eitaa logo
داستان های آموزنده
67.3هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
2.7هزار ویدیو
0 فایل
‌‌‌‌‌ 🌿 ‌‌﷽ 🌿. #کپی_جایز_نیست. برای ارسال داستان خود ویا دوستانتان به ایدی ارسال کنید @zahraB18 https://eitaa.com/joinchat/15925614C7f87bffef4 سلام تعرفه تبلیغات داخل کانال هست
مشاهده در ایتا
دانلود
ه꧂ ᪣ ᪣ ꧁ه 🪶قسمت دهم من خیلی دوستت دارم و نمیخوام از دستت بدم..میخواهم فقط مال من باشی و هیچ کسی با نگاه کردن به صورت خوشگلت لذت نبره.گفتم:اگه دوست داری من چادر سر میکنم فقط در رو قفل نکن.نوید حرفی نزد و رفت دوش گرفت تا حاضر شیم و بریم خونه ی پدرش.بعداز اینکه حاضر شدیم راه افتادیم به سمت خونه ی پدرش.بین مسیر نوید گفت:پاییز….!؟بخدا اگه در مورد مشکل من باکسی حرف بزنی هم خودمو و هم تورو آتیش میزنم…..این یه راز بین منو تو میمونه…… نوید اصلا تعادل روحی نداشت و زود رنگ عوض میکرد و یه آدم دیگه ایی میشد برای همین خیلی ازش میترسیدم.وقتی رسیدیم نوید دستشو دور بازوم حلقه کرد و وارد سالن شدیم.مادرشوهرم اومد استقبالمون و حسابی تحویل گرفت و رفتیم پیش مهمونا….. آخه مهمونی پاگشای ما بود و کلی مهمون هم دعوت کرده بود…جمع خیلی خوب و صمیمی بودند.همشون بگو بخند داشتند و شوخ بودند و توی سر و کله ی هم میزدند..فقط نوید بود که خیلی متینو با وقار یه گوشه نشسته بود و گاهی به کارای اونا لبخند میزد.یه کم که گذشت ،دختر دایی نوید اومد پیشمون و رو به نوید گفت:نمیخواهی دل از پاییز بکنی تا بیاد پیش ما،…؟؟؟؟بزار بیاد تا کمی زنونه گپ بزنیم.دختر دایی بدون اینکه منتظر جواب نوید باشه دست منو گرفت و‌کشید و بلندم کرد…..نوید با لبخند گفت:چیکار به زن من داری؟؟؟ما دیگه متاهلیم و با مجردا کاری نداریم…..دختردایی ادای نیما رو در آورد و منو به زور برد پیش خودشون. از همون فاصله ی دور نگاه نوید رو روی خودم احساس میکردم که فقط به من زل زده بود و ششدانگ حواسشو داده بود به من.یک ساعتی که گذشت نوید طاقت نیاورد و اومد دست منو گفت و با لبخند گفت:دلم برای پاییزم تنگ شده..همه باهم خندیدند و گفتند:ای بابا….زن ذلیل………دختر دایی با لبخند رو به من گفت:پاییز …!!!شمارتو بهم میدی؟؟؟میخواهم در تماس باشیم.قبل از اینکه بخوام شماره امو بدم نوید زود گفت:من شماره اتو دارم ،،خودم به پاییز میدم تا باهات تماس بگیره.اینو گفت و بعدش دستمو کشید و رفتیم سرجای اولمون نشستیم.وقتی نشستیم نوید شروع کرد به سین جیم کردنم که چی گفتید و چی شنیدید؟؟؟همه رو باید دونه دونه توضیح میدادم.حسابی ازدستش کلافه شده بودم که مادرشوهرم دعوت کرد سر میز شام…تا پای میز رسیدیم و نشستم، موبایل نوید زنگ خورد و رفت به یکی از اتاقها و مشغول حرف زدن شد..توی این فاصله دختردایی(سارا)اومد کنار من و برادرش سینا درست روبروی من نشستند…… از اینکه کنار سارا نشسته بودم حس امنیت میکردم ولی برعکس ناراحت بودم که برادرش سینا روبروی من نشسته آخه هر وقت چشمم بهش میفتاد میدیدم که به من خیره شده ولی زود نگاهشو میگرفت تا من متوجه نشم.احساس کردم سینا از رفتارهای نوید خبر داره آخه توی جمع هم با نوید زیاد حرف نمیزد و ازش دوری میکرد.مهمونی تموم شد و موقع خداحافظی پدرشوهرم سند یه آپارتمان رو که توی همون منطقه ی خودشون بود رو بعنوان کادویی به من داد و گفت:این هم کادوی عروس عزیزم .ازش تشکر و بغلش کردم و بوسیدمش..پدرشوهرم هم منو محکم به خودش فشرد و بعد به نوید گفت:دوست دارم هر چه زودتر خبر بابابزرگ شدنمو بشنوم…. با این حرف صورت نوید سرخ شد ،،..همه فکر کردند که خجالت کشید اما من میدونستم که چه مرگشه.نوید منو از بغل باباش کشید بیرون و گفت:پاییز هنوز خیلی بچه است،،بچه رو میخواهد چیکار؟؟؟؟؟؟ از خونشون اومدیم بیرون و وارد خیابون که شدیم با پشت دستش محکم زد به دهنم.لبم پاره شد و با گریه گفتم:چرا میزنی؟؟؟نوید گفت:خفه شو….تو یه هرزه ایی…..فکر میکنی حواسم بهت نیست…..؟؟فکر میکنی متوجه نشدم که بخاطر سینا میخواستی شمارتو به سارا بدی؟؟؟چرا درست روبروی اون حرومزاده نشستی؟؟؟؟هر چی من توضیح میدادم نوید متوجه نمیشد و سرخ تر میشد.در نهایت هم گفت:تو خرابی که خودتو انداختی بغل بابام……چرا بابامو بوسیدی؟؟؟واقعا دیگه حرفی برای گفتن نداشتم.توی سکوت اشک ریختم و آرزو کردم تصادف کنیم و هر دو بمیریم….. بلاخره رسیدیم پارکینگ خونمون و نوید داد کشید:پیاده شو….گمشو تو….. با سرعت رفتم داخل .میخواستم در ورودی رو ببیندم اما از ترس فریادها و عصبانیت نوید باز گذاشتم و داخل اتاق خواب شدم و لباسهامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم یهو صدای.....   🪶ادامه دارد... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
ه꧂ ᪣ ᪣ ꧁ه 🪶قسمت یازدهم یهو.... صدای خارج شدن ماشین از پارکینگ رو شنیدم، رفتم جلوی پنجره و دیدم نوید بود که باسرعت بالا از پارکینگ رفت بیرون.اصلا نگران نشدم که کجا رفت و برام مهم نبود که این وقت شب کجا میره….؟؟؟یه نفس راحت کشیدم و گوشیمو برداشتم تا به عمو زنگ بزنم و بهش بگم که زندگیم چه اوضاع بی ریختی داره.تا گوشی رو گرفتم دستم دیدم ساعت نزدیک ۲نیمه شبه.بیخیال شدم و دوباره دراز کشیدم.با هزار زحمت چشمهام داشت گرم میشد تا خوابم ببره که در سالن باز شد و نوید عربده کشان اومد توی اتاق.واقعا وحشت کرده بودم و به شدت میلرزیدم.از نفسهاش بوی گند مشروب میومد. ازم خواست سریع برم داخل سالن ..فهمیدم تا خرخره خورده برای همین از ترس جونم.نه…. مردن برام مهم نبود از ترس اینکه ناقصم کنه و تا آخر عمر زیر منتش بمونم.