هدایت شده از 𝐂𝗁𝖺𝐥𝐥𝖾𝗇𝗀
برخورد کفشای لژ دار، صدای چرخیدن قفل در و رایحه سرد چوب هیچکدوم تاثیری رو حالت خنثی و مجسمه وارش نداشتن.
با حس سایهای که اطرافش افتاد بلاخره نگاهش رو از سرامیکای خونه جدا کرد و به فرد مقابلش داد.
مرد لبخند درشتی به لب داشت و مثل همیشه اورکت بلند با بافت نیلی رنگی تنش بود.
– آمادهای؟
سری به معنای تایید تکون داد و با گرفتن دستای گرم مرد به سمت خروجی خونه به راه افتاد.
ده دقیقهای از قدم زدنشون زیر برف زمستونی میگذشت که با قورت دادن بغضش تصمیم گرفت سکوت طولانی بینشون رو به اتمام برسونه.
+ ک..کجا قراره بریم؟
– قراره یه هات چاکلت داغ مهمونت کنم میدونم که عاشقشی.
+ بعدش چی؟
– احتمالا یه سر به سالن تئاترم بزنیم شنیدم نمایش امشبشون ..
+ نه!
لحن ذوق زده مرد رو با صدای محکمی قطع کرد و نگاهی به صورت خنثی شدهش انداخت.
+ منظورم ماییم آرِن بعد از امشب قراره چی بشه؟ میخوای قید یه رابطه دوساله رو بزنی؟من نمیفهممت مگه ما چی کم داریم؟
بدون شنیدن جواب با حرص واضحی کلمات رو پشت سرهم و با عجله به زبون آورد.
– ما راجبش حرف زدیم عزیزم میدونی این برای دوتامون بهتره.
+ گفتی بدون من نمیتونی.
– با توام نمیتونم، بودن و نبودنت هردو درده میفهمی؟
+ همهی روزهایی که کنارت بودم فقط به چشمت یه زخم بنظر میومدم؟
نفس عمیقی کشید و به دونه های سفید رنگ برف لابلای موهای مشکی رنگِ مرد بیرحم زندگیش خیره شد. دلش رو میشکست ولی هنوزم از نظرش زیبا بود خیلی زیبا.
– ببین من دیوانه وار عاشقت بودم، اما نمیشه! با وجود هم رشد نمیکنیم حواست هست ما دوسالِ که فقط درجا میزنیم؟ بیا امشب مثل یه زوج عادی لبخند بزنیم و باهم وقت بگذرونیم هوم؟
+ ولی من حتی درجا زدن با توام دوست داشتم.
زمزمه وار گفت و تو دریای افکارش فرو رفت. شاید باید با سرنوشت راه میومد حالا که دقت میکرد تو این دوسال درگیر یه وابستگی یطرفه بود. نفس عمیقی کشید و آب دهن تلخ شدهاش رو قورت داد. سعی کرد صورت درهم رفتهاش رو درست کنه و لبخند محوی بزنه. به دستای گره خوردنشون نگاه سردی انداخت و کلمات رو با لحن غریبی بیان کرد.
+ حق با توعه بیا یه زوج ایده آل بشیم فارغ از فردایی که نیومده.
میدونست مرد طعم عشق واقعی دیگهای رو نمیچشه و همین برای حرکت دادن تن خستهش و هماهنگ شدن با قدمهای عجول مرد به سمت کافه همیشگیشون کافی بود.