بهترین قسمت این بود کہ پردهها را کشیدم
و زنگ در را با پارچههایِ کهنه پوشانیدم ؛
تلفن را در یخچال گذاشتم و سه چاهار روز
تمام در تخت خواب ماندم، و بهتر از همه
این بود که کسـے دلش برایم تنگ نشد .
امروز خم شدم و در گوشہیِ بچهای
که مرده به دنیا آمده بود گفتم :
چیزی را از دست ندادهای .
هرگز برای شروعِ عاشقـے ، به دنبال باران
و بابونه نباش ! گاهۍ در کنار خارهای یک
کاکتوس به غنچہای میرسی که زندگی تو
را روشن خواهد ساخت .