روی میز انواع مشروبات بود که نوید به زور کتک به خوردم داد.. صبح که از خواب بیدار شد مستی از سرش پرید شروع کرد به توبه و گریه کردن و کلی از من معذرت خواهی کرد و گفت:تورو خدا پاییز!!!منو ببخش.گفتم :نوید.توروخدا بیا بریم پیش یه دکتر و یا مشاور..حتما راه درمانی داره مشکلت ...تا حرفم تموم شد نوید سرخ شد و اون خوی حیوونیشو رو کرد و گفت:تو هم مثل اون سینای احمق فکر میکنی و میگی من مریضم…..؟؟؟معلومه که دستتون توی یه کاسه است..نوید اینو گفت و شروع کرد به کتک زدنم.هر چی گریه و التماس کردم فایده نداشت.اینقدر کتکم زد تا خسته شد..از درد و خستگی خودمو کشون کشون رسوندم روی تخت و خوابم برد..بعداز ظهر از خواب بیدار شدم و دیدم تنهام و نوید رفته.سریع از جام بلند شدم تا به عمو زنگ بزنم که دیدم گوشی تلفن نیست.دنبال موبایلم گشتم و اونو هم پیدا نکردم…بسمت در رفتم که اون هم قفل بود.دیگه هیچ راهی نداشتم .شروع کردم به گریه و خدارو صدا کردن… تنها راهی که برام مونده بود خودکشی بود.باید خودمو از دست نوید و جهنمی که برام درست کرده بود خلاص میکردم.من خوشگلی و هوش و پول و همسر خوش قیافه و پولدار داشتم اما این شده بود زندگیم..جرأت زدن رگ دستمو نداشتم پس رفتم سراغ دارو.چندین قرص رو توی لیوان ریختم و سرکشیدم…کم کم سرم سنگین شد و با خیال اینکه میرم پیش مامان خوابیدم..اما با گلو درد شدیدی از خواب بیدار شدم.چشمهام سیاهی میرفتم و صدای همهمه میشنیدم. با دیدن چهره ی نوید و پرستارا که در تکاپو بودند فهمیدم اینقدر بد شانس بودم که مرگ هم نصیبم نشد .نوید تا دید چشمهامو باز کردم اومد دستی روی سرم کشید و اشکش جاری شد..نوید مثل یه دختر گریه کرد و آروم ازم معذرت خواهی کرد و گفت:این چکاری بود که کردی؟؟؟جوابشو ندادم و دوباره چشمهاموبستم.پرستار اومد کنارم وگفت:خوبی؟؟؟آخه حیف دختر به این خوشگلی نیست که خودکشی کنه؟؟؟؟ پرستار بهم گفت نمیدونی شوهرت چکار میکرد و چه حالی داشت…!!شوهرت بجای تو رفت اون دنیا و برگشت.جواب پرستار رو هم ندادم.پرستار کارشو کرد و رفت بیرون.بعدش نوید اومد دم گوشم گفت:پاییز…!!!قراره تورو ببرند پیش دکتر …فقط دلیل کارتو پرسیدند نگو چرا اینکار رو کردی.اگه بگی آبروی خانوادگی‌مون میره.اگه نگی قول میدم جبران کنم.حرفی نزدم که یهو صدای سارا و سینا رو شنیدم..سارا اومد بغلم کرد و گفت:وای دختر.!!!چرا مراقب خودت نیستی؟؟؟بیچاره نوید داشت سکته میکرد..اینقدر هول کرده بود که زنگ زد به سینا و ازش کمک خواست..از حرفهاش فهمیدم که نوید به سارا گفته مسموم شدم اما سینا در جریان همه چی بوده..به خواست دکتر شب رو بستری بودم.سارا بزور نوید رو راضی کرد تا بره خونه و خودش بمونه پیشم.نوید قبل از رفتن به سارا خیلی سفارشمو کرد و بعدش از سارا خواست از اتاق بره بیرون تا با من چند لحظه تنها باشه….. سارا چشمکی زد و رفت بیرون.نوید اومد کنارم و دستمو بوسید و گفت:یادت باشه قول دادی.هیچ حرفی به سارا نزن…خب…!!؟؟ در عوض من هم بهت قول میدم که برم پیش دکتر و مشاور..تا اون لحظه هیچ حرفی نزده بودم .با چشمهای بسته گفتم:من گوشیمو میخواهم.میخواهم زنگ بزنم به بابام ،من دیگه نمیتونم با تو زندگی کنم.من پامو توی اون خونه نمیزارم.   🪶ادامه دارد... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
ه꧂ ᪣ ᪣ ꧁ه 🪶قسمت دوازدهم _از لرزش صداش فهمیدم که بزور داره خودشو کنترل میکنه.نوید با صدای لرزون گفت:پاییز جان…!!!من گوشیتو بهت میدم اما بابات اینا ایران نیستند و رفتند آلمان…چشمهامو تا ته باز کردم و گفتم:کم دروغ بگو.پس چرا به من نگفتند..؟؟نوید گفت:بخدا راست میگم.وقتی ترکیه بودیم رفتند.اومدی خونه زنگ بزن باهاش حرف بزن.چشمهامو بستم و برای تمام بی کسی هام اشک ریختم و گفتم:فقط برو….از این اتاق برو بیرون……ادامه دادم:برو.نمیخواهم ببینمت.نوید از ترس اینکه آبروش نره ،رفت بیرون و سارا اومد داخل….. سارا تا وارد شد گفت:وای دختر…!!تو چقدر لوسی….!!!چه زود دلت برای نوید تنگ شد که داری گریه میکنی؟؟؟ترجیح دادم سکوت کنم و حرفی نزنم.اون شب سارا از خودش و زندگیش و دانشگاهش و حتی دوست پسرش تعریف کرد و گفت:هم دانشگاهیمه.قرار بزودی بیاد خواستگاری و ازدواج کنیم..یه جمله گفتم:خوشبخت بشید.یهو سارا بی مقدمه گفت:تو با نوید خوشبختی؟؟؟؟؟؟هیچ حرفی نداشتم بزنم .نه میتونستم راز نوید رو برملا کنم و نه به دروغ بگم که خوشبختم…برای همین سکوت کردم..سارا گفت:پاییز ….!!!!من از چشمات متوجه میشم که غم بزرگی داری و خوشبخت نیستی،حس میکنم نوید یه مشکل جدی داره..راستش قبل از ازدواج با تو خیلی با سینا صمیمی و همراز هم بودند اما یه مدتی که گذشت از هم دور شدند و حتی سینا گفت دیگه دوست ندارم اسمی از نوید بشنوم.سارا مکثی کرد و بعد ادامه داد:البته یه روز دلیلشو پرسیدم که سینا گفت نوید احمق.، یه روانیه.حتی گفت: نمیدونم پاییز چطوری باهاش زندگی میکنه….؟؟؟ اون شب خیلی دلم میخواست با سارا درد و دل کنم و بعدش از سینا کمک بگیرم ولی نمیتونستم.آخه به هر حال من غریبه بودم و اونا فامیل،…ممکن بود همه چی به ضرر من تموم شه و در نهایت هم منو مقصر بدونند…پس همه چی رو به خدا و روزگار سپردم..صبح خیلی زود بجای نوید سینا خیلی شیک و تمیز وارد اتاق شد و سلام کرد و گفت:نوید نتونست از خواب بیدار بشه من بجاش اومدم تا کارهای ترخیص رو انجام بدم.حدس زدم که حسابی مست کرده بود که نتونسته بود بیدار بشه وگرنه عمرا سینا رو میفرستاد.از اینکه نوید نیومده بود خیلی خوشحال شدم….کارای ترخیض انجام شد و بالاخره سوار ماشین شدیم. ساراگفت:میخواهی بریم خونه ی ما…؟؟؟گفتم:نه.میخواهم برم خونه.میخواهم چند روز تنها باشم.سارا خندید وگفت:اهان با نوید تنها باشی اره..؟؟؟