اگر فردا روزۍ آنها کھ ما را با هم
دیدهبودند، پرسیدند که او که بود ؟
خیلی دقیق از من نگو، مختصر بگو
باقۍ عمر من است او ..
نبودنت چسبیدھ بود به من، نه
مثل چیزی از بیرون، همچون عضو
تازه که از درون روییده باشد .
جایی در زندگیام میایستم و میگویم :
این تماما من بود کھ دوام آورد، کھ ادامه
داد و رسید ! + شبتبخیر من💙
او شعر مینویسد، یعنۍ او دردهای
شهر و دیراش را فریاد میزند، یعنی
او با سرود خویش روانهای خسته
را آباد میکند .
بیمارانِ بیمارستانِ واقعیتم، با سرنگهای
پر شدھ از اُمید، عفونتِ ماندھ از قدیم ؛
تختهایِ کنار پنجرهیِ اجتماع و روزۍ
آرایم میرویم، با چشمانِ خیسِ پس از
ترخیص !
____ من با خودم تصادف کردم ؛
من خودم را دیدم کھ خونآلوده ایستاده
که لباسهایش را تکاند که زخمهای کهنه
و تازهاش را خاراند که با لبخند گفت :
من مردهتر نمیشوم .
اکنون کھ جانِ آدمها ارزان شده و
دلها پر ِ غم، بگذار چیزی بگویم :
تو آن الماس کمیابۍ در انبوھ شنها
نکند درخشش وجودت را به سراب
ریگها بفروشی .