-12-
آمده تا سخن از چشم خود آغاز کند
دهمین پنجره را سمت خدا باز کند
تا که یک پرده، خدا را به من ابراز کند
جگر شیر بیارید که اعجاز کند
دهمین مرتبه امروز، قیامت آمد
علی آخر دنیای امامت آمد
رد پایش همه جا قبلهنما میسازد
خطی از جامعهاش جامعه را میسازد
خادم خانهاش از خاک، طلا میسازد
کرمش نیز به شدت به گدا میسازد
بیسبب نیست اگر عادتش احسان شده است
نوهی ارشد آقای خراسان شده است
گوشهی صحن عجب حال و هوایی دارم
برسرم سایهی ایوان طلایی دارم
ازسر سفرهی او نان و نوایی دارم
سامراییم و عادت به گدایی دارم
سامرا، کرب و بلایی به نظر میآید
این دو ششگوشه به دنیا چقدر میآید
مجید تال
تقدیم به: بالکن
-5-
همه جسمیم و تویی جان، بابی انت و امّی
همه دردیم و تو درمان، بابی انت و امّی
بابی انت و امّی که ز پیمان تو با حق
همه گریان و تو خندان! بابی انت و امّی
ز وجودت به وجود آمده شور و هیجانی
در همه عالم امکان، بابی انت و امّی
جان فدایت! که شد از روز نخستین ولادت
کربلای تو نمایان! بابی انت و امّی
تو حسینی، تو حسینی، تو سراپا همه حسنی
معدن جودی و احسان، بابی انت و امّی
آنکه دیوانه تو، سر به بیابان بگذارد
بگذرد از سر و سامان بابی انت و امّی
خرد، ای خسرو خوبان! که بود شاخص انسان
مانده در کار تو حیران بابی انت و امّی
سرِ آن کشته بنازم که دم مرگ ببیند
تو گرفتیش به دامان، بابی انت و امّی
چون (نگارنده) هر آن کو شده در ظلِّ لوایت
دادن جان بوَد آسان، بابی انت و امّی
عبد العلی نگارنده (نگارنده)
تقدیم به : Hall of fame
-16-
با همین چشمهای خود دیدم، زیر باران بیامان بانو
درحرم قطره قطره میافتاد آسمان روی آسمان بانو
صورتم قطره قطره حس کردهست چادرت خیس میشود اما
به خدا گریههای من گاهی دست من نیست مهربان بانو
گم شده خاطرات کودکیام گریه گریه در ازدحام حرم
باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان، بانو
باز هم مثل کودکی هر سو میدوم در رواق تو در تو
دفترم دشت و واژهها آهو… گفتم آهو و ناگهان بانو…
شاعری در قطار قم ـ مشهد چای میخورد و زیر لب میگفت:
شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو
شعر از دست واژهها خسته است بغض راه گلوم را بسته است
بغض یعنی که حرفهایم را از نگاهم خودت بخوان بانو
این غزل گریهها که میبینی آن شعر است، شعر آیینی
زندهام با همین جهانبینی، ای جهان من ای جهانبانو
کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است، مرگ یک روز بی گمان بانو…
سیدحمیدرضا برقعی
تقدیم به: https://eitaa.com/oceanofsoul
-10-
دل من گم شد، اگر پیدا شد
بسپارید امانات رضا
و اگر از تپش افتاد دلم
ببریدش به ملاقات رضا
از رضا خواستهام تا شاید
بگذارد که غلامش بشوم
همه گفتند محال است ولی
دل خوشم من به محالات رضا…
تقدیم به : tiam (avat)