دستور معاویـه بود؛ هیـچکس حق نـدارد
نام علی را به زبـان بیـاورد مگـر برای لعن
حسینع" نامِهرسهپسرشراگذاشتعلی (:
علیاکبر
علیاوسط
علیاصغر
- انقلابِعاشورا | صفحهی۱۰۲
خدمتکارِ خانهی حسین بود..
در راه که مـیآمد گلهای کنـار راه به چشمش
زیبا آمـد. نشست و دستـه گلی درسـت کرد. به
خانه که رسید دسته گل را مقابل امام گذاشت.
گل را بوییدنـد و صلوات فرسـتـادند و
فرمودند: ' تو در راه خدا آزادی، برو ! '
کنیز از هدیهی امام جا خورد. یک دسته
گل، در مقابلش آزادی . . . ! کسـی گفت:
( دسته گل که ارزشی ندارد در
مقـابلـش بـردهای آزاد شـود ! )
حسینفاطمهس' نگاه از گل گرفتند
و فرمودند: ( خدا به ما اینطور یاد داده اسـت..
در قرآن.. وقتی به شما سلام میکنند، بهتر از آن
پاسخ دهید یا مثلِ آن.. )
- بحارالانوار | ج۴۴ | ص۱۹۵
شما به من نگاه کنـی عطرآگین میشوم،
نورانی مـیشـوم، شـرفـم به شـمـا وصـل
میشود.. حسینجان من بمانم برای تو؟
من عزتم با تو بودن است..
- غلامِ امامحسـیـنع'،
جون، درواقعهیکربلا
- بـحـارالانـوار | ج۴۵ | ص۲۲
مجادله نکن که احترامت [ شکوه و
هیبتِ تو ] از بین مـیرود و شوخی
نکن که بر تو گستاخ میشوند . . .
- امام حسن عسکریع'
اعـلام الـدیــن | ص۳۱۲
اگر از من بپرسن کجاها خودت رو جا گذاشتی؟
میگم اون روز که توی تاکسی بودم و وقتی رسیدم و خواستم کرایه رو از کیفم بیرون بکشم، چشمم خورد به دو شکلات.. دستم رفت که یکیش رو بدم به رانندهی جوون ماشین و هر چقدر با خودم کلنجار رفتم نتونستم.. و تا امروز و حالا دارم فکر میکنم که یه احتیاط ارزشِ این رو داشت که بیمنظور یه محبتِ کوچیک رو توی این دنیای بزرگ از یه آدم بینِ تایم کاریش دریغ کنم؟
و یا روزِ پدر/مرد که گل به دست و با هزار فکر و مهجوریت داشتم سمت خونه قدم برمیداشتم و چشمم خورد به آقایی که کنار خیابون و غروب هنگام، قفسهای مستطیل شکلِ بزرگ و پر از کبوتر محض فروش داشت.. تنها بود و دست به جیب و انتهای خیابون رو دید میزد.. دلم میخواست حین رد شدن از کنارش خیلی محجوب بهشون بگم: 'روزتون مبارک' و بعد هم شاخه گلی کوچیک از گلای توی دستم رو بهش بدم.. باز نشد..
اصلا بحث خجالت هم نیستآ، گاهی انگار میری توی خلسه و به خودت که مییای، میبینی از اون لحظه چند قدم دوری..
گاه که با بابا تنها توی ماشینیم و گوشی من به ضبط وصله، این مواقع بابا عادت داره سکوت کنه. هیچی نمیگه و انگار میخواد برای جبران تمام وقتهایی که گاه و بیگاه نبود، درد من رو از گوش دادنِ متنِ آهنگ و اینکه من چمه جبران کنه و من هنوزم دارم اعتراف میکنم که خودم رو توی اون شب بارونی و بین تک به تکِ واژههای نَوای عربی از صلاحبحر جا گذاشتم
خودم رو جا گذاشتم . . روی اون نیمکتِ واقع در سامرا که نشستم و پوشیه پایین دادم و چای تلخ خوردم. اون لحظهای که دُرِ نجف به ضریح می کشیدم و بوی عود به مشام میکشیدم و میگفتم مهدیس راست میگفت، اینجاها ذره به ذرهش شِفاست
و خیلی جاها و لحظاتِ دیگه و چقدر بده
که کلمه ی ( خیلی ) توی جمله جا گرفته..
اما،
بیاین و خودتون رو جا نذارید، بد دردیه، جاش همیشه درد میکنه و حس میشه. حتی اگر برید برسید و جاتون جایِ اَمن و گرمی باشه . .
[ بی دلیل و با هزار و یک دلیل ]