نخی که به زندگی وصلم کرده بود، هر روز
نازکتر میشود، انگار از لبهی بلندی
آویزانم، پاهایم به جایی نمیرسد، دستم
زورش به بالا کشیدن خود نمیرسد.
ما از دلگیریِ روزهایمان به شب پناه
میبردیم و از دلتنگیِ شبهایمان، به روز،
و اینگونه بود ك تمام جوانیمان در تمام
ناتمام یك انتظار تمام شد.