eitaa logo
آغـوش‌خــدا | 𝐀𝐠𝐡𝐨𝐬𝐡𝐞 𝐤𝐡𝐨𝐝𝐚
390 دنبال‌کننده
11.1هزار عکس
2.7هزار ویدیو
441 فایل
بِسْـمِ‌رَبِّ‌النْور؛✨️ "اینجاهر‌دل‌شکسته‌،التیام‌می‌یابد🌱" ناشناسمون🌵 https://harfeto.timefriend.net/17167459505911 🪴شرایط‌و‌همسایه‌ها : @sharaet_Canal -مدیر : @Laleiy - ادمین: @Seyede_dona براامام‌زمانت‌بمون🤍🌿!
مشاهده در ایتا
دانلود
📚 رمان زیبای 🌈 ✨ قسمت👈صد و نهم ✨ گفتم: _منو بچه هام فدای وحید...😢💓 با اشک عاشقانه نگاهش میکردم.وحید سرشو انداخت پایین😞 بعد دوباره به زینب سادات نگاه کرد.👀👶🏻حالش خیلی بد بود.خودشو مقصر میدونست.😓😖 حال خودم و زینب سادات که مرده بود یادم رفت.فقط به وحید فکر میکردم. بلند شدم،رفتم تو اتاق.یه پتو برداشتم،آوردم و انداختم روی زینب سادات.... نشستم جلوی وحید.وحید شرمنده سرشو انداخت پایین.بابغض😓😣 صداش کردم: _وحید😢💓 نگاهم نکرد. -وحیدجانم😢❤️ نگاهم نکرد.گفتم: _وحیدم...من داغ زینب رو میتونم تحمل کنم ولی این حال شما رو نمیتونم...وحید💞😢 دوباره اشکهام جاری شد.... فقط نگاهش میکردم.گفتم: _وحید،شما مقصر نیستی.کاری رو کردی که فکر میکردی درسته.👌به نظر منم کارت درست بود.اگه شما صدم ثانیه دیرتر میزدی،من زده بودمش..☝️ تو دلم گفتم.. ✨خدایا من میزدم تحملش برای وحید راحت تر بود.من راحت تر قبول میکردم کارم درست بوده.اینکه الان وحید خودشو مقصر میدونه برای منم سخت تره. ها..ولی ✨*هرچی تو بخوای*✨ صدای گریه ی فاطمه سادات اومد.... به وحید نگاه کردم.بلند شدم،رفتم تو اتاق.فاطمه سادات رو بغل کردم و رفتم تو هال.شهرام داشت به هوش میومد.به وحید گفتم: _این داره به هوش میاد.بیا ببندش.😥 وحید بدون اینکه به من نگاه کنه به شهرام نگاه کرد.بلند شد،طناب آورد.دست و پاهاشو محکم بست.... بعد همونجا به دیوار تکیه داد.نشست و زانوهاشو گرفت تو بغلش و سرشو گذاشت رو زانوش...😞😓😖 واقعا طاقت دیدن این حال وحید رو نداشتم.با فاطمه سادات جلو پاش نشستم و گفتم: _وحید،به مامانم زنگ بزنم بیاد فاطمه سادات رو ببره خونه شون؟😒👶🏻 وحید سرشو آورد بالا،به فاطمه سادات نگاه کرد و با تکان سر گفت آره.... زنگ زدم خونه بابا.محمد گوشی رو برداشت.تا صدای محمد رو شنیدم دوباره اشکهام جاری شد.😢محمد نگران شد.گفتم: _بیا اینجا. سریع اومد.خونه ما و خونه بابا سه تا خیابان فاصله داشت... محمد وقتی متوجه قضیه شد،مبهوت به ما نگاه میکرد.