جایی در زندگیام میایستم و میگویم :
این تماما من بود کھ دوام آورد، کھ ادامه
داد و رسید ! + شبتبخیر من💙
او شعر مینویسد، یعنۍ او دردهای
شهر و دیراش را فریاد میزند، یعنی
او با سرود خویش روانهای خسته
را آباد میکند .
بیمارانِ بیمارستانِ واقعیتم، با سرنگهای
پر شدھ از اُمید، عفونتِ ماندھ از قدیم ؛
تختهایِ کنار پنجرهیِ اجتماع و روزۍ
آرایم میرویم، با چشمانِ خیسِ پس از
ترخیص !
____ من با خودم تصادف کردم ؛
من خودم را دیدم کھ خونآلوده ایستاده
که لباسهایش را تکاند که زخمهای کهنه
و تازهاش را خاراند که با لبخند گفت :
من مردهتر نمیشوم .
اکنون کھ جانِ آدمها ارزان شده و
دلها پر ِ غم، بگذار چیزی بگویم :
تو آن الماس کمیابۍ در انبوھ شنها
نکند درخشش وجودت را به سراب
ریگها بفروشی .
اما دیدی آرام آرام دلمان بھ بیکسۍ
صدایمان بھ سکوت و چشمهایمان
به تاریکی عادت کرد .
این آدم به علت کمخوابۍ، استرس و
نگرانی، فشار درس، جامعه، اطرافیان
از اعصاب و رفتار درستی برخوردار
نمیشود و کمتر رو اعصابش برین .