابا: داداش زحمت چیه. مراحمید . مارو قابل نمیدونید؟ عمو: هه. نه بابا این حرفا چیه؟ میترسم خم و راست نشدن ما اذیتتون کنه. و بعد با لبخند معنی داری به من و زن عمو نگاه کرد. اما بابا در جوابش گفت: هرکس عقاید خودشو داره. عمو هم که از این خونسردی بابا جا خورده بود گفت: ولی در هر صورت ما فردا میریم هتل و تانیا رو هم میبریم با خودمون. نمیدونم چرا ولی خدا خدا میکردم که بابا اجازه نده و من مجبور نشم باهاشون برم. _ خودش میدونه. حالا من جواب عمو رو چی بدم. تو فکر بودم که صدای اذان بلند شد. امیرعلی با اجازه ای گفت و بلند شد و منم به دنبالش که عمو صدام کرد. عمو _ تانیا. تو کجا؟ _ میام الان. وضو داشتم سریع رفتم تو اتاق ، درو بستم و شروع به نماز خوندن کردم. با صدای در استرس گرفتم که نکنه عمو باشه ولی بعد گفتم حتما مامانه یا شایدم امیرعلی. _ السلام و علیکم و رحمة الله و بركاته وقتی سرم رو برگردونم با عمو مواجه شدم که دست به سینه دم در وایساده بود و با یه پوزخند عجیب و چهره ای که عصبانیت توش موج میزد به من زل زده بودم. وقتی دید نمازم تموم شد. اعضای صورتشو کمی جمع کرد و بعد انگار داره مورد چیز چندش آوری صحبت میکنه. گفت: تو نماز میخونی ؟ نماز رو با یه غلظت خاصی گفت. _ من من..... راستش....... مغزم از کار افتاده بود و نمیدونستم بايد چه جوابی بدم که براش قانع کننده باشه. عمو: تو چی؟ اینا محبورت کردن نه؟ سریع حاضر شو سریع . درو باز کرد بره بیرون. که سریع مغزم بهم فرمان داد _ نخیر. اینا مجبورم نکردن. خودم انتخاب کردم. عمو: چی؟ خودت انتخاب کردی؟ چی میگی تو؟ _ فهمیدم همه چیزایی که میگفتید غلط بوده. همه چیش. من به وجود خدا ایمان دارم به نماز ، به روزه.به حجاب و هزار تا چیز دیگه. پوزخندی زد که کفریم کرد. بعد هم رفت بیرون و درو محکم بست . و بعدش هم فقط صدای فریادهای عمو میومد که خطاب به مامان، باباو امیرعلی بود.
💗در اولین پنجشنبه اسفندماه 💫براتون آرزو می کنم 🌸یک روز پر از آرامش 💗یک عالمه شادی از ته دل 💫ساعاتی دوست داشتنی 🌸یک عالمه دلخوشی 💗و آخرهفته ای پر از خاطرات 💫 قشنگ و ماندنی... 🌸در کنار عزیزانتون داشته باشید 💗روزتون زیبا و در پناه خدا
اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ 🔴 حفظ آتش ایمان در دل ✍️ حجت‌الاسلام والمسلمين استاد رنجبر ❌ ما دو جور آتش داريم، يک آتش هست که با يک فوت خاموش مي‌شود. يک آتش هست وقتي فوت مي‌کني نه‌تنها خاموش نمي‌شود بلکه شعله‌ورتر هم مي‌شود. آتش شمع اينطور است و به يک فوت بند است، فوت کنی خاموش مي‌شود. 🔸 اما آتش يک حبه زغال را فوت کني، شعله‌ورتر مي‌شود. چرا آتش شمع اينطور و آتش حبه زغال اينطور است؟ آتش شمع زباني است و سر زبانش است. آتش در دلش راه پيدا نکرده است. اما آتش حبه زغال در دل و جانش جاي گرفته است. 🔸 دين، دينداري و ديانت دقيقا وصف همين شعله آتش را دارد. تشبيه دين به آتش هم در معارف ما آمده است. در آخرالزمان حفظ دين مثل حفظ آتش کف‌دست مي‌ماند. اين تشبيه هم خيلي روان و رسا و روشن است چون حقيقتا دين کار آتش را مي‌کند. 🔸 کار آتش چيست؟ خامی‌ها را تبديل به پختگي مي‌کند. طعم مي‌دهد و رنگ مي‌دهد و عطر مي‌دهد. شما غذايي که پخته مي‌شود را نگاه کن، قبل از پخته شدن خام بود. همين‌ طور آتش گرمابخش و حرارت‌بخش است، دين هم همينطور است، دين آدمي را معطر مي‌کند و پخته مي‌کند و گرما و حرارت مي‌بخشد. منتهی بعضي‌ها دين و ديانت، تنها بر سر زبانشان است. يعني مثال شمع را دارند. 🔸 وجود نازنين حضرت سيدالشهداء علیه السلام می‌فرماید: «وَ‌الدِّينُ لَعْقٌ عَلَى‏ أَلْسِنَتِهِم‏» بعضی‌ها دینشان سر زبانشان است، شما گاهی يک سيب می‌خوری و با هسته سيب در دهانت بازی می‌کنی. عرب به اين چيزی که در دهان شماست و با زبان شما بازی می‌شود می‌گويد: لعق، می‌گويد: بعضی دين لعق دهانشان است. فقط در دهانشان می‌چرخد و بعد هم دور می‌اندازند. يک اتفاق ناخوشايند که می‌افتد نماز و زيارت را کنار می‌گذارد، حجاب را کنار می‌گذارد، به يک فوت بند است. 🔸 اما بعضی نه، اين ديانت مثل يک حبه زغال است و آتشش در جانشان است. هرچه اتفاقات ناخوشتر و ناخوشايند‌تر است، اين‌ها شعله‌ورتر است. لذا در وصف حضرت سيدالشهداء علیه السلام داريم که هرچه به ظهر عاشورا می‌رسيد، افروخته‌تر می‌شد. 🔸 به قول حافظ شیرازی که می‌سراید: از آن به‌دير مغانم بزرگ می‌دارند که آتشی که نميرد هميشه در دل ماست وَالسَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مداحی_آنلاین_سختی_های_راه_قله_ها_حجت_الاسلام_عالی.mp3
2.93M
♨️سختی های راه قله ها 👌 بسیار شنیدنی 🎤حجت الاسلام حداقل برای یکنفر ارسال کنید 🌸⃟🌷🍃🧕჻ᭂ࿐✰   @dadhbcx
Part27_جان شیعه اهل سنت.mp3
13.76M
📚رمان " جان شیعه، اهل سنت"(27) ♥️" عاشقانه هاای برای مسلمانان" رویکرد این اثر وحدت شیعه و سنی است. “جان شیعه، اهل سنت” رمانی بلندی است که حکایت از ازدواجی خاص و زندگی مشترکی متفاوت از چیزی که تا به حال در رمان های عاشقانه خوانده ایم، می کند. این کتاب فراتر از تصور مخاطبانش به مفهوم واقعی اتحاد و برادری بین شیعه و سنی پرداخته است. ✍ اثر فاطمه ولی نژاد
🌷روزمهندس برمهندسین مبارک باد🌷 🌸⃟🌷🍃🧕჻ᭂ࿐✰   @dadhbcxadhbcx
♻️ مسئولیت‌پذیری ☑️ فرقی نمی‌کند چه کاری می‌خواهی انجام بدهی؛ مهم این است که نسبت به آن کار متعهّد باشی و آن کار را درست انجام دهی تا به پیروزی دست پیدا کنی. 🔸 این‌که کاری را سرسری انجام دهی یا به آن کار تعهّد نداشته باشی، موفقی که نمی‌شوی هیچ، باعث سلب اعتماد دیگران از خودت هم خواهی شد. 🌸⃟🌷🍃🧕჻ᭂ࿐✰   @dadhbcx
✍غیبت...! علیه السلام: غیبت آن است که درباره برادرت چیزی بگویی که خداوند آن را پوشیده نگه داشته است. 📚کافی،ج۲،ص۳۵۸ 🌸⃟🌷🍃🧕჻ᭂ࿐✰   @dadhbcx