فاطمه سادات رو دادم به محمد و گفتم: _ببرش.😢 محمد بچه رو گرفت.رفت سمت در.برگشت و گفت: _دوباره برمیگردم...😥 چند دقیقه بعد حاجی رسید... با چند نفر دیگه.وقتی وحید رو تو اون حال دید تعجب کرد.😳😒شهرام به هوش اومده بود.بهار هم شاهد لحظه های داغ دیدن ما بود.اونا رو بردن. وقتی حاجی پتو رو کنار زد اشکهاش جاری شد.😢به من نگاه کرد که با اشک نگاهش میکردم.به وحید نگاه کرد.سرشو انداخت پایین وچشمهاشو بست.😞بعد مدتی چشمهاشو باز کرد.زینب سادات رو بغل کرد.بلند شد بره؛.. با زینب سادات.قلبم داشت می ایستاد😥😭صداش کردم:_حاجی😭 به من نگاه کرد. -بذارید یه بار دیگه ببینمش.😭👶🏻 بلند شدم رفتم نزدیک.خواستم زینبمو بغل کنم، حاجی بچه مو بهم نداد.به وحید نگاه کردم.👀 داشت به من نگاه میکرد.دوباره به زینب سادات نگاه کردم.از سر راه حاجی رفتم کنار تا بچه رو ببره.😭به وحید نگاه کردم.دوباره سرشو انداخت پایین.😣😓رفتم جلوی پاش نشستم و نگاهش میکردم. بقیه داشتن از صحنه عکس میگرفتن و کارهای دیگه.خونه شلوغ بود... بلند شدم دست وحید رو گرفتم.به من نگاه کرد. گفتم: _پاشو بریم تو اتاق.😒😢 بلند شد.به رد خون زینب سادات خیره شده بود.😞👀 دستشو با مهربانی فشار دادم،نگاهم کرد.گفتم: _بیا.😢❤️ رفتیم تو اتاق و درو بستم.وحید اصلا گریه نکرده بود. ... گوشیمو📱 آوردم.✨روضه حضرت علی اصغر(ع)✨ با صدای خودش براش گذاشتم. کنارش نشستم... وحید گریه میکرد.😭منم با اشک نگاهش میکردم.😭دلم خون بود ولی حال وحید برام مهمتر بود.روضه تموم شده بود ولی وحید گریه میکرد.😭😫نگرانش شدم.با التماس گفتم: _وحید...آروم باش.😨😢 ولی آروم نمیشد.گفتم: _وحید..جان زهرا آروم باش.😢🙏 باغصه نگاهم کرد.داشتم دق میکردم.گفتم: _وحید،من طاقت این حال شما رو ندارم، اینجوری میکنی دق میکنم.😭😣 سرمو گذاشتم روی پاش.سعی میکرد منو از خودش جدا کنه.گفت: _من بچه تو کشتم.😫😭 گفتم: _شما داری منو میکشی.😭💞 دیگه بلند گریه میکردم.حالم خیلی بد بود.با ناراحتی گفت: _دلم میخواد بمیرم.😣😫😭 با اخم😠 نگاهش کردم.سرشو انداخت پایین. گفتم: _اون میخواست منو بکشه.من با رفتارم کاری کردم که عصبی شد و...😣😭 وحید پرید وسط حرفم و گفت: _خداروشکر تو سالمی.اگه بلایی سر تو میومد.... ادامه دارد... 💎 ...📿 💎 ❌ 『 @dokhtaran_chadorii_313 』 👑دختران چادری👑