گفتم:نه ،…چون نوید امروز ظهر باید جایی بره و قرار کاری داره . برای همین میخواهم تنها باشم….. سینا گفت:وقتی نوید نیست خود خود آرامشه..به من هم گفت که سه روز نیست…امکان نداشت منو ول کنه و سه روز بره اما به هر حال خوشحال شدم ولی حرفی نزدم. رسیدیم خونه……وقتی رسیدم نوید نبود و خونه یه کم بهم ریخته بود.انگار که با عجله حاضر شده بود تا به قرار کاریش برسه.نیم ساعت بعد اومد خونه و من سریع خودمو به خواب زدم.وقتی خیالش راحت شد که خونه ام با همون سرعتی که اومده بود رفت و در رو قفل هم نکرد..یا بخاطر اینکه سه روز نبود یا فراموش کرد،،،،با خودم تصمیم گرفتم تا فرصت هست به مامانی سر بزنم و از بابا خبر بگیرم تا ببینم نوید راست گفته یا نه….؟؟اول دوش گرفتم و بعد روی تخت ولوو شدم.خسته بودم و حوصله نداشتم برای همین ناخواسته خوابم برد..با صدای گوشیم آروم آروم چشمهامو باز کردم..تصورم این بود که حتما خواب میبینم چون گوشیم دست نوید بود.تو همون حال دنبال گوشی گشتم وقتی تو اتاق پیداش نکردم و رفتم سالن و دیدم اونجاست اما تماس قطع شد… دیدم شماره ی ناشناس هست که چند. بار زنگ زده..توی فکر بودم که با اون شماره تماس بگیرم یا نه که دوباره زنگ خورد.وقتی جواب دادم از صداش شناختم.سینا بود..سینا گفت:چه عجب جواب دادی؟؟؟میدونی چند بار زنگ زدم…!!؟داشتم نگران میشدم و میخواستم سارا رو بفرستم اونجا…گفتم:سلام…سینا ساکت شد و خندید و گفت:سلام .اینقدر نگران شدم که یادم رفت سلام بدم.از صبح نوید منو کچل کرده و هی زنگ میزنه میگه سارا نباید پاییز رو تنها میزاشت…تو زنگ بزن حالشو بپرس و به من خبر بده چون میترسم جواب منو نده.گفتم:بهش بگو نگران نباشه.حالم خوبه و میخواهم برم خونه ی مامانی.سینا گفت:من پایینم .بیا میرسونمت….چون من متاهل بودم و میدونستم شوهرم حساسه برای اینکه مودبانه کاری کنم که بره گفتم:من حاضر شدنم زیاد طول میکشه شما تشریف ببرید،،،خودم با آژانس میرم.حرفی نزد و تماس رو قطع کردیم.حاضر شدم و به آژانس زنگ زدم و رفتم پایین…..   🪶ادامه دارد... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
ه꧂ ᪣ ᪣ ꧁ه 🪶قسمت سیزدهم _نوشتم:نه نمیترسم..همین یک جواب باعث شد که یک ساعت در حال پیام دادن باشیم،سینا پیام میداد و من جواب…من یه دختر نوجوونی بود که هیچ وقت محبت ندیده بود و چون اون شب هم تنها بودم و میترسیدم با پیام دادن سر خودمو گرم کردم…بعداز یک ساعت سینا تماس گرفت.دیگه تقریبا خجالتم ریخته بود آخه در عرض اون یک ساعت هم من و هم سینا کل زندگیمونو برای هم تعریف کرده بودیم. یکی دو ساعت هم تلفنی صحبت کردیم.بعداز اینکه حرفهامون تموم شد و وقت خداحافظی رسید سینا گفت:یه چیزی بگم؟؟؟گفتم:بگو.گفت:من تمام این مدت جلوی در خونتون بودم..داخل ماشین..با تعجب رفتم از پنجره نگاه کردم و دیدم راست میگه.برام دست تکون داد ،،.گفتم:اما من دیدم که رفتی..گفت:دلم نیومد که برم.پیش خودم فکر کردم شاید بترسی و روت نشه که به من بگی..اعتراف میکنم که اون لحظه دلم برای سینا لرزید و عشق رو احساس کردم ….بدنم گر گرفت و لپهام سرخ شد.زودتر از اونی که فکر کنید بهش دل بستم.از اینکه یه نفر اینهمه به من اهمیت میدادم احساساتی شده بودم….. به سینا گفتم:کاش زودتر میگفتی..بیا بالا قهوه اماده کردم.سینا از خدا خواسته زود اومد بالا.شاید الان همتون منو سرزنش کنید ولی جای من نبودید.من بعداز فوت مامان هیچ محبتی ندیده بودم و تشنه ی یه محبت،،یه توجه بودم…. این ۴-۵ماهی هم که با نوید نامزد و ازدواج کردم جز توسری خوردن و تحقیر ندیده بودم..منی که با بهترین جشن و مراسم عروس شده بودم منتظر یه نوازش فقط بودم اما حیف و افسوس..حالا با تمام این مشکلات و درد و رنج و کتک و عذاب یهو سینا سر راهم قرار گرفت..سینا علاوه بر اینکه به همون اندازه ی نوید از نظر چهره و هیکل جذابیت داشت یه حسن بزرگتری هم داشت و اون اینکه بلد بود با یه دختر چطوری حرف بزنه و شوخی کنه و هواشو داشته باشه. خلاصه میکنم که من هم احساسات داشتم و خام سینا شدم.وقتی سینا رسید بالا یه حس عجیبی اومد سراغم.هم خوشحال بودم و هم حس گناه میکردم..همش به این فکر میکردم که اگه یهو نوید برسه چی میشه؟؟؟؟؟سینا سریع فکرمو خوند و گفت؛چی شده پاییز…؟؟نکنه پشیمون شدی؟؟؟حتما میترسی که الان نوید سر برسه….!!!گفتم:درست حدس زدی…..سینا گفت:نگران نباش.برادرم آرمان همراه نویده..قبل از اینکه بیام بالا باهاش حرف زدم گفت: ۲-۳ساعت دیگه کارشون تموم میشه… سینا در حالیکه لبخند میزد ادامه داد:تازه نوید خیلی هم باید ازم ممنون باشه که مواظب زنشم و نمیزارم تنهابمونه…پاییز…!!!ترس و خیال رو از خودت دور کن و فکرای الکی نکن..نفسی کشیدم و رفتم آشپزخونه تا براش قهوه بیارم..داشتم روی کابینت سینی میزاشتم که سینا رو پشت سرم دیدم..با دیدنش یهو هول کردم و چند قدم عقب تر رفتم.سینا زود معذرت خواهی کرد و گفت:ترسیدی.ببخشید.بعدش ازم فاصله گرفت و رفت سالن…چند لحظه توی سکوت گذشت که سینا از همون سالن گفت:پاییز…!!چه خونه ی قشنگی داری ؟؟همه چی با سلیقه چیده شده.ازش تشکر کردم و با سینی قهوه رفتم روبروش نشستم..سینا خیلی یهویی گفت:ای کاش قبل از نوید، من با تو آشنا شده بودم،.،.تو همون زن ایده آلی هستی که من میخواستم..از اینکه خیلی رک حرفشو زد شوکه شده اما ته دلم خوشحال بودم که یه نفر بهم ابراز علاقه میکرد…گفتم:به قول خودت کار دنیا برعکسه…همیشه ادمها به اون چیزی که میخواهند نمیرسند… منم آرزو میکنم ای کاش زمان به عقب برمیگشت و من هیچ وقت با کسی به اسم نوید وارد زندگی نمیشدم…میدونی این چند وقت چقدر عذاب کشیدم..سینا گفت:اگه بهم اعتماد کنی قول میدم کمکت کنم و این مشکل رو حل کنیم البته به کمک هم…باز هم قول میدم تا آخرش هستم و تنهات نمیزارم..