💢سرگذشت زندگی پنااه
✍قسمت ۲۹
_....امیدوارم توهمت ادامه دار نشه چون من آدم محتاطی توی دوستیابی نیستم و قید و بند رو تو این زمینه ها باور ندارم و حوصلهی ناز کشیدنم ندارم، خیلیا اون تو هستن که کافیه اراده کنم تا باشن…
چند قدم میرود و ناگهان مثل کسی که چیزی یادش افتاده میایستد و برمیگردد.انگشت اشاره اش را توی هوا تکان میدهد و با لحنی شمرده میگوید:
+تو هرچقدرم که پاک و بکر باشی پناه اما یادت باشه همه ی پسرای اطرافت گرگن تا وقتی خلافش ثابت بشه ! اگه آدم با هرکسی پریدن نیستی حداقل خودت باش!
او میرود .....
و من با زانوهایی سست شده مثل درختان تبر خورده میشکنم و روی زمین میافتم.😭😖
تمام مسیر برگشت به خانه را ...
توی ماشین اشک میریزم.انقدر حالم نزار شده که علت نگاه های وقت و بی وقت و متعجبانه ی راننده آژانس از توی آینه را به خوبی درک میکنم.
شاید میتوانستم فکر کنم هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و حرکت پارسا فقط یک شوخی بوده و بس!بعد هم میخندیدم و سرخوش از ادامه ی مهمانی همانطور که دل خودم میخواست و لذت میبردم.
اما هرچه با خودم کلنجار میروم بیشتر فرو می ریزم.
با واقعیت شاید تلخی که به تازگی و از زمانی که به تهران آمده ام مواجه شدم و آن این است که من با اینکه #بدحجاب هستم و #آرایش میکنم و #آزادی میخواهم اما مثل هیچ کدام از دخترهای بی حجاب
توی آن پارتی #نیستم!😞🥺
تابحال فکر میکردم بخاطر قید و بندهایی که افسانه برایم تعریف کرده مثل مرغ در قفس مانده ام اما حالا می بینم که خودم از بودن در چنین جمع هایی حس خوبی ندارم و بجز #عذاب_وجدان چیزی برایم ندارد.😞
ترمز کردن های پیاپی ماشین بخاطر ترافیک،حالت تهوعی که داشتم را شدیدتر کرده،
چه روز نحسی شده امروز!
چشمم که به خانه ی حاج رضا میافتد ،
انگار دنیا را به من میدهند.کرایه ی ماشین را میدهم و پیاده میشوم.
با دستهای لرزانم کلید میاندازم و در را باز میکنم…
دلم میخواهد مستقیم بروم پیش زهرا خانوم تا با حرفهای مادرانهاش آرامم کند اما با حال و روزی که دارم خیلی کار جالبی نیست!
میروم بالا و اولین کاری که میکنم کندن شالم هست. پر شده از بوی سیگار و عطر پارسا و حالم را بدتر میکند!
قرص مسکن میخورم و نمی فهمم چرا بیخود مسکن خوردهام؟!
اینجور وقت ها افسانه برایم شربت آبلیمو یا عرق نعنا درست میکرد،اما هیچکدام را ندارم. بهترین بهانه دستم می آید برای پایین رفتن…
راه میافتم و وسط پله ها تهوعم شدت میگیرد. با شدت در را میکوبم؛فقط چند ثانیه طول میکشد تا در باز شود.
نه فرشته است و نه مادرش ،شهاب الدین است و تنها چیزی که فرصت میکنم ببینم گرمکن ورزشی مشکی هست که به تن دارد!
و بعد چشمهای گرد شده از تعجبش را میبینم و در اوج استیصال از کنارش میگذرم و خودم را به دستشویی میرسانم.
انگار تمام محتوایات دل و روده ام را بالا می آورم. معدم پیچ میخورد و دلم همزمان مالش میرود…احساس سبکی می کنم، اما هنوز سرگیجه و ضعف دارم.
سر بلند میکنم و به صورت خیس از آبم نگاه میکنم و مثل برق گرفتهها میشوم و تازه میفهمم علت تعجب شهاب چه بوده. حتی فراموش کرده بودم که چیزی سرم کنم!😓لبم را گاز می گیرم و مرددم که حالا با چه رویی بیرون بروم؟😞
اصلا چرا فرشته نیامد پیش من؟البته فقط صدای شیر آب در فضا پیچیده و همه جا سکوت است.پس حتما شهاب تنها بوده!