📚 رمان زیبای 🌈 ✨ قسمت👈صد و دهم ✨ گفت: _خداروشکر تو سالمی.اگه بلایی سر تو میومد من مرده بودم.😢❤️ عاشقانه نگاهش کردم و گفتم: _اگه تیرش بهت میخورد...😨😭 حتی نمیتونستم بهش فکر کنم.دوباره سرمو گذاشتم روی پاش و گریه میکردم.هر دو مون آروم گریه میکردیم. خیلی گذشت... در اتاق رو میزدن.صدای مادروحید اومد گفت: _وحید،زهرا،حالتون خوبه؟😢 صداش بغض داشت... سرمو آوردم بالا،به وحید نگاه کردم.به من نگاه میکرد.خیلی خوشحال شدم.لبخند روی لبم نشست.گفتم: _مامان نگران ماست.جواب بده.😊😢 وحید گفت: _زهرا خیلی دوست دارم..خیلی.😍😢 لبخند عمیقی زدم و گفتم: _ما بیشتر.☺️😢 وحید هم لبخند زد.مامان دوباره صدامون کرد. صدامو صاف کردم و گفتم: _مامان جان، ما خوبیم.☺️ به وحید نگاه کردم و گفتم: _ که ما خوبیم،سالمیم.☺️✨ وحید گفت: _ .☺️😢 گفتم: _شما واقعا خیلی مردی.مهربان، عاقل،عاشق، وظیفه شناس، مسئول،باغیرت،قوی،محکم هرچی بگم کمه....😇 بعد با شیطنت گفتم: _ولی دو تا عیب بزرگ داری.😌✌️ وحید سؤالی نگاهم کرد.گفتم: _خوش قیافه و خوش تیپی.😎 وحید فقط نگاهم کرد.گفتم: _آخ..یادم رفت.😇 -چی رو؟😳 -باید برای بهار یه کم کاراته بازی میکردم.☺️👊 به خودم اشاره کردم و گفتم: _قبلنا خوش سلیقه تر بودی.😌 وحید لبخند زد.😊😒بالبخند گفتم: _حالا این دفعه چون خیلی پشیمونی میبخشمت. ولی اگه یه بار دیگه تکرار کنی حسابتو میرسم. فهمیدی؟😠😇 گفت: _از قبل میدونستی؟😒 -آره.😊 -از کی؟😒😳 -یه هفته ای هست.😊 -چرا تا حالا نگفتی؟😔 -وحید به من نگاه کن.☺️ با مکث سرشو آورد بالا و به من نگاه کرد.😓👀 -من بهت اعتماد داشتم و دارم.مطمئنم اگه مجبور نبودی اینکارو نمیکردی.☺️☝️ خیلی جدی گفت: _زهرا،من هیچ وقت به هیچ زنی جز تو فکر نکردم،نمیکنم و نخواهم کرد.😐✋ منم جدی گفتم: _دروغ نشه.😕😁 -باور نمیکنی؟😳 -پس مامان و خواهرات چی؟ به اونا فکر نمیکنی یا زن نیستن؟😉😁 خندید.😁دلم خیلی آروم شد.ولی خنده ش زود تموم شد.سرشو انداخت پایین.گفت: _زهرا،من شرمنده م...😞😓 -من بهت افتخار میکنم..خیلی..☺️😍وحید وقتی کارت رو درست انجام بدی بعضی ها دشمنت میشن.چون بعضی ها دشمنی میکنن پس نباید کارت رو درست انجام بدی؟ یا از اینکه کارت رو درست انجام دادی باید شرمنده باشی؟..اونی که باید شرمنده باشه شما نیستی.😌شما باید سرتو بالا بگیری که جلوی نامردها کوتاه نمیای. -....زینب...😓😣 -زینب سادات برای ما.ما کنار هم میتونیم سختی ها رو تحمل کنیم..وحید وقتی شما کنارم باشی نبودن همه رو میتونم تحمل کنم.😊❤️ -زهرا تو همه ی زندگی من هستی.خداروشکر تو سالمی.❤️😔 یک ساعت به اذان صبح بود.... با هم ✨نمازشب🌌✨ خوندیم و از خدا کردیم و ازش خواستیم... ادامه دارد... 💎 ...📿 💎 ❌ 『 @dokhtaran_chadorii_313 』 👑دختران چادری👑
