چہ گناهـے کردھام که در خوابم هستۍ در
بیداریام نه ؟ در قلبم هستۍ ، در چشمانم
نه ، در سرم هستـے ولی در اغوشم نه ؟
چہ ابر تیرھای گرفتہ سینھیِ تو را کهـ با
هزار سال بارش شبانه روز هم دلِ تو را
باز نمیکند ..
هر شب دلم بهانھیِ تو .. هیچ بگذریم ! امشب
دلم دوبارھ تو را .. هیچ ، شب بخیر .
وای باران باران ! شیشہیِ پنجرھ را باران
شست، از دلِ من اما چه کسـے نقش تو را
خواهد شست ؟ آسمانِ سر بیرنگ. من
درونِ قفس سرد اتاقم دلتنگ . .
پرسید : کسـے را چنان دوست داری که برایش
بجنگۍ ؟ نوشتم : از جنگها برگشتھام، با
زخم و مویِ سپید و یاد گرفتہام که صبور
باشم و به تماشا قانع .