حالم از چیزی که بود هم بدتر میشود.
بدشانسی روی بدشانسی…با اتفاقاتی که امروز افتاد حتی از شهاب هم میترسم!
دوباره آبی به صورتم میزنم و قفل در را باز میکنم.
چاره ای جز بیرون رفتن هم دارم؟!
اما همین که در را باز میکنم دلم منقلب میشود از صحنه ای که میبینم. روسری یشمی رنگی روی دستگیره ی در گذاشته شده که مطمئنم موقع آمدن نبود!
توی دلم غوغاست.
روسری را تا میکنم و روی سرم میاندازم. انقدر بی جان شدهام که توان حرکت ندارم. همانجا کنار در سر میخورم و مینشینم روی سرامیک های یخ...
صدایی مثل همزدن لیوان آب قند توجهم را جلب میکند و بعد یاالله شهاب گوشم را پر میکند خودم را جمع و جور میکنم و با دست روسری را زیر گلویم محکم نگه میدارم.
از آشپزخانه تصویر تارش را میبینم که با یک لیوان نزدیکم میشود.دولا شده و لیوان را به ستم دراز میکند.
عطر عرق نعنا به دلم مینشیند،
میگوید:
_بفرمایید،فرشته رفته بود دانشگاهش. زنگ زدم الان خودشو میرسونه تا اون موقع تا این رو بخورید فکر میکنم خوب باشه براتون. من توی حیاطم راحت باشید اگر کاری هم داشتید صدام بزنید. با اجازه..
لیوان را روی زمین میگذارد و رفتنش تار تر میشود دوباره.
شربت عرق نعنا را سر میکشم.
شیرینی اش نه زیاد است و نه کم… دلم را نمیزند! خیلی سخت جلوی بیهوش شدنم را گرفتهام اما حالا احساس #آرامش و #امنیت عجیبی میکنم.....
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💎بنـــامـ خــــداے یــــوســـــف💎
💎 #حرمت_عشق
💞 قسمت ۱۳
یوسف_ عجب غذایی خانم جون..!! دستتون درد نکنه..! هوووووم...شیرین پلو با قیمه
پای سفره نشست.
_نوش جونت مادر، زود بکش تا از دهن نیافتاده.
_آره باباجان زود بخور که هرچی موند بقیه ش برا منه
خانم بزرگ از بالای عینکش #نگاهی_شیرین کرد.
_وا....!!! آقا جلال بیشتر از اونی که براتون میریزم نباید بخورین، دوباره قندتون میره بالا برا قلبتون هم ضرر داره.
تسبیح را کنارش گذاشت.
یوسف، شرمش شد، آن دو، که #بزرگتر بودند، که #میزبان بودند،#به_احترامش، دست نگه داشتند، تا او بیاید، #بعد شروع کنند..
خانم بزرگ بشقابی برداشت...
مقداری برنج کشید و با قاشق و چنگال #مقابل_آقابزرگ روی سفره گذاشت، بشقاب سبزی خوردن را #بین خودش و آقا بزرگ جا داد تا برای خوردن، دست همسرش #دراز نباشد.
بار اولی نبود....
که این صحنه ها را میدید، اما چنان #مجذوبش میشد که مات میشد و فقط نگاه به حرکاتشان میکرد.
آقابزرگ برایش غذا کشید و مقابلش گذاشت.نگاهی به بشقاب غذایی که مقابلش بود کرد. باز فکرها به ذهنش هجوم آورده بودند.قاشق را از غذا پر و خالی کرد.فقط به غذا خیره شده بود.
آقابزرگ _تو فکرش نرو باباجان.،درست میشه
_من که امیدم اول خدا و اهلبیت.ع. و بعدش هم شما
خانم بزرگ_حالا غذات بخور مادر، خداکریمه.
_آقابزرگ میشه بقیه رو برام بگید، چجوری شد من پیش شما موندم، مامان بابا اعتراض نکردن؟!