ازش تشکر کردم.یه مکث کوتاهی کرد و گفت:میدونی پاییز….!!!اولش بهت گفتم کمکت میکنم تا مشکل نوید حل بشه اما ناخواسته عاشقت شدم و میخواهم کمکت کنم تا طلاق بگیری.فقط قول بده حتما ازش جدا بشی و بعد با من ازدواج کنی…..!!؟با حرفهای سینا نتونستم جلوی اشکهامو بگیرم و شروع به گریه کردم ..سینا اومد جلوتر و سرمو توی سینه اش گرفت .سینا گفت:چرا گریه میکنی؟؟؟اگه ناراحت شدی و بگی برو ،همین الان برای همیشه میرم..نه تونستم بگم دوستش دارم و نه عذاب وجدان ولم کرد پس باز سکوت کردم. ،،،منی که همیشه از ترس حرف مردم و بابا دست از پا خطا نمیکردم با وجود سینا همه رو به فراموش کردم…اما خط قرمزهام بهم هشدار داد و از سینا فاصله گرفتم.سینا که دید ازش فرار میکنم....!!!   🪶ادامه دارد... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
ه꧂ ᪣ ᪣ ꧁ه 🪶قسمت چهاردهم سینا که دید هنوز ازش فرار میکنم بلند شد و گفت:کم مونده هوا روشن بشه ،،بهتره من برم…برای اینکه زودتر بره گفتم:ممنون که تنهایی منو پرکردی.خداحافظ.سینا نفس عمیقی کشید و گفت:باشه من میرم ولی به پیشنهادم فکر کن..من منتظر جوابت هستم.با رفتن سینا متوجه شدم که با تمام وجود عاشقشم و میخوامش..تصمیم گرفتم حتما برم خونه ی مامانی و دادخواست طلاق بدم و بعد به سینا جواب بدم و باهاش ازدواج کنم چون اصلا نمیخواستم به گناه خیانت و زنا آلوده بشم…بلند شدم و اول خونه رو جمع و جور کردم و بعد رفتم روی تخت و خوابیدم..نزدیک ظهر با صدای قل قل چایی ساز بیدار شدم.با خودم گفتم:نکنه سینا کلید داره..؟؟؟؟؟؟؟زود رفتم سالن و با دیدن نوید از تعجب خشکم زد..کم مونده بود سکته کنم آخه سینا گفته بود ۳روز دیگه میاد….؟؟اگه نیمه شب میرسید و سینا رو اینجا میدید چیکار میکردم؟؟؟خیلی آروم خواستم برگردم توی اتاق که نوید بطرفم برگشت…… با دیدن چهره ی سرخ شده و در حد انفجار نوید،، رنگ از صورتم پرید.نوید گفت:دیشب مهمون داشتی یا تنها بودی؟؟؟؟؟؟؟گفتم:مهمون !!؟؟نه نداشتم….تنها بودم.برای اینکه نوید رو آروم کنم گفتم:چه زود اومدی؟؟؟؟نوید با همون حالت عصبانیت گفت:مزاحمم برگردم..!؟برای اومدن به خونه ی خودم هم باید از تو اجازه بگیرم؟؟؟وحشیانه پرید سمتم و به باد کتکم گرفت و گفت:از روز اول هم میدونستم که دختر درستی نیستی.آب گیرت نمیومد وگرنه شناگر ماهری هستی.دیشب سینا اینجا بود؟؟؟؟جوابی نداشتم بدم جز اینکه حاشا کنم.گفتم:نه.تنها بودم…. مشت محکمی توی دهنم کوبید و گفت:دروغ نگو هرزه.بعداز تو حساب اون حرومزاده رو هم میرسم..گفتم:تورو خدا با اون کاری نداشته باش.اون فقط منو از بیمارستان آورد و یک ساعتی موند و رفت.نوید عصبی تر شد و گفت:جون سینا خیلی برات مهمه؟؟عاشقشی تو یه عوضی و هرزه ایی..!..همینطوری که حرف میزد مشت و لگد بود که به بدنم وارد میکرد. از کتک زدن که خسته شد گفت:اگه میخواهی بلایی سر اون عوضی نیارم باید هر کاری که میگم انجام بدی..بقدری از رفتار و حرکاتش میترسیدم که گفتم:باشه.باشه.هر کاری بگی میکنم.نوید آروم شد و گوشیشو برداشت و به یکی زنگ زد و یه کم صحبت کرد و در نهایت گفت:ساعت ده شب منتظرم ،از نوع حرف زدنشون معلوم بود که پشت خط یه خانمه سوالی نپرسیدم و تا عصر همش فکر میکردم و نقشه میکشیدم که چطوری از دستش فرار کنم.نوید اومد کنارم نشست و گفت:لطفا امشب ادا بازی در نیار.توی گروه چت با یه خانمی آشنا شدم که قراره شب بیاد اینجا.تو هم سعی کن خوش بگذره،از آبروریزی و آسیب زدن به سینا میترسیدم برای همین هرجوری که دوست داشت حاضر شدم تا اون خانم اومد..هر کلکی اومدم نتونستم از اون مهمونی فرار کنم و مجبور شدم با اون خانم یواشکی حرف بزنم تا بلکه اون کمکم کنه، بهش گفتم:من با شما دو نفر کاری ندارم اما اجازه بدید من برم توی اتاقم ..... اون خانم یه قرص از کیفش در آورد داد به من و گفت:باشه ..اینو بخور و برو بخواب …من با نوید حرف میزنم که کاری به تو نداشته باشه..،از اینکه دلش برام سوخت خوشحال شدم ولی پرسیدم:قرص چی هست؟؟؟گفت :قرص خوابه.اگه شک داری نخور و خودت برو از داروهاتو بردار.گفتم:نه….بخوام برم سراغ داروها نوید شک میکنه..نمیدونم چرا همش به سینا شک داشتم..عقل و هوشم بهم میگفت که نوید و سینا دستشون توی یه کاسه است اما با توجه به حرفهای سینا به خودم تشر میزدم که بهتره در مورد سینا قضاوت بد نکنم..به قرصی که دستم بود هم شک داشتم ولی با خودم گفتم:آخرش اینکه میمیرم دیگه ،،باز بهتر از این بلایی هست که می خوان به سرم بیارن ...قرص رو خوردم و رفتم روی تخت دراز کشیدم.با خوردن قرص نه تنها خوابم نبرد بلکه دیگه هیچی نمیفهمیدم واصلا حالم دست خودم نبود اون خانم اومد و خنده کنان گفت :میایی توی بازی ما شرکت کنی ؟؟   •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
