eitaa logo
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
769 دنبال‌کننده
19.8هزار عکس
9.8هزار ویدیو
336 فایل
کانال سبک زندگی👇 https://eitaa.com/dadhbcx ادمین @GAFKTH @Sydmusaviمدیر ⠀ 🌴 قرارگاه بسوی ظهور https://eitaa.com/dadhbcx/50553
مشاهده در ایتا
دانلود
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
#سلام_بر_ابراهیم #قسمت‌شصت‌نهم ✨﷽✨ ٭٭٭ یک شب به اصرار من به جلسه عیدالزهرا سلام الله علیها رفتی
✨﷽✨ ابراهیم در تابستان ۱۳۶۱ که به خاطر مجروح شدن تهران بود، پیگیر مسائل .آموزش و پرورش شد در دوره های تکمیلی ضمن خدمت شرکت کرد. همچنین چندین برنامه و .فعالیت فرهنگی را در همان دوران کوتاه انجام داد ٭٭٭ بــا عصای زیر بغــل از پله هــای اداره کل آموزش و پرورش بــالا و پایین .می رفت. آمدم جلو و سلام کردم .گفتم:آقا ابرام چی شده؟! اگه کاری داری بگو من انجام می دم .گفت: نه،کار خودمه بعــد به چند اتــاق رفت وامضاءگرفت. کارش تمام شــد. می خواســت از .ساختمان خارج شود پرسیدم: این برگه چی بود. چرا اینقدر خودت را اذیت کردی!؟ گفت: یک بنده خدا دو سال معلم بوده. اما هنوز مشکل استخدام داره. کار .او را انجام دادم پرسیدم: از بچه های جبهه است!؟ گفت: فکر نمی کنم، اما از من خواست برایش این کار را انجام دهم. من هم .دیدم این کار از من ساخته است، برای همین آمدم .بعد ادامه داد: آدم هر کاری که می تواند باید برای بنده های خدا انجام دهد .مخصوصاً این مردم خوبی که داریم هر کاری که از ما ساخته است. باید برایشان انجام دهیم. نشنیدی که حضرت ».امام فرمودند: »مردم ولی نعمت ما هستند ٭٭٭ ابراهیم را در محل همه می شناختند. هرکسی با اولین برخورد عاشق مرام و .رفتارش می شد همیشــه خانه ابراهیم پر از رفقا بود. بچه هایی که از جبهه می آمدند، قبل از .اینکه به خانه خودشان بروند به ابراهیم سر می زدند یک روز صبح امام جماعت مســجد محمدیه)شــهدا( نیامده بود. مردم به .اصرار، ابراهیم را فرستادند جلو و پشت سر او نماز خواندند وقتی حاج آقا مطلع شــد خیلی خوشحال شــد و گفت: بنده هم اگر بودم .افتخار می کردم که پشت سر آقای هادی نماز بخوانم ٭٭٭ ابراهیم را دیدم که با عصای زیر بغل در کوچه راه می رفت. چند دفعه ای به .آسمان نگاه کرد و سرش را پایین انداخت رفتم جلو و پرسیدم: آقا ابرام چی شده!؟ اول جواب نمی داد. اما با اصرار من گفت: هر روز تا این موقع حداقل یکی .از بندگان خدا به ما مراجعه می کرد و هر طور شده مشکلش را حل می کردیم اما امروز از صبح تا حالا کســی به من مراجعه نکرده! می ترســم کاری کرده !باشم که خدا توفیق خدمت را از من گرفته باشد. ادامه دارد....                      
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
#یادت_باشد #قسمت‌شصت‌ونهم 🌿﷽🌿 🌹پنج شنبه عید غدیر عروسی کردیم،دوشنبه برای ماه عسل با قطار عازم مش
🌿﷽🌿 🌻در روز آخر سفر اصلا حال خوشی نداشتم،سردرد عجیبیبه سراغم آمده بود. تازه از حرم به هتل برگشته بودیم که به حمید گفتم: 🍎این سردردخیلی اذیتم میکنه،بی زحمت از داروخونه برام قرص مسکن بگیر. آن قدر حالم بد بود که به اسم قرصی گرفته بود دقت نکردم،هر روز دو بار قرص می خوردم ولی حالم بدتر می شد. با خودم گفتم: قرص هم قرص های قدیم! 🌷وقتی رسیدیم قزوین تازه متوجه شدم داستان از چه قرار است،متصدی داروخانه به خاطر مراجعات زیاد به اشتباه قرص بیماری های عفونی را به جای قرص مُسکن به حمید داده بود! ❤️خانه ما در کوچه ای بود که یک سمت آن به خیابان نواب وسمت دیگرش به خیابان هادی آباد منتهی می شد،اکثر خانه ها یک یا دو طبقه بودند. خانه هایی قدیمی که اکثرشان بوی ناب غذاهای اصیل ایرانی از قرمه سبزی گرفته تا آبگوشت تا هفت خانه آن طرف تر می پیچید،بویی که هوش از سرم آدم می برد. 💐حمید تنها پاسدار ساکن این کوچه بود،برای همین خیلی تاکید می کرد حواسمان به حرف ها ورفتارمان باشد. انتظار داشت چون ما نمونه یک خانواده پاسدار هستیم باید مراقب رفتارمان باشیم،می گفت: 🌺نکنه بلند بلند حرف بزنی کسی صداتو از پنجره کوچه بشنوه،وقتی آیفون رو جواب میدی آروم حرف بزن،از دست من عصبانی شدی با نگاهت عصبانیتت رو برسون،صداتو نبر بالا که کسی بشنوه. صدای تلویزیون ما همیشه روی پنج بود،تا حدی در منزل آرام صحبت می کردیم که صاحب خانه خیلی از اوقات فکر میکرد ما خانه نیستیم. 🌹بعد از برگشت در حال جابجا کردن وسایل سفر مشهد بودم که صدای حاج خانم کشاورز زن صاحب خانه را دم پله ها شنیدم: مامان فرزانه،یه لحظه میای دخترم از لفظ مامان گفتنش هم متعجب شده بودم و هم خنده ام گرفته بودم، برایمان یک ظرف غذا آورده بود،به من گفت: مامان جان،خسته راهید گفتم براتون ناهار بیارم. تشکر کردم و بعد از گرفتن غذا به خانه برگشتم. به حمید گفتم: شنیدی حاج خانم منو چی صدا کرد؟غذای امروزمونم که رسید. حمید در حالی که که به غذا ناخنک می زد گفت: 🌸آره شنیدم بهت گفت مامان،خیلی خوشم اومد،این نشونه محبت این زن وشوهر به ماست،مونده بودم کیه که به تو بگه مامان فرزانه؟!تو که خودت بچه ای! سر سفره که نشستیم یاد زرشک پلو با مرغی افتادم که روز اول زندگی بعد از مراسم عروسی خانه خودمان پخته بودم. بعد از آن چند وعده غذایی که از مراسم تالار اضافه مانده بود را خوردیم که اسراف نشود. ادامه دارد....