خانم بزرگ_اول غذات رو بخور بعد.حیفه #برکت_خداست
اقابزرگ_ آره باباجان.. اول غذات رو بخور بعد یه دل سیر میشینیم باهم گپ میزنیم.
نمیفهمید چه میخورد..
بیشتر باغذایش بازی میکرد. مدام در فکر این جمله اقابزرگ بود که ساعتی قبل در حیاط گفته بود؛ «از سه سالگی تو پیش ما بزرگ شدی...»
سرش را بالا برد...
ناراحتی در نگاه خانم بزرگ و اقا بزرگ او را بخود آورد.
چند قاشقی از غذایش را خورد.اما دیگر میلی به غذا نداشت.
بشقابش را برداشت...
و به آشپزخانه رفت.روی کابینت گذاشت. برای شستن دستش شیر آب را باز کرد.
باز به گذشته ها رفت....
چرا چیزی یادش نمی آمد؟!
چرا عکسی از کودکی اش نداشت؟!
چرا تمام این خاطراتش در این خانه را بخاطر نمی آورد؟!
باصدای خانم بزرگ به خودش آمد:
_چیه مادر!! چقدر تو فکری!! شیر آب رو ببند گناه داره مادر اسرافه..!!
شیرآب را بست. و گفت:
_خانم بزرگ چرا هیچی یادم نمیاد از بچگیم...!
خانم بزرگ وسایل سفره را روی کابینت گذاشت.به سمت سماور رفت. چند چای ریخت. خواست از آشپزخانه بیرون رود،
که گفت:
_بیا مادر بشین همه رو برات میگم.
آقابزرگ به پشتی گرد و قرمز رنگ تکیه داده بود. یوسف، کنار آقابزرگ نشست. تحملش تمام شده بود.
_اقابزرگ بگید زودتر
آقابزرگ چهره متفکری به خود گرفت و گفت:
_تا کجا برات گفتم... باباجان
_تا سه سالگی من. که یاشار ده سالش بود.تازه جنگ شروع شده بود.
_آره باباجان.. اون موقع تازه جنگ شروع شده بود و مادرت پاش رو کرده بود تو یه کفش که «اینجا #امنیت نداریم، و باید بریم تهران.» باهر زبونی من و #خاتون_جان بلد بودیم بهش گفتیم که بمونه اما قبول نکرد.
بابات هم نگاه به الانش نکن جوونیش برده و مطیع زنش بود.یه روز همه اسباب و وسایل زندگیشونو بار زدن و رفتن تهران. اما قبل اینکه از شهر خارج بشن. یه سر اومدن پیش ما تا خداحافظی کنن.وقتی اومدن تو بهونه گرفتی....
حاضر نشدی همراهشون بری. ما هم خیلی بهت وابسته بودیم. اونها هم از خداخواسته تو رو اینجا گذاشتن. ولی یاشار رو بردن چون باید مدرسه میرفت.
چشمان باز و متحیرش را به دهان آقا بزرگ دوخته بود.نمیتوانست باور کند....
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🌟🌱🌟🌱🌟🌱🌟🌱🌟
🌸ضحی
🌸قسمت ۱۲۳ و ۱۲۴
_... چه برسه به پیروان ادیان و مذاهب دیگه!
ما فقط با کسی که با ما بجنگه میجنگیم چه کافر چه مسلمون!
مثالشم داعش که همه دیدن دیگه!
اصلا یه چیز درستتر ما فقط با #مستکبرها میجنگیم
مستکبر یعنی زورگو و ظالم
کسانی که به #امنیت آدمها تعرض میکنن حتی اگر مستقیما با ما نجنگن
به ما ظلم کرده باشن یا به دیگران مهم نیست ما روی ظلم و ظالم حساسیم در جهان چون خدای ما روی ظلم و ظالم حساسه
صلح طلبی واقعی یعنی این
یعنی دفاع از مظلوم در برابر ظالم رو وظیفه خودت بدونی
اگر همه مردم دنیا این ویژگی رو داشتن هیچ ظلمی و هیچ ظالمی روی زمین باقی نمیموند
و صلح به معنای واقعی کلمه جاری میشد
پس ما بر مبنای فقهمون با مستکبر مبارزه میکنیم مهم نیست چی باشه کافر یا یهودی مثل صهیونیستا یا مسیحی مثل اوانجلیکال ها یا حتی مسلمان مثل وهابیا و سعودی ها و القاعده و طالبان و همین داعشیا...
