برای روز اول بیست کیلومتر راه رفتیم و الان واقعا نمی تونم روی پام بایستم
داغانم داغان :))
Dark & wild
خوابم میاد
کسی نیست این محتوا رو باهاش شیر کنم بنابراین با شما شیر کردم
توی خونه که بودم با خودم فکر میکردم تا نرم و به کربلا نرسم باورم نمیشه قسمتم شده؛
واقعا همین هم شد، و حتی بالاتر از اون.
توی مرز باورم نمیشد؛
توی سامراء باورم نمیشد؛
توی کاظمین باورم نمیشد؛
توی نجف باورم نمیشد؛
توی کوفه باورم نمیشد؛
توی مشایه باورم نمیشد؛
توی موکبها باورم نمیشد؛
وقتی به کربلا رسیدیم و از دور گنبد طلایی حرم اباعبدالله رو میدیدم هم باورم نمیشد؛
وقتی بار اول رفتم زیارت هم باور نمیشد؛
حتی تا انتهای بار دوم هم باورم نمیشد؛
حتی وقتهایی که هر کجا زیارت میرفتم و با تمام وجود میخواستم که روحم توی ضریحها جا بزارم هم باورم نمیشد؛
تا اینکه رسید به لحظه اذان مغرب به افق کربلا،
به وقتی که به همراهم گفتم بیا این نماز آخری رو توی حرم بخونیم،
یه جا پیدا کردیم،
نماز مغربِ خداحافظی رو به جماعت میخوندیم که وقتی به رکعت آخرش رسیدم دیدم دیگه نمیتونم،
دیگه نمیتونم اشکهامو کنترل کنم،
دیگه انگار چیزی دست من نیست،
با بغض و به سختی نمازمو تموم کردم
و منم همراهش تموم شدم،
تموم شدم و سرریز شدم، چون تازه باورم شده بود،
تازه باورم شد که طلبیده شدم.
کی؟ اونم منی که سر تا پا سیاهیه.
باورم شد طلبیده شدم و فرو ریختم.
باورم شد طلبیده شدم و حالا نمیخوام که رها کنم اینجا رو.
نمیخوام برگردم به سیاهی؛ به تاریکی.
نمیدونم، شاید بی معنی و شاید عجیب به نظر بیاد اما فعلا جمله آخر اینه:
نماز عشاء رو توی حرم امام حسین علیه السلام چهار رکعتی خوندم!
امیدوارم اونجا جامونده باشم.
امیدوارم.
از وقتی برگشتم، همسایهها برام غذا آوردن
موندم ظرفاشون رو چجوری برگردونم
(I mean ظرفشونو با چی پر کنم و برگردونم)
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اتفاقا همین دیروز داشتم فکر میکردم سروش صحت چرا دیگه سریال نمیسازه
Dark & wild
از وقتی برگشتم، همسایهها برام غذا آوردن موندم ظرفاشون رو چجوری برگردونم (I mean ظرفشونو با چی پر کن
اومدم کرپ درست کنم بدم همسایههامون، ولی حس میکنم به درد به همسایه دادن نمیخوره.
خودم میخورمشون