وقتی میرم سراغ چتاي قبلیمون، حسم
یه جوری میشه ك نمیشه توصیف کرد.
با اینك ازش خیلی متنفري ولی باز دوست
داری باهاش باشی، کنارش قدم به قدم
راه بری، این حس لعنتی چیه ؟
میخوایي ببینی چقدر یکیو دوست داري ؟
خب هر موقع از دستش دادي باهم حرف
میزنیم.
در تاریکي محض قدم میزدم ؛
ناگهان به تو برخوردم، بعد انگار ك تو خورشید
بوده باشي، تاریکي تمام شد، و نور جهانِ من
را فرا گرفت، و من برای اولینبار در جهانم
اَشکالي را دیدم ك خوشبختي نام داشتند .
کاشبداني جهانِ من دیگر تحمل بیخورشیدي
ندارد ك جهان من بیتو یخ میزند، تاریك
میشود، میمیرد .
میدوني چی خیلی غمگینه، تو گوشیم
شمارههایی سیو موندن ك خیلی وقته مثلِ
غریبهاي شدیم ك فقط کلی خاطره خوب
باهم داشتیم .