وگرنه پیروان سایر ادیان و مذاهب کاملا در نظر مسلمانها محترمن و رعایت حقوقشون واجبه
هیچ مسلمانی و حتی دستگاه حکومت اسلامی اجازه نداره عارضش بشه و مثلا مجبورش کنه تغییر دین بده!
و باید امنیتش رو تامین کنه هر اعتقادی که داشته باشه...
اما اینکه میگیم دین در نزد خدا فقط اسلامه درحالیکه این آیه حرف دیگه ای میزنه...
جالبه بدونی که همین حرف اولم یعنی اینکه دین در نزد خدا فقط اسلامه هم آیه ی قرآنه...
حالا اینکه منطقش چیه و این دوتا آیه آیا پارادوکسن یا نه و چطور با هم قابل جمعن رو الان برات میگم
ببین اولا اگر خوب دقت کنی
این آیه بین آیات نقل تاریخ یهود قرار گرفته و افعال ماضی هم داره پس منظور همه ی کسانی هست که قبل از آمدن اسلام به این ادیان بودن و از دنیا رفتن...
نه اونهایی که از این به بعد و با وجود عرضه ی اسلام از این ادیان تبعیت میکنن
علتش رو هم که گفتم
یکی تحریف هایی که در این ادیان صورت گرفته و یکی هم اینکه اصلا اسلام همون مسیحیت و یهودیته چیزی از مقدسات اونها رو انکار نکرده فقط یه سری چیزا رو اضافه کرده
خب یه یهودی یا مسیحی معتقد یا کلا یه آدم مومن و خداجو چرا باید اگر به صحت احکام جدید اسلام یقین کنه ایمان نیاره مگه چه فرقی داره با دین خودش؟ این فقط نسخه آپدیته
ژانت فوری گفت:
_ولی من که در مورد صحت احکام اسلام یقین ندارم!
_میدونم برا همینم داریم قرآن رو میخونیم که صحت یا عدم صحت محرز بشه
خب...
آیه 84 به بنی اسرائیل بین ده فرمان یه فرمان جالب میده
فرمان عدم نفی بلد
میفرماید شما مردمی هستید که بقیه انسان ها رو بی دلیل از سرزمینشون آواره میکنید!
جالبه قبل ترش توی تورات هم عین این جمله بین فرمان های بنی اسرائیل اومده و هنوز هم هست(خروج_22) که میگه دیگران رو بی دلیل از خانه و زندگیشون بیرون نکنید فراموش نکنید که این بلا رو دیگران هم سر شما آوردن یعنی خودتون میدونید که چه ظلم بزرگیه!
خدا این فرمان رو بهشون میده برای یه همچین روزی! اتمام حجت میکنه
کتایون:_این قرآن شما بجز حرف زدن درباره یهودیا کار دیگه ای نداره؟
_نه
دقیقا یک ششم آیات قرآن مربوط به بنی اسرائیله
بخاطر اینکه اینها اشل یک تجربه ناموفق در الگوی امت سازی هستن که تک تک رفتارهاشون برای مسلمون ها درس عبرته
بقول لقمان که بهش میگن ادب از که آموختی؟ میگه از بی ادبان
قرآن مدام احوالات بنی اسرائیل رو برای مسلمان ها تشریح میکنه و هی میگه بچه ها مثل اینا نباشید!
بعدم اونها مثل نرم افزاری ان که بدافزار شده ویروسی شده الان دیگه دشمن بشریت و دشمن جبهه ی ایمانی محسوب میشن
و ما باید دشمنمون رو بشناسیم که بتونیم باهاش مقابله کنیم. قرآن هم اصلا کتاب دشمن شناسیه به بهترین شکل ممکن دشمن رو معرفی میکنه...
آیه۸۷ هم درباره مسیح حرف میزنه؛
مسیح آخرین پیامبر از بنی اسرائیله که برای هدایت قوم بنی اسرائیل میاد
از یکم قبل ترش بگم...
