eitaa logo
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
768 دنبال‌کننده
19.8هزار عکس
9.8هزار ویدیو
336 فایل
کانال سبک زندگی👇 https://eitaa.com/dadhbcx ادمین @GAFKTH @Sydmusaviمدیر ⠀ 🌴 قرارگاه بسوی ظهور https://eitaa.com/dadhbcx/50553
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 برای یه بچه، خونه امن ترین نقطه دنیا است و پدر و مادر قابل اعتماد ترین افراد هستند 🔻ولی وقتی این افراد قابل اعتماد هر از گاهی، خونه امن بچه رو با فریادهای بلندشون می‌لرزونند، بچه احساس بی‌پناهی بهش دست میده. اونوقته که اضطراب و ترس تو وجود بچه ریشه می کنه. ✅ شما باید در رابطه با فرزندتان، خودتان را كنترل كنيد. 🔻اين مسأله جايگاه شما را در خانواده ارتقاء می‌دهد و موجب افزایش سلطه و نفوذ شما می‌شود. آرامش شما باعث مي‌شود تا به عنوان يك منبع الهام بخش در دسترس فرزندتان باشيد و اين موضوع اعتماد و احترامی عميق بين شما و او ايجاد ميكند.
"لاٰ حَولَ وَلاٰ قُوَّةَ اِلّاٰ بِاللّٰهِ الْعَلیٌِ الْعَظیم" 🖼 هر روز خود را با بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ  آغاز کنیم: 🪧تقویم امروز: 📌 شنبه ☀️ ۱۷ آذر ۱۴۰۳ هجری شمسی 🌙 ۵ جمادی‌الثانی ۱۴۴۶ هجری قمری 🎄7 دسامبر 2024 میلادی 📖حدیث امروز: ✳️ پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله) فرمود: کسی که نماز می خواند، در حال نماز هیچ چیز از امور دنیایی به یادش نیاید (فقط خداوند در نظرش باشد)، در این صورت هرچیزی از خداوند بخواهد، به او عطا می کند. 📚مستدرک الوسائل ، ج ۱؛ ص ۲۶۵ 🔖مناسبت امروز: ✈️‌ روز جهانی هواپیمایی اَللّٰهُمَّ عَجِّلْ لِوَلیِّکَ الْفَرَج اِلٰهیٖ آمّیٖن
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱‌ (علیه‌السلام) 💚آقاجان هر روز را با سلام بر شما آغاز می‌کنیم! بر شما... که صاحب‌اختیار مایید! السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا اَمينَ اللَّهِ فى‏ اَرْضِهِ، وَ حُجَّتَهُ عَلى‏ عِبادِهِ
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
حسین‌جـــــآنم... 💔 دریاب بال خسته‌ی جویندگان که ما در اوج آرزو به هـوای تـــــو می‌پریم صَباحاً اَتَنَفَسُ.. بِحُبِ الحُسَین💚 🍃رو به شش گوشه‌ترین قبله‌ی عالم هر صبح بردن نام حسیـــن بن علی میچسبد: چِــقَدَر نـام تــو زیبـاست اَبــاعَبـــــدالله... هرکسی داد سَلامی به تو و اَشکَش ریخت ،،، او نَظـَرکَــرده‌ی زَهــراست... اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ وعَلی العباس الحسُیْن... ارباب بي‌کفن ســــــــلام...
🌷خدايا... به ما حكمت و خرد دروني عطا فرما تا هركس كه در مسير زندگيمان قرار مي گيرد را، به خوشبختي برسانيم. 🌷خدايا... به ماحكمتي ده كه فقط‌زيبايي ومهر تو و قدرت و عظمت تو را در درونمان احساس كنيم. 🌷پروردگارا... مارا راهنمايي كن تا بتوانيم براي انسانها و دیگر مخلوقاتت مفيد باشيم و به آنها كمك كنيم. 🌷خدايا... احساس‌خيرخواهي را در ما صد‌چندان كن. آن قدر كه از صميم قلب براي همه و همه، فقط بركت و سلامتي و خوشبختي آرزو كنيم و به اين وسيله، خودمان را رهای رها و آزادو خوشبخت نماييم. آمین یارب العالمین
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
#رمان #رهایی_از_شب #قسمت_چهلم فاطمہ خودش را بهم رسوند و بازومو با مهربانے گرفت.نمیتوانستم فاطمہ
تلفنم زنگ خورد. ڪاش میشد جواب نداد. ڪاش میشد تمام پلهاے ارتباطیم با سایہ هاے شوم زندگیم ویران میشد.. خیلے دلم میخواست بدونم اگر فاطمہ میدانست چہ دردسرهایے پشت خط انتظارم رو میڪشند باز هم بهم تذڪر میداد گوشیم رو جواب بدم؟؟ از زیر چادرم با دستان عرق ڪرده گوشے رو نگاه ڪردم. نسیم بود. مے‌دانستم چرا زنگ زده و اینجا بین این دونفر واقعا نمیشد با او بحث ڪرد.گوشیم رو در حالت بے صدا گذاشتم . نگاه معنے دارے بین من وفاطمہ رد وبدل شد.دیگہ غذا از گلوم پایین نمیرفت.گوشیم لرزش ڪوتاهے ڪرد.قاشقم رو روے بشقابم انداختم و پیامڪ نسیم رو از لاے چادرم باز کردم.نوشته بود: *گوشے رو جواب بده..دارے چہ غلطے میڪنے؟ * نمیدانم چرا اینقدر میترسیدم. اصلا تمرڪز حواس نداشتم.قلبم طبق معمول محڪم بہ قفسہ ے سینہ ام میڪوبید و تنفسم رو مختل ڪرده بود.حاج مهدوے ڪاملا مشخص بود ڪہ فهمیده مشڪلے هست.فاطمہ هم با نگرانے نگاهم میڪرد. حاج مهدوے در حالیڪہ سالادش رو چنگال میزد با لحنے خاص پرسید: – ببخشید مشڪلے پیش اومده؟ من سرم رو بالا گرفتم ونگاهی کوتاه بہ صورت محجوب و مغرور او انداختم و مثل نجوا گفتم:نہ… صداے ویبره گوشیم ڪلافه ام ڪرد با عصبانیت گوشے رو در دستم فشار دادم و خواستم خاموشش ڪنم ڪہ حاج مهدوے دوباره با حالتے خاص گفت: گوشیتون رو جواب نمیدید!!! این یعنے مشڪلے هست!! در یڪ لحظہ فڪر ڪردم وتصمیم نهاییم رو گرفتم. صندلیم رو عقب ڪشیدم وبا حرڪتے سریع بلندشدم -عذر میخوام.اگر اجازه بدید من جواب تلفنم رو بدم وبرگردم. حاج مهدوے با نگاهے خاص و سوال برانگیز گفت: اختیار دارید.راحت باشید. و من در حالیڪہ گوشی رو ڪنار گوشم مے‌گذاشتم بہ سمت بیرون رفتم و با نفسے عمیق سعے ڪردم عادے صحبت ڪنم. _بلہ نسیم بدون سلام احوالپرسے با عصبانیت بهم حملہ ڪرد: _حالا دیگہ گوشے رو جواب نمیدے؟؟ معنے این ڪارها چیہ؟! چیشده؟ نمیگے ما نگرانت میشیم؟ !  هہ!! فڪر ڪن منم باور شہ ڪہ تو نگرانمے!! ادامہ دارد... نویسنده:
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
#رمان #رهایی_از_شب #قسمت_چهل_و_یکم تلفنم زنگ خورد. ڪاش میشد جواب نداد. ڪاش میشد تمام پلهاے ارتبا
با لحنے سرد وناراحت گفتم: _چیشده حالا یڪ دفعہ دلتنگ من شدے؟! تو هیچ وقت اینقدر پشت هم زنگ نمیزدے! _خیلے بے انصافے! ! من تا حالا بهت زنگ نمیزدم؟! _نگفتم زنگ نمیزدے.!!! گفتم پشت هم میس نمینداختے.حتما اتفاق مهمے افتاده ڪہ اینقدر مسر بودے باهام حرف بزنے! او نفس عمیقے ڪشید و گفت: _اول بگو الان ڪجایے؟ ! _مسافرت!!! سوال بعدے؟؟ او با تعجب سوالم رو تڪرار ڪرد. _مسافرت؟؟؟؟ تو ڪہ جایے نداشتے برے؟! ڪس وڪارے نداشتے!! ڪجا رفتے دروغ گفتم: _اومدم قشم!! و فرداصبح برمیگردم _تو درقشم چیڪار میڪنے؟ چرا تنها رفتے؟!چرا بے خبر.؟ _توقع داشتے با ڪے برم؟ با ڪامران ڪہ ڪار دستم بده؟؟ یا با تو ڪہ همش تو اون شرڪت لعنتیت هستے!!! خستہ بودم ..احتیاج داشتم آب وهوایے عوض ڪنم.این ڪجاش اشڪال داره؟ او ڪہ لحنش آرومتر ومهربانتر شده بود با نگرانے پرسید: _ببینم چیشده عزیزم؟ ڪسے اذیتت ڪرده؟ نکنہ ڪامران حرڪتے ڪرده؟ حدسم درست بود.زنگ زده بود تا از زیر زبانم حرف بڪشد چرا ڪامران را دڪ ڪردم.پس ڪامران با مسعود تماس گرفتہ بود.حالا چہ حرفهایے بینشون رد وبدل شده بود خدا میدانست.هرچند پیش بینے آن حرفها زیاد هم سخت نبود. گفتم:نہ ڪامران تا حالا ڪہ یڪ جنتلمن ڪامل و بوده واز ناحیہ ے او خطرے تهدیدم نڪرده! او با ڪلافگے پرسید: _پس دیگہ چہ مرگتہ؟ حوصلہ ے سین جین شدن نداشتم .با بے حوصلگے گفتم: _نسیم من واقعا حوصلہ ے حرف زدن ندارم.وقتے برگردم همہ چیز رو توضیح میدم.. فقط الان ڪارے بہ ڪارم نداشتہ باشید. نسیم آهے ڪشید و با لحن دوستانہ اے تهدیدم ڪرد: _والا من ڪہ نفهمیدم تو دقیقا چہ مرگتہ.وحتے نفهمیدم تو چطورے تڪ وتنها رفتے قشم! فقط امیدوارم این تنهایے ڪمڪت ڪنہ تصمیم درستے بگیرے و ڪارے نڪنے ڪہ بعدها پشیمون شے. بے اعتنا به تهدیدش گفتم: _بسیارخوب ممنون ڪہ درڪ میڪنے…فعلا .. و گوشے رو قطع ڪردم. رفتم سمت میزمون.حاج مهدوے اونجا نبود.فاطمہ تا منو دید در حالیڪہ باقے مونده ے غذاها رو داخل ظرف یڪبار مصرف میریخت گفت: دیرڪردے چقدر!!! غذات از دهن افتاد! پرسیدم :حاج آقا ڪجاست؟ گفت:نمیدونم.غذاشو سریع خورد و پاشد رفت.بنده خدا معذب بود.نباید اصرارش میڪردے اینجا بشینہ. ادامہ دارد... نویسنده:
💢 سنگ سرد 🔰 آفتاب بالا نیومده، گله رو بالای کوه ‌برد و مثل همیشه زیر درخت سیب دراز کشید تا گوسفندا علف تازه بخورن. 🔸کتری رو از خورجین در ‌آورد و آب کرد و روی سنگای زیر درخت ‌گذاشت و آتشی درست ‌کرد. 🔹با احتیاط دست به سنگا میزد و با تعجب با خود می‌گفت: امروز هم آتیش، این سنگ سیاه رو داغ نکرده، جای سنگ سیاه را عوض ‌کرد و هر چه دست میزد سنگ داغ نمیشد. 🔸چند ساعتی گذشت، بلند شد و دستی به سنگ زد و با عصبانت گفت: از صبح آتیش روشنه و این سنگ کنارش هنوز سرده، با تیشه‌ای سنگ رو دو نیم کرد و با تعجب دید، کرم کوچکی وسط سنگ زندگی میکنه. 🔹اشک روی صورتش سُر خورد و رو به آسمان کرد و گفت: خدایا، تو که مراقب یه کرم توی سنگ هستی، به من چقدر محبت کردی و من هیچوقت سنگ وجودم رو نشکستم تا مهر تو رو ببینم. 📎 📎 📎 📎
💢 نهادینه کردن اعتماد 🔷 وقتی به کودک بگوییم &;تو می‌توانی&;، این جمله در ذهنش می‌ماند و فراموش نمی‌کند. این باور، اعتماد به نفسش را تقویت کرده و او را در روبه‌رو شدن با سختی‌ها قوی‌تر می‌کند. 📎 📎 📎 📎