ه꧂ ᪣ ᪣ ꧁ه 🪶قسمت پانزدهم اون خانم و نوید از وضعیت من که بخاطر قرص پیش آمده بود سوء استفاده کردند و مثل حیوان ها هر کاری خواستند سرم آوردن.از سردرد و کمر درد شدید از خواب بیدار شدم و دیدم اون خانم رفته.ساعت رو نگاه کردم درست یازده صبح بود.نوید هنوز خواب بود..نای بلند شدن نداشتم…،،کوفتگی شدیدی حس میکردم.از خودم متنفر شده بودم چون حس میکردم نجس تر از من کسی توی این دنیا وجود نداره…با حالت چهار دست و پا خودمو رسوندم حموم .اونجا بود که تازه متوجه شدم من دیگه باکره نیستم و شب توسط اون خانم و وسایل مسخره ایی که داشت با دنیای دخترونگی خداحافظی کردم..با حال زار و گریون خودمو شستم.اون لحظه فقط به مامان و زمان فوتش فکر میکردم و اشک میریختم..از حموم که اومدم بیرون نوید بیدار شده بود.بقدری عصبانی بودم که آب دهنم پرت کردم توی صورتش و گفتم:خیلی بی غیرتی خیلی..نوید خونسرد گفت:برو تلویزیون رو نگاه کن.تو الکی جانماز آب میکشی..خیلی دختر بیخودی هستی و فقط ادای خوبا رو در میاری..یه شب نبودم چه زود جلوی فامیل خودم وا دادی… وقتی تلویزیون رو روشن کردم فیلم خودمو سینا رو دیدم ،،،،متوجه شدم که اون شب که نوید نبود دوربین فیلم اون یه لحظه ایی که سینا سرم رو گذاشت رو شونش رو گرفته.حدسم درست بود و حرفها و کارای سینا همه فیلم بود.نوید گفت:دختر خوبی باشی این فیلم پیش خودمون مثل یه راز میمونه وگرنه کپی میشه و میفرستم برای پدرت و فامیلها…توی شوک بودم و همش به سینا فکر میکردم.قطعا همدست نوید بود.باید از در دوستی با نوید وارد میشدم با این افکار گفتم:حداقل تو هم اجازه بده درسمو ادامه بدم..نوید با خوشحالی گفت:قول میدم .واقعا دوست داری درس بخونی؟گفتم:آره.خیلی..گفت:اشکالی نداره.معلم خصوصی میگیرم و توی خونه بخون ،برای امتحان خودم میبرم امتحان میدی و برمیگردی…خیلی خوشحال شدم و قبول کردم.با خودم گفتم:اینجوری فرصت دارم تا راه فراری پیدا کنم..اگه معلم خصوصی بیاد خونه میتونم از طریق اون با بیرون از خونه در ارتباط باشم……. نوید همون روز هماهنگ کرد و یه معلم برام گرفت تا از فردا تنهاییم و بیکاریمو با درس پر کنم.خط و گوشیمو هم عوض کرد به این طریق دیگه حتی مامانی هم شمارمو نداشت تا زنگ بزنه ولی من شمارشو حفظ بودم منتظر فرصت بودم تنها بشم…کل یک هفته رو هم حسابی درس خوندم و درگیر نقشه و فکر بودم تا بتونم از اون مخمصه فرار کنم اما هیچ راهی پیدا نکردم چون میدونستم توی خونه دوربین مخفی هست…روز هشتم بود که نوید ظهر اومد خونه و معلم رو رد کرد و به من گفت:حاضر شو ببرمت آرایشگاه تا موهاتو رنگ کنی.گفتم:نه نمیخواهم همینطوری خوبه.نوید گفت:حرف نباشه.بلند شو..اجباری حاضر شدم و منو رسوند به یه آرایشگاه که قبلا هماهنگ کرده بود و خودش داخل ماشین نشست تا کارم تموم شه…چهار ساعتی مش و رنگ موهام طول کشید ،، بعدش یه آرایش ملایم  و کارم تموم شد.واقعا از این رو به اون رو شدم.چهره ام از حالت دخترونه در اومد و حدودا بیست سال به بالا نشون میداد… وقتی از آرایشگاه رفتم بیرون ، نوید با دیدنم خیلی خوشحال پیاده شد و در ماشین رو برام باز کرد و گفت:خوشگل که بودی،، الان واقعا خوشگلتر شدی..از تعریف و تمجیدش هم بدم اومد و چندشم شد برای همین هیچ حرفی نزدم.سوار ماشین شدم و حرکت کرد..تصورم این بود که قراره اون خانم بیاد و دوباره سناریوی هفته ی پیش تکرار بشه ولی مسیر خونه رو نرفت.اصلا دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم برای همین نپرسیدم کجا میریم.وقتی دیدم توی محله ی پدرش اینا هستیم یه نفس راحت کشیدم و گفتم:نوید…!!!گفت:جانم پاییز خوشگل من…!!!گفتم:چرا دنبال درمان خودت نیستی تا یه زندگی نرمال داشته باشیم و بچه دار بشیم و خانواده ات هم خوشحال بشند چون تک فرزندی قطعا بابات دوست داره ثروتش به تو و بعد نوه هاش برسه…نوید گفت:قبل از ازدواج خیلی پیگیر درمان بودم و دکترا گفتند فقط ده درصد احتمال بهبودی دارم…   🪶ادامه دارد... ✫ •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
ه꧂ ᪣ ᪣ ꧁ه 🪶قسمت شانزدهم حاضر بودم هر چی ثروت دارم خرج کنم تا خوب بشم ولی احتمالش فقط ده درصده،…تو جای من بودی میرفتی دنبالش؟؟؟ گفتم:آره میرفتم.کل ثروت هم به باد بره بهتر از این زندگی حیوونی(با حرص گفتم)هست….. نوید سرخ شد و گفت:خفه شو دیگه.باهات مهربون میشم پررو میشی….فکر نکن که دوستت دارم ؟؟اوایل خیلی دوستت داشتم اما یه زن خیانتکار دیگه به درد من نمیخوره …وقتی دیدم عصبی شد سکوت کردم.رسیدیم خونه ی پدرشوهرم و اونجا حسابی غافلگیرم شدم،کلی مهمون دعوت کرده بودند.وقتی کیک و سوت و هورا و برف شادی و فشفشه و غیره رو دیدم تازه متوجه شدم تولدمه……واقعا خوشحال شدم.اولین جشن تولدم بود.اون شب وارد هفده سالگی شدم…خیلی خیلی تحویلم گرفتند و حسابی سنگ تموم گذاشتند..نوید هم پیش اونا مثل ملکه باهام رفتار میکرد.سارا هم بود ولی سینا نبود.،،.از حرفهایی که اونجا زده شد فهمیدم که سینا برای مدیریت شرکتشون از ایران رفته اتریش….. اون شب همه چی خوب بود و حتی پدرشوهرم بهم یه ماشین کادو داد و دوباره بحث بچه و نوه رو وسط کشید.نوید هم یه برام بهترین مارک ادکلن و یه ساعت برند گرفته بود..… وقتی برای کادوی پدرشوهرم همه دست زدند آروم به نوید گفتم:یعنی میتونم گواهینامه بگیرم و سوار ماشینم بشم؟؟؟نوید گفت:چرا که نه.البته اگه امشب خودت به ازیتا(همون خانم کثیف )زنگ بزنی بیاد تا جشن تولدت تکمیل بشه..با این حرفش کل جشن و خوشی و کادو انگار از دماغم اومد بیرون..یعنی برام کوفت واقعی شد…هر وقت کم میاوردم و توان مقابله نداشتم سکوت میکردم اون لحظه هم سکوت کردم..جشن تموم شد و نوید شاد و شنگول از همه خداحافظی کرد و به من گفت:پاییز جان !!!دیروقته ،،،بریم خونه؟؟؟چاره ایی جز اطاعت نداشتم.از همه تشکر و خداحافظی کردم و سوار ماشین شدیم..من دوست داشتم با مادرشوهر و پدرشوهرم بیشتر برخورد داشته باشم یا به خونه مون رفت و آمد کنند اما حیف و صد دریغ که اینجوری نبود... مطمئن بودم که نوید کاری کرده که رفت و آمد نباشه و همین که پسرشونو سرکار و توی شرکت میدیدند براشون کافی بود.نوید توی ماشین گفت:شب خوبی بود.حالا زنگ میزنی آزیتا یا درس و معلم رو کنسل کنم؟؟؟؟از اینکه میخواست من زنگ بزنم و اون کثافتکاریهارو عادی جلوه بده واقعا عقم گرفت.گفتم:نمیزنم….حتی اگه درس رو کنسل کنی….با حرص خودش زنگ زد و آزیتا هم گفت:من جایی هستم و نمیتونم بیام.نوید گفت:یکی دیگررو جور کن ..آزیتا اوکی گفت و گوشی رو قطع کرد.اینقدر خسته و بی حوصله بودم که از بی عرضگی خودم لجم گرفت از اینکه مثل یه برده شده بودم و کاری از دستم برنمیاد از خودم متنفر شدم.همه ی راهها به روم بسته بود ،،،خونه دوربین داشت و درش هم همیشه به روم قفل بود.نه کسی سراغمو میگرفت و نه کسی رو داشتم که بهش پناه ببرم ،،،،بازهم به تنها راهی که برام مونده بود امیدوار شدم،.باید خودمو میکشتم و خلاص…… با خودم گفتم:پاییز!!چرا فکر میکنی بدون نوید نمیتونی زندگی کنی؟؟؟یک بار خیلی قاطع باهاش حرف بزن ،مرگ یک بار و شیون هم یک بار،.به نتیجه نرسیدی اونوقت آخرین راه یعنی خودکشی رو پیش بگیر…با این افکار رو به نوید گفتم:نوید…!!میشه این مسخره بازیها و کثافتکاریها رو ول کنی و به فکر درمان باشی؟؟؟نوید گفت:باز شروع نکن و هر چی میگم بگو چشم.خونم به جوش اومد و گفتم:تو یه ادم کثیف و مریضی و مثل حیوون زندگی میکنی.نوید یه دونه محکم کوبوند توی دهنم و گفت:خفه شو فلان فلان شده یه کاری نکن که فیلمتو پخش کنم؟؟خودت میدونی که من دیوونه ام و هر کاری از دستم برمیاد.تصمیم آخر رو گرفتم تا به زندگیم خاتمه بدم.به زندگی پر عذابم….آماده شدم و نوید که پیچید توی یه خیابون اصلی و سرعت گرفت در ماشین رو باز کردم و پریدم بیرون..نوید تنها عکس العملی که تونست انجام بده این بود که شالمو گرفت و گفت:چیکار داری میکنی دیوونه…..؟؟؟آخرین صدایی که شنیدم!!   🪶ادامه دارد... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
ه꧂ ᪣ ᪣ ꧁ه 🪶قسمت هفدهم -آخرین صدایی که شنیدم صدمتر جلوتر صدای ترمز ماشین بود..انگار یک هفته کما بودم و بعدش بهوش اومدم.وقتی خودمو بیمارستان دیدم زار زار گریه کردم و بابت زنده موندنم به شانس بدم لعنت فرستادم..سر و گردنم درد شدیدی میکردم و حدود سی تا بخیه خورده بود و دستم توی گچ بود اما خداروشکر به نخاع آسیبی وارد نشده بود.یه خانم دکتری هر روز ویزیتم میکرد.دو روز که گذشت آقای دکتر جوونی اومد بالا سر تختم و با لبخند گفت:از امروز من ویزیتتون میکنم.بغض کردم اما چون به خودم قول داده بودم دیگه گریه نکنم و با سختیها روبرو بشم بغضم قورت دادم و پرسیدم:منو کی آورد اینجا؟؟؟آقای دکتر گفت :نمیدونم…همون لحظه خانم دکتر اومد داخل یه سری توضیحات به آقای دکتر داد و بعد به من گفت:خب..!!پاییز ما چطوره؟؟؟با ناله گفتم:بهترم.منو کی آورد اینجا….؟؟؟؟خانم دکتر گفت:حدود ده روزه پیش یه آقایی آورد و گفت که شمارو بهمراه یه کیف از ماشین پرت کردند بیرون و راننده هم فرار کرده….. خانم دکتر گفت: اقا رو توی آگاهی پرونده براش تشکیل دادند اما با قرار وثیقه آزاده ،،،اگه خواستی میتونی خودت یا خانواده ات پیگیری کنید.راستی من دکتر روانپزشک اینجام و این آقا دکتر پسرمه..خانم دکتر مکثی کرد و با مهربونی یه چشمک ریزی زد و گفت:چرا خودتو از ماشین پرت کردی بیرون،،،؟؟؟دیگه از هیچ کسی نمیترسیدم برای همین کل زندگیمو برای خانم دکتر تعریف کردم همه رو حتی سینا و حس عاشقیم نسبت بهش رو..گفتم و گفتم و وقتی به خودم اومدم دیدم اشک کل صورتمو گرفته.با حرص خیسی صورتمو پاک کردم و با صدای بلند به خودم تشر زدم :مگه نگفتم دیگه گریه نکن،،؟؟؟خانم دکتر و پسرش با ناراحتی نگاهم میکردند که پسرش گفت:میتونی از همسرت شکایت کنی.اون حق نداره با یه فیلم تورو تهدید کنه و مثل یه برده ازت سوء استفاده کنه.تو خیلی خودتون دست کم گرفتی و فکر کردی شوهرت نباشه نمیتونی زندگی کنی.اگه تواجتماع باشی میبینی که خیلیها از بهزیستی اومدند توی دل جامعه وخودشون تنهایی و بدون حمایت خیلی هم موفق شدند.... دکتر ادامه داد و گفت :الان توی همین بیمارستان جراح سرشناسی هست که هنوز هویت واقعی خودشون نمیدونه ولی تک و تنها و یه تنه شده جراح…الان هم دیر نشده ،با همسرت تماس بگیره و بهش بگو بیاد اینجا تا کمکش کنیم اون واقعا یه بیماره و برای جامعه و خانواده یه معضلِ.خیلی جدی گفتم:اگه نوید خوب هم بشه من حاضر نیستم یه لحظه هم باهاش زندگی کنم و تنها کاری که الان میتونم بکنم اینکه تقاضای طلاق بدم……خانم دکتر گفت:برای طلاق الان موقعیت خوبی نیست ،…صبر کن تا حالت خوب بشه بعدش در موردش فکر کن. گفتم:من فکرهامو خیلی وقته کردم ،،،من تحت هیچ شرایطی با نوید زندگی نمیکنم….خانم دکتر گفت:فعلا به مامور آگاهی بگو که با خواست خودت،خودتو از ماشین پرت کردی تا اون بنده خدا رو پرونده اشو ببندند…..بعدش دو تا مامور با اون آقا پسر جوون که منو به بیمارستان رسونده بود اومدند داخل اتاق و من گفتم که مقصر خودم هستم و هیچ کسی توی این کار دخیل نیست و برگه هارو امضا کردم و رفتند... چهره ی اون پسر جوان برام آشنا اومد…هر چی فکر کردم یادم نیومد که کجا دیدمش. وقتی مامورا رفتند اون آقا پسر دوباره برگشت پیشم و گفت:من علی هستم و میخواهم یه چیزی بهتون بگم که لطفا بین خودمون بمونه…اون پسر جوون گفت:راستش وقتی اون اتفاق برای شما افتاد نوید به من زنگ زد و گفت که شمارو برسونم بیمارستان آخه من یکی از دوستای نوید هستم..نوید صبح اون شب رفت ترکیه و روزی صد بار زنگ میزنه و حالتو میپرسه…. پوزخندی زدم و گفتم:نوید برای من مُرده….   🪶ادامه دارد... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
ه꧂ ᪣ ᪣ ꧁ه 🪶قسمت هجدهم علی گفت:هر کاری داشتید به من بگید تا براتون انجام بدم.فقط تشکر کردم و دوباره سکوت.علی خداحافظی کرد و بعد از اینکه چند قدم رفت برگشت و گفت:راستی نگران هزینه ی بیمارستان نباشید..علی که رفت گوشی رو برداشتم و شماره ی عمو رو تا اونجایی که توی ذهنم بود روگرفتم.چند بار اشتباه شد اما بالاخره با جابجایی اعداد عمو گوشی رو برداشت…… با بغض به عمو سلام کردم. عمو اولش منو نشناخت اما وقتی خودمو معرفی کردم با ذوق گفت:کجایی دختر؟؟؟چه عجب یاد ما کردی؟؟؟از وقتی ازدواج کردی حاجی حاجی مکه….خیلی بی معرفتی…گفتم:من بی معرفتم یا شما که توی این ۶-۷ ماه اصلا سراغی از من نگرفتید،،؟؟؟ چند دقیقه حرف زدیم و بالاخره فهمید تصادف کردم اسم بیمارستان رو پرسید و اومد پیشم.عمو وقتی منو توی اون حال و وضعیت دید شوکه شد و گفت؛کی برگشتی که به این حال و روز افتادی؟؟؟با تعجب گفتم:از کجا؟؟؟عمو گفت:از کانادا دیگه….چند بار زنگ زدم به نوید تا دعوتتون کنم خونمون هر بار بهانه آورد و گفت که مسافرت خارج از کشورید….شماره ی تو هم همش اشغال میزد انگار که مسدود شده باشم.به نوید گفتم تا بهت بگه که با من تماس بگیری نوید گفت هر چقدر میگیم با عموت تماس بگیر قبول نمیکنه و میگه نمیخواهم با هیچ کدوم در ارتباط باشم چون اونا حسودند و نمیخواهند خوشبختی منو ببینند…..نویدآخرش گفت که پاییز رو فرستادم اونور خودم هم دارم کارامو میکنم تا برم…… با حرفهای عمو تازه متوجه شدم که چرا اقوام و خانواده ام باهام تماس نمیگرفتند .انگار نوید تمام مخاطب های گوشی منو بلاک یا مسدود کرده بود.گفتم:عمو تمام حرفهایی که از طرف من زده دروغه….عمو گفت:من نمیدونستم برای همین به مامانی گفتم که اصلا کاری به کار تو نداشته باشه و مزاحم زندگیت نشه.اون بنده خدا هم گفت همین که خوشبخته و شوهر خیلی خوبی داره برای من کافیه…با گریه گفتم:همش دروغه….(خلاصه ایی از زندگیمو برای عمو تعریف کردم).نوید از اینکه بابا ازم سراغی نمیگرفت متوجه شد که چقدر تنها و بی کسی هستم برای همین منو از هر نظر اذیت کرد،عمو گفت:تمام این حرفهارو به بابات هم گفته بود.با هق هق گفتم:بابا نباید قبول میکرد و تنهام میزاشت..باید به خونه و زندگیم سرکشی میکرد و از راست و دروغ حرفهای نوید مطمئن میشد.عمو گفت:راستش محمد میگفت رویا نمیزاره بابا سراغ آبجی بره و همش میگه وقتی اون تورو نمیخواهد و جواب تلفنهاتو نمیده حق نداری بری سراغش…… به عمو گفتم :عمو….الان بابا و بچه ها کجا هستند؟؟؟؟؟عمو گفت:بخاطر بلند پروازهای رویا همه چی رو فروخت و رفت اونور…..البته یه دهنه مغازه رو به من وکالت داده تا بزنم بنام تو…..من اگه تلاش میکردم با تو تماس بگیرم فقط بخاطر این مغازه بود…..کلی با عمو حرف زدم و قرار شد یه وکیل خوب پیدا کنه تا بتونم از نوید طلاق بگیرم…..با مشاوره های خانم دکتر حال روحیم هم خیلی خوب شد و بالاخره مرخص شدم ….اون روز عمو اومد دنبالم و منو برد خونشون…..دو هفته گذشت و گچ دستمو باز کردم و با عمو رفتیم برای درخواست طلاق…… اول یه وکیل کار بلد گرفتیم و خیلی سریع افتاد دنبال کارام و برای نوید ‌احضاریه فرستاد……از طریق علی متوجه شدیم که نوید برگشته و خیلی هم کلافه است و مدام به گوشی من زنگ میزنه ولی از اونجایی که گوشیمو خاموش کرده بودم حسابی بهم ریخته……با خودم گفتم:هر چقدر کلافه بشه و دیوونه بازی در بیار برام مهم نیست چون اصلا ازش نمیترسم آخه وقتی قرار نیست بمیرم پس از چی بترس؟؟؟فوقش میخواهد منو بکشه که مردن خواسته ی درونی منه و به آرزوم میرسم……   🪶ادامه دارد... ✫ •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
ه꧂ ᪣ ᪣ ꧁ه 🪶قسمت نوزدهم یکماه بعداز مرخص شدنم با مشورت عمو و به توصیه ی وکیل گوشیمو روشن کردم تا اگه نوید تماس گرفت باهاش با مسالمت و دوستی حرف بزنم تا شاید بتونیم بصورت توافقی از هم جدا بشیم.تا گوشیمو روشن کردم چندین پیام تهدید آمیز ازش اومد انگار احضاریه بدستش رسیده بود و داشت دست و پا میزد.خلاصه خیلی پیام داد و زنگ زد و وقتی متوجه شد من اون پاییز سابق نیستم که زود گریه کنم و تسلیم بشم گفت:اون شب که آزیتا اومده بود خونمون و به تو قرص داد رو که یادته؟؟؟ازت فیلم دارم اگه برنگردی خونه اون فیلم رو پخش میکنم،،،…اولش ترسیدم و گوشی رو قطع کردم ولی بعد که با وکیل صحبت کردم بهم یاد داد که چی بگم و چطوری حرف بزنم آروم شدم…وقتی نوید دوباره تماس گرفت و تهدید کرد زود گفتم:اون فیلم به ضرر خودته….چون اگه به قانون کشیده بشه ،آزیتا هست و میتونه اعتراف کنه. پس به ضرر خودت هم هست و پات گیره..نوید ول کن نبود و مدام زنگ میزد... در نهایت با مشورت و آموزشهای وکیل گفتم:ببین آقای به ظاهر محترم…!!اینقدری ازت مدرک دارم که توی کل ایران آبروت بره.شبی که تولدم بودم اومدیم بیرون و تو به آزیتا زنگ زدی گوشیم روی ضبط صدا بود……..حالا بچرخ تا بچرخیم…..با تمام این حرفها باز هم نوید کوتاه بیا نبود و بدجوری تلاش میکرد تا حال منو بگیره…..کاملا دیونه شده بود و خودشو به هر دری میزد تا فقط منو تنها گیر بیاره…. یه روز هم که زنگ زده بود به پیشنهاد وکیل گفتم:ببین نوید هنوز پرونده ام بازه و میتونم ازت شکایت کنم.همه میدونند که اون شب تو منو از ماشین به قصد کشت پرت کردی بیرون،،،هم بیمارستان میدونه و هم اون آقایی که منو رسونده بود..حواستو جمع کن..نوید من نمیتونم باهات زندگی کنم پس بهتره همدیگر رو اذیت نکنیم…نوید برای اولین بار سکوت کرد… این سکوتش نور امیدی بود برای من.بدون خداحافظی قطع کرد و تا چند روز ازش خبری نشد…بعد از چند روز پیام داد :میخواهم ببینمت…. نمیدونستم به درخواست نوید چی بگم برای همین جوابی ننوشتم.دوباره پیام اومد که نوشته بود:باور کن کاری ندارم و نمیخواهم بترسونمت.یه کار مهمی دارم باید باهات حرف بزنم..با مشورت عمو و وکیل محل قرار رو خودم انتخاب کردم و عمو هم همراه اومد تا دورادور مراقبم باشه.وقتی وارد کافه ی مورد نظر شدم دنبال میز خالی میگشتم که نوید رو دیدم..که اونم با دیدنم بلند شد و دستی بهم تکون داد.رفتم سر میز و نشستم.نوید بعد از سفارش قهوه و کیک دستشو گذاشت زیر چونه اش و زل زد به من و کلی به خاطر کاراش عذرخواهی کرد وگفت:خواستم ببینمت و ازت بخواهم یه فرصت دیگه بهم بده.تصمیم گرفتم زیر نظر هر دکتری که تو بگی خودمو درمون کنم و زندگی آرومی داشته باشم البته اگه تو کمکم کنی و کنارم باشی….سرمو انداختم پایین و محکم و قاطع گفتم:نه….من نمیتونم.نوید گفت:پاییز…!!!میدونی چرا من مریض شدم….؟؟؟میدونی چرا یه روانی شدم و حاضر نیستم با خانمها رابطه بگیرم حتی همسرم؟؟؟ متعجب به نوید نگاه کردم که ادامه داد:من وقتی بچه بودم و بابا ماموریت میرفت ،،مامانم منو داخل یه اتاق میزاشت و در رو قفل میکرد و میگفت حق نداری بیای بیرون،،،.بعد با یه آقایی که دوران مجردیش باهاش دوست بود وارد رابطه میشد.همه ی اینهارو از سوراخ در میدیدم….دستمو میزاشتم روی گوشم تا صدایی نشنوم.اگه اعتراض میکردم کتک میخوردم…حتی با قاشق داغ چند قسمت از بدنمو سوزونده تا به کسی حرفی نزنم…اون موقع ها بابا برای خودش عشق و حال داشت و مامان هم از لج بابا مخفیانه برای خودش…..اونا فکر میکردند توی این دنیا برای من فقط پول کافیه و با پول کلی تفریحات وسرگرمی برام ردیف کرده بودند اما از نظر روحی هیچ بودم هیچ……نوید که ساکت شد گفتم:هیچ کدوم از این حرفهات باعث نمیشه که گند کاریهات رو بشوره ،،،،تو منو در عرض ۱۰ماه به اندازه ی صد سال اذیت کردی.باید این حرفهارو قبل از ازدواج بهم میگفتی نه الان.......   🪶ادامه دارد... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
ه꧂ ᪣ ᪣ ꧁ه 🪶قسمت بیستم به نوید گفتم:حتی اگه اسلحه بزاری روی سرم و بگی یا برگرد یا بمیر من مردن رو انتخاب میکنم و تحت هیچ شرایطی برنمیگردم…نوید گفت:بخدا من تورو دوست دارم.تا به حال هیچ کسی رو به اندازه ی تو دوست نداشتم.اگه تنهام بزاری نمیگم میمیرم اما میدونم که یه مرده ی متحرک میشم..گفتم:برات آرزوی آرامش میکنم.تو هم اگه دوستم داری بیا و مردونگی کن تا توافقی از هم جدا شیم.نوید در حالیکه با سوئیچ ماشین بازی میکرد گفت:باشه….به وکیلت بگو یه قرار محضر بگیره و با من هماهنگ کنه تا بیام توافقی از هم جدا شیم.قبلش هم بیا خونه وسایلتو بردار ،،،من اون روز که میایی قول میدم خونه نباشم…با لبخند گفتم:من هیچی از اون خونه نمیخوام یا نگهدار یا ببخش به کسی که نیازمنده..میدونستم نوید آدمی نبود که به این راحتی قبول کنه و تا این حد آروم باشه پس قطعا نقشه ایی داشت….با این تفاسیر بلند شدم تا هر چه زودتر ازش فاصله بگیرم..از کافه که رفتم بیرون ،،عمو برام چراغ زد و زود بسمت ماشین رفتم و سوار شدم نوید از جیبش یه برگه چک در اورد و یه سند و گفت:این چک بخشی از مهریه ات ، و این سند هم سندی خونه ایی هست که بابا بنامت زده بود و بهت کادو داده بود……نمیخواستم قبول کنم اما اصرار کرد و گفت:اگه قبول کنی یه کن از عذاب وجدانم کم میشه…میخواهم برم آلمان و زیر نظر بهترین دکتر درمان بشم ،،،امیدوارم وقتی خوب شدم دوباره تورو کنارم ببینم……خداحافظی کردیم و نشستم داخل ماشین و یهو شروع به گریه کردم..عمو گفت:نکنه پشیمونی و زود تصمیم گرفتی؟؟؟؟گفتم:نه عمو….این گریه ،گریه ی پشیمونی نبست….گریه ی تنهایی و خوشحالی و نمیدونم گریه ی چیه اما مطمئنم پشیمونی نیست…چند روز بعد میخواستم با پول مهریه ام یه خونه اجاره کنم که مامانی اجازه نداد و گفت :من که تنهام ،بیا پیش خودم.با پولهات هم مغازه رو به کمک عموت راه بنداز…..رفتم پیش مامانی و به کمک عمو مغازه ایی که بابا به من داده بود رو فروختیم و پول مهریه رو هم گذاشتیم روش و یه مغازه ی بزرگتر اطراف میدان انقلاب بنام خودم خریدیم…. دختر عموم که دانشجوی مهندسی دانشگاه شهید بهشتی بود با کمک دوستاش یه طراحی عالی برای مغازه کردند .یه قسمت از مغازه رو اختصاص دادیم به لوازم التحریری و بیشتر قسمت مغازه کتابخونه ی خیلی شیک درست کردیم..البته یه قسمت کوچیک هم چند تا صندلی پایه بلند چیدیم با یه کانتر و اسپرسوساز گذاشتیم.هم کار میکردم و هم درس میخوندم تا بالاخره دانشگاه قبول شدم..این وسط داداش محمد اصرار داشت برم المان پیششون و میگفت:ابجی….!!امکانات اینجا قابل قیاس با ایران نیست و خیلی زود میتونی پیشرفت کنی و به موقعیتهای خیلی بالا برسی.اما من هر بار جوابم منفی بود چون دلبستگیهام اینجا بود.مامان و مامان بزرگم توی خاک ایران دفن شده بودند و حالا که اختیارم دست خودم بود هر هفته سر خاکشون میرفتم…،.بعداز قبولیم توی دانشگاه بعداز مدتها از ته دل خوشحال شدم و خندیدم…. عمو شام دعوتم کرد و دور هم برای قبولیم جشن گرفتیم.دانشگاهم که شروع شد زمان‌هایی که کلاس داشتم مغازه رو به کارمندام میسپردم و میرفتم دانشگاه. پنجشنبه و جمعه رو هم همیشه و بدون استثنا به موسسه ی نگهداری از معلولان میرفتم و هنوز هم میرم و برای حموم کردن و نظافتشون به کارمندای اون موسسه کمک میکنم…سه سال از طلاقم گذشته بود که یه روز مامانی گفت:پاییز…!!!برنامه هاتو برای دو روز دیگه جوری بچین که باید بریم فرودگاه امام..تا اسم فرودگاه اومد فکرم رفت پیش بابا و عصبی گفتم:من نمیخواهم بابارو ببینم.بابا این چند سال حتی یه زنگ بهم نزده.مامانی گفت:محمد رو چی؟؟؟نمیخواهی ببینی؟؟؟با اسم محمد بال در آوردم و پریدم بغل مامانی و بوسه بارونش کردم و گفتم:واقعا میخواد بیاد؟؟؟پس چرا دیروز که باهاش حرف زدم چیزی نگفت؟؟؟مامانی گفت:میخواست غافلگیرت کنه اما منه دهن لق لو دادم….   🪶ادامه دارد... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
ه꧂ ᪣ ᪣ ꧁ه 🪶قسمت بیست و یکم و پایانی محمد اومد و با دیدنش یاد مامان و روزهای سخت فوتش افتادم،اگه قبلا تصویری با محمد حرف نزده بودم امکان نداشت بشناسمش.قد بلند و هیکل ورزیده و ورزشیش یه