بنی اسرائیل در اورشلیم ساکن هستن و زندگی شون رو میکنن
بطن یهودیت بطور کامل دچار تغییر و تحریف شده ولی پوسته و ظاهرش رو حفظ کرده
تو همین فضا یه خانم مومنی باردار میشه و نذر میکنه بچه ش رو برای خدمت به بیت المقدس بفرسته
ولی وقتی بدنیا میاد میبینه دختره!
طبیعتا اونموقع فقط آقایون میتونستن خادم عبادتگاه باشن
و به زعم خودشون از خانمها کار خاصی برنمی اومد یعنی اصلا خانمها در مراسم نیایش شرکت نمیکردن!
اون زن با شرمندگی باخدا نیایش میکنه که خدایا من میخواستم پسر باشه که بتونه به تو خدمت کنه اما دختر شد
اما خدا میگه
*نذرت رو پذیرفتم!*
و این دختر یک دختر خاص میشه
"مریم..."
اونقدر خاصه که از بچگی همه متوجه تفاوتهاش میشن به شدت آروم و روحانی و عاقل...
یه اتاق خاص عبادت براش توی بیتالمقدس فراهم میکنن و طبق نذر مادرش خادم اونجا میشه.
زندگی به همین شکل ادامه داره تا...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🌟🌱🌟🌱🌟🌱🌟🌱🌟
🌸ضحی
🌸قسمت ۲۳۳ و ۲۳۴
_...این موسی ست که داره معجزه میکنه درسته؟
چرا توی این آیات هی میگه موسی و هارون هی هارون رو کنارش تکرار میکنه؟
شاید میخواد بگه وصایت امر مهمیه در ادامه هدف نبوت
و اگر نباشه همه زحمات هدر میره!
آیه ۱۰۰ ؛
کسی که کار یا فرد یا جبهه باطل رو تصدیق کرده گناهش رو به دوش میکشه از اولین تا آخرین
کتایون:_چرا نمیشه بیطرف بود؟
_ چون بی طرف وجود نداره
سیستم و ساز و کار این دنیا طوری طراحی شده که دو تا طرف وجود داره آدما هم نمیتونن این وسط نخودی باشن باید یه طرف بایستن
این قانون این امتحانه که اگر نبود چالشی شکل نمیگرفت
اگر یکم به فاکتور ها و ویژگی های این دنیا نگاه کنی خودت منظور منو درک میکنی که بیطرفی معنی پیدا نمیکنه و هر تصمیم ما جز خودمون روی محیطمون هم تاثیر میگذاره
آدم بی طرف آدم مرده است کسی که حیات داره تحرک داره طرف داره
خود تو هم طرفدار یه سری چیزا هستی دیگه مثل آزادی بیان حقوق زنان پس بی طرف نیستی
بیطرف بودن یعنی بی تفاوت و ساکن و خنثی و در یک کلام مرده بودن!
_ خب اینکه میشه همون قاعده هر که با ماست با ماست هر که با ما نیست علیه ماست که ریشه جنگ و دشمنیه
_نه دیگه دقت نکردی نگفت کار هر کی مثل من نباشه باطله میگه هر کی حق رو نپذیره یعنی یه نفر رو تصور کن که یک حقیقت رو حالا هر حقیقتی تو هر زمینه ای ، با استدلال و توجیه منطقی بهش عرضه می کنی و نمیپذیره
خب این آدم طرفدار باطل قضیه است که حقش رو نمیپذیره دیگه وسط که نداره
مثلاً کسی که بهش بگی دروغ بده اون بگه نه دروغ بد نیست بستگی به موقعیتش داره
خب این آدم طرفدار دروغه دیگه!
آیه ۱۳۰ :
از این توضیحات کلی قرآن واقعا میشه اوقات و اعمال نماز رو فهمید یا اینکه چطور باید نماز خوند؟
گفته نماز بخونید ولی چطوریش رو نگفته
به نظرت چه حکمتی داره؟
ما فقط از یک طریق می تونستیم بفهمیم چطور باید نماز بخونیم اونهم نماز خوندن پیامبره
پس خدا میخواد مارو ارجاع بده به پیامبر و بفهمونه که باید رفتار ایشون رو تقلید کنیم
وگرنه یعنی چی که میگه نماز بخون ولی نمیگه چطوری بخون چندرکعت چی بگو چیکار کن!