📚 رمان زیبای 🌈 ✨ قسمت👈 صد و یازدهم ✨ با هم ✨نمازشب🌌✨ خوندیم و از خدا کردیم و ازش خواستیم بهمون بده.👌 یک هفته بعد از اون روز وحید گفت: _بهار اطلاعات مهمی داره ولی با شرط حاضر به همکاری شده.😑 منتظر بود من چیزی بگم.گفتم: _به من مربوط میشه که داری میگی؟🙁 -گفته اول میخواد با تو صحبت کنه.😐 -با من چکار داره؟😟 -نمیدونم.😕 -مجبورم؟😟 -نه،اگه نمیخوای یه جور دیگه ازش حرف میکشم.😠✋ -باشه.هروقت بگی میام.😊 -پس آماده شو.😊 تو راهرو کنار وحید راه میرفتم... پشت دری ایستاد و گفت: _شاید بخواد از نظر روحی اذیتت کنه.میتونی مثل همیشه صبور باشی؟😊 -خیالت راحت.😍 میخواست درو باز کنه گفتم: _وحید☺️ نگاهم کرد. -میشه کسی حرفهای ما رو نشنوه؟😅 -نه،شاید چیز مهمی بگه.😎☝️ -اگه چیز مهمی گفت خودم بهت میگم،باشه؟😅🙈 یه کم نگاهم کرد بعد گفت: _یه کاریش میکنم.😉 بهار روی صندلی پشت میز نشسته بود.وقتی منو دید به احترام من بلند شد... تعجب کردم.😟یه کم ایستاده نگاهش کردم.خودشم از حرکت خودش تعجب کرده بود.😅لبخند زدم و گفتم: _بفرمایید.😊 لبخندی زد و نشست... دقیقا به چشمهاش نگاه میکردم.اونم همینطور. گفت: _تو شخصیتی داری که آدم ناخواسته بهت احترام میذاره.😕 بالبخند گفتم: _برای اینکه بهم احترام بذاری خواستی بیام اینجا؟😊 لبخندی زد و گفت: _جواب سؤالمو میخوام.😐 تمام مدت بالبخند نگاهش میکردم. -سؤالت چی بود؟😟 -تو هم عاقلی،هم عاشق،هم اعتماد به نفس بالایی داری،هم زیبایی،هم حجاب داری، هم خیلی مهربانی،هم قاطع و سرسخت،هم صبوری،هم سریع... چه جوری؟😧🙁 دقیق تر نگاهش کردم.واقعا براش سؤال بود. گفتم: _چرا پیدا کردن این جواب اینقدر برات مهمه؟🤔 -خیلی دلم میخواست منم مثل تو باشم ولی نتونستم همه اینارو باهم جمع کنم.🙁 -تو خدا رو قبول داری؟😊💖 -نه.😕 - برای من خیلی پر رنگه.مهمترین کسی که تو زندگیم دارم خداست.👌هرکاری میکنم تا ازم باشه.هرکاری بهم میگه سعی میکنم انجام بدم.مثلا خدا به من گفته با کسی که بهت زور میگه محکم و قاطع برخورد کن.بهار اون روز زورگو بود،منم و برخورد کردم.خدا به من گفته با کسی که ازت سؤال داره با مهربانی جواب بده.بهار الان سؤال داره.تا وقتی فقط سؤال داره جواب میدم. -از کجا میدونی الان خدا ازت چی میخواد؟🙄 -وقتی کسی رو خیلی راحت میتونی از نگاهش بفهمی الان چی میخواد بگه،چکار میخواد بکنه.درسته؟😊 با اشاره سر تأیید کرد.😔 -برای اینکه خدا رو خوب بشناسی باید اخلاق خدا دستت باشه.مثلا بدونی خدا گفته با هر آدمی که باهات برخورد کرد با شرایطی که داره چطور باهاش رفتار کنی.یا تو موقعیتی که برات پیش میاد چکار کنی.😊 با شیطنت نگاهم کرد و گفت: _مهمترین فرد زندگیت خدائه یا وحید؟😏 بالبخند نگاهش کردم و گفتم: _بهار الان دیگه سؤال نداره، شیطنت داره.😊☝️ لبخندی زد که یعنی مچمو گرفتی.😅به چشمهاش نگاه کردم و جدی گفتم: _مهمترین فرد زندگی من . رو هم چون خداست دوست دارم.وگرنه وحید با تمام خصوصیات اخلاقی و ظاهری خوبی که داره اگه خدا نداشته باشه من عاشقش نمیشم.😊 -چرا وقتی فهمیدی من و وحید ازدواج کردیم ناراحت نشدی؟😟😕 بالبخند نگاهش کردم. -اولش ناراحت شدم... مکث کردم و بعد گفتم: _هیچ وقت از وحید نپرسیدم چرا اینکارو کردی.ولی چون میشناسمش میدونم چرا اینکارو کرده.😏 -چرا؟😟 -وحید بخاطر منافعی که یقینا مجبور شده تو محیطی باشه که خوشایندش نبوده.احتمال داده گناهی مرتکب بشه،هر چند کوچیک، مثلا حتی نگاه،ترجیح داده با تو محرم بشه که انجام نده.😎☝️ -خب میتونسته تو اون فضا نباشه.😕 -گفتم که حتما بوده.👌 -میتونسته نگاه نکنه.🙄 -بعضی گناه ها .☝️ -یعنی برات مهم نیست شوهرت بهت خیانت کرده؟😧😳 -خیانت یعنی اینکه چیزی برات مهم باشه،طرف مقابلت هم بدونه برات مهمه ولی عمدا خلاف چیزی که برات مهمه رفتار کنه.تو رابطه ی من و وحید مهمه.اگه میکرد کرده بود.اینکه هر کاری،هر چند خلاف میلش، که مطمئنم خلاف میلش بوده، انجام داده تا به چیزی که برای منم مهمه خیانت نکنه،برام ارزش داره.من کاری با مردهای ندارم.من درمورد وحید خودم حرف میزنم..اتفاقا بعد اون قضیه وحید برای من هم شده.👌 -یعنی اگه دوباره اینکارو انجام..😳 نذاشتم حرفشو ادامه بده.... ادامه دارد... 💎 ...📿 💎 ❌ 『 @dokhtaran_chadorii_313 』 👑دختران چادری👑
سلاااام، سلاااام👋🏻 حالتون چطوره 😊 صبح پاییزی تون بخییر🍂🍁 خب، صلوات هارو تقدیم کردیم ب روح پاک و مقدس شهید بابک نوری☘🌸 بهتون که گفتم، تولد شهدا اینجوریه که روز تولدشون اونا هم هدیه میدن😍 حالا هم همینطوره کلیییی هدیه از طرف شهید داریم براتون🤩🎊
بریم سراغ مجموع صلوات های زیبا تون😍
21477:بیست و یک هزار و چهار صد و هفتاد و هفت. صلوات هدیه به این شهید مقدس و محترم بابک نوری داده شد🤩💕💕🤩 باورتون میشه تو یک روز؟ چه هدیه زیبایی😍
خب بریم سراغ تقدیم هدایا🎊😍 به کسانی که صلوات هاشون رو هدیه دادند و به اطلاع ما رسوندند و کسانی که توی دل پاکشون صلوات هدیه دادن و اطلاع ندادن😊😍
𝑍𝑎ℎ𝑟𝑎,𝑆𝑜𝑙𝑒𝑦𝑚𝑎𝑛𝑖: 🤩هدیه شهید بابک نوری به شمااا🤩 تولدشهدابرعکسه‌یعنی‌اونا هدیه‌میدن😍 دوست‌داری‌شهیدنوری‌ بهت‌هدیه‌بده😉 انتخاب‌کن🤗 دوست‌داری‌شهیدنوری‌ رو‌بیشتربشناسی😉 پس‌انتخاب‌کن☺️ 📽مستندراه‌ناتمام 📽مستند‌از‌آسمان 📽مستند‌به‌مثل‌بابک 📽مستندکوتاه‌شهید 📽مستندمرزهای‌عاشقی 📽مستندلحظه‌خداحافظی 📹مصاحبه‌باپدرشهیدنوری 📹مصاحبه‌با‌برادر‌شهیدنوری 📹مصاحبه‌با‌همرزم‌شهیدنوری 💾پی‌دی‌اف‌زندگینامه‌شهیدنوری 💾پی‌دی‌اف‌خاطرات‌شهیدنوری نرم‌افزارها: 🌺شهیدسردارقاسم‌سلیمانی 🌺شهیدمحمدهادی‌ذوالفقاری 🌺شهیدمحمودرضابیضائی 🌺شهیدمصطفی‌صدر‌زاده 🌺شهیدمجیدقربانخانی 🌺شهیدمصطفی‌چمران 🌺شهیدمحسن‌حججی 🌺شهیدعباس‌دانشگر 🌺شهیدابراهیم‌همت 🌺شهیدابراهیم‌‌هادی 🌺شهیدجهادمغنیه برنامه‌ها: 🌸قرآن 🌸مفاتیح 🌸نمازشب 🌸نهج‌البلاغه 🌸کرامات‌شهدا 🌸خاطرات‌شهدا 🌸صحیفه‌سجادیه 🌷شهیدشناسی(بازی) 🌷حدس‌بزن‌شهید(بازی) 🌷جدول‌بی‌نهایت(سرگرمی) 🌷خنده‌با‌شهدا(خاطرات‌طنز) +والیپررهبر‌انقلاب💐 +پی‌دی‌اف‌کتاب‌سه‌دقیقه‌در‌قیامت💐 +پی‌دی‌اف‌هادۍ‌دلها(ناگفته‌هایی‌از‌ شهیدگمنام‌ابراهیم‌هادی)💐 کدوموبدم؟🧐😁 نام‌نرم‌افزار‌،مستندوبرنامه‌‌ی موردنظرتون‌روبه‌‌ @Zahra_Soleymani1384 بفرستید🌿 تا‌براتون‌ارسال‌بشه🙂 هنگام‌مراجعه‌به‌پی‌وی 🌸
همه میتونن هدیه بگیرن، بدویید،،، انتخاب کنید💕
صلوات هاتون تا اسمون رسیده😍زمین و زمان خوشحال کردید🍃درور به همتون💕🦋
هر کدوم رو میخواید به من بگید میفرستم براتون، هدیه رو رد نمیکنن ها پس بیاین پی وی بگین چی میخواین
بچها توجه کنید همه میتونن هدایا رو دریافت کنن مختص افراد خاصی «نیست»💚
'🕊💛! - جھـــــان [🌍]🌸 بہ اعتبار خنده‌ی تـــــو زیبـاست💕! شهیدم♥️ بابک نوری♥️' ▂▂▂▂▂▂▂▂▂ 🕊➫¦@bashohadat ▂▂▂▂▂▂▂▂▂
برات از خدا اتفاقای قشنگ میخوام به اندازه تموم قطره های بارونی که تا الان باریده ||°~🌿🌸💧
°~💧🌼~° 〈 صبور باش دختر˘.˘ فصل موفقیت توهم میرسه تسلیم نشو کم نیار 🌼🌱💧 〉
🌸• 🌼• 🌺• 💧🌼 <<••همیشه بهترین خودت باش و نیازی به تأیید دیگران نداشته باش فقط تأیید خودت رو از خدا بگیر...••>> +جول‌_اوستین💛💧 ♥️ 🌸• 🌼• 🌺•
°~💝 <•مهم نیست چه شکلی هستیم! "مهربونی" ما رو به زیباترین آدم‌های دُنیا تبدیل میکنه( :💛☘💌•> 🌿
گر چه این شهر شلوغ است، ولی باور کن...؛ آنچنان جای تو خالیست، صدا می پیچد... :)💔🥺 ▂▂▂▂▂▂▂▂▂ 🕊➫¦@bashohadat ▂▂▂▂▂▂▂▂▂
«📐📚» - - ✍🏻بچـہ‌ ڪـہ یـہ‌پاش‌یکسره‌تو‌پایگاه‌ بسیج‌و‌مسجدو...باشه، یـہ‌پاش‌هم‌تو‌فضای‌مجازی درحالِ‌فیلتر‌کردن‌دشمن، و‌یِکسره‌هم‌بگہ‌شهادتــــ...؛ ولی... نمازش‌اول‌وقت‌نباشـہ... احترام‌به‌والدین‌سرش‌نباشـہ... بچـہ‌بسیجے‌نیستــ!ツ ؟! ♡فقط کافے‌نیست - [ 📐📚 ] ▂▂▂▂▂▂▂▂▂ 🕊➫¦@bashohadat ▂▂▂▂▂▂▂▂▂
「🌤💛」 ⚜میگفت: فڪرت‌ كه شد امـام زمان،، دلـت‌ میشه امـام زمانی عقلـت‌ میشه امام‌زمانے تصمـیم‌هات‌ میشه امام زمانے تمام‌ زندگیت میشه امام‌زمانی رنگ آقارو میگیری كم‌کم... فقط اگه توی فكرت‌دائم امـام‌ زمانـت‌ باشه...🌱 خودتو درگیر امام‌ زمان‌ کن‌ رفیق!!☺️❤️ .صاحب.الزمان💚💛 ▂▂▂▂▂▂▂▂▂ 🕊➫¦@bashohadat ▂▂▂▂▂▂▂▂▂
بچهاااا🕺انرژیمون داره ته میکشه ها🙁این همه فعالیت میکنیم🤗اما نظرتون و انتقادات قشنگتونو تو ناشناس به ما نمیگید😥خب بیاید یکم انرژی بدید😍راجب طرح هدیه ب شهید نظر بدید✨خوب بود؟ بد بود؟ ب ما بگید چه پست هایی بزاریم بیشتر خوشتون میاد؟ به ما بگید ما هم میبینیم و هم عمل میکنیم ب درخواست های زیبا تون🤓😍https://harfeto.timefriend.net/16336857026903
ای جاااان😍چه انرژیی🤩 سلام چشم حتما معرفی کتاب، چالش، هچی میزاریم😁😁😍💕💕🦋 خیلی خوشحال شدم انرژیتون عالی بود و اما بقیه کجا رفتین؟ نظری ندارید؟
اها راستی ، داشت یادم میرفت از امشب تا فردا شب هست فکر کنم، خب بریم سراغ ایده جدیدمون 🤩 همراهی میکنید؟ معلومه که بله😅 بمناسبت اغاز امامت حضرت ولی عصر حجت ابن الحسن قائم المهدی صلوات الله علیه🦋🍃 قصد داریم ذکر زیبای اللهم عجل لولیک فرج ✨را زمزمه کنیم تا بگوش اسمونا برسه😍 مثل دیروز که سنگ تموم گذاشتین😎😍 از یک تا بی نهایت میتونید این ذکر رو زمزمه کنید☺️😁به به سعادت تو این روزا که دستمون از جمکران کوتاهه از این زیبا تر؟ *خب پس مثل دیروز تعداد ذکر هاتون رو به بنده اطلاع بدید😊💕 ببینم رکورد رو میشکونید یا نه🤩 زمین و اسمونو باید از جشن و شادی پر کنیم فضای مجازی که چیزی نیست😏روز بزرگ و البته سعادت بزرگی نصیبمون شده از دستش ندیم😌💙 @Zahra_Soleymani1384 در خدمتیم👆🏻
عزیزم😍ممنونم، چقدر خوشحالم از، اینکه اینقدر از اینجور هدیه دادن خوشحالید😁💕