پس الگوی رفتاری پیغمبر برای ما موضوعیت داره
جزء هفدهم سوره انبیا
آیه 5 دقت کنید
به تنوع تهمت هایی که به پیامبر میزنن یه بار میگن ساحر یه بار میگن شاعر یه بار میگن مجنون خب نمیشه یه نفر همه اینا با هم باشه جز این که فقط میخوان حمله کنن و هیچ دلیل و برهانی ندارن
آیه ۵۰ رو ببین :
قرآن یه خاصیت منحصر به فرد داره اونم اینکه هرکس با هر دیدگاهی واردش بشه نمیتونه تا آخرش با موضع بی طرف پیش بره مجبور میشه خودش رو در برخورد با این کلام تعریف کنه
الان داره سوال میکنه میگه این کتاب یادآوری پربرکتی است آیا شما آن را انکار می کنید؟
چند ثانیه صبر کردم ولی جوابی نگرفتم
دوباره سوال کردم:
_آیا آن را انکار میکنید؟ داره از شما سوال میکنه
ژانت کلافه گفت:
_لطفاً ادامه بده
وقتی تموم شد درباره ش حرف میزنیم
سر تکان دادم:
_باشه
آیه ۹۱ ...
توی این مکتب یک زن میتونه جایگاهی پیدا کنه که حتی پیغمبر نباشه ولی اسمش بین پیغمبرا بیاد مریم پیغمبر نیست ولی خدا کنار پیغمبرا یادش میکنه اونم توی این کتاب
جزء هجدهم سوره مومنون آیه ۱۴ :
مراحل تشکیل جنین دقیق شرح داده شده
روی این آیه بحثهای زیادی شده به لحاظ پزشکی و جزئیات باورنکردنی و عجیبی ازش بیرون کشیدن توی یک کلیپ جمع آوری شده براتون روی فلش میریزم ببینید**
سوره نور آیه ۲ تا ۹؛
احکامی برای حفظ #عفت و #امنیت عمومیه برای کنترل کسانی که بیمارن و عادت به گناه کردن دارن چون قبلش با قوانین تمام خلأها رو پر کرده
آیه ۲۸ نوعی آموزش آداب معاشرته و نفی سنتهای غلط مرسوم
ولی به نظرم مدل بیانش یکم غیر طبیعیه!
بگذریم...
کتایون:_ آیه ۳۰ و ۳۱ دستور حجابه
واقعا چه منطقی داره که خانومها مجبور باشن یه سری لباس اضافه بپوشن و سختی هاش رو متحمل بشن که مرد ها اذیت نشن این چه عدالتیه؟
_اولا اگر خانومها حجاب نداشته باشن مرد ها اذیت نمیشن کاملا هم فضای مطلوبیه
ولی هزینه ش متوجه خانمها میشه
_هزینه چی؟
_هزینه این امکاناتی که برای آقایون فراهم میکنن
اونم از چند جهت
یه سوال
شما منطقا قبول داری که ظاهر خانومها واسه آقایون جذابه دیگه؟
_خب بله واضحه
اونوقت چون جذابه ما باید بخاطر اینکه اونا اذیت نشن خودمونو بپوشونیم؟
_گفتم که اونا اذیت نمیشن! اونا اگر میل پیدا کنن میلشون رو برطرف میکنن
الان آمار تجاوز چطوریه اینجا؟
هر 75 ثانیه یک نفر!
آمار وحشتناکیه نه؟
تازه اونایی که گزارش و ثبت میشه رو وارد آمار میکنن فقط
خب اتو فقط امنیت خودت رو زیر سوال بردی!*
_یعنی ما مجبوریم برای اینکه امنیتمون رو حفظ کنیم خودمونو از ریخت بندازیم؟
_با حجاب....
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
8.06M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸#اَمنیت از طوفان های روزگار با....
✅آخر حرفش چه #پیشنهاد جالبی داد.
📌#مهریه بهای کالا نیست.....
💠🎥یک دقیقه و ۵۵ ثانیه
#ضرورت_ازدواج
#آسانکردن_ازدواج
#سالروز_ازدواج_حضرت_علی_و_فاطمه
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💢🎥نوستالژی بچههای دهه شصت از زبان #دکتر_سعید_عزیزی🥲😂
#پدر
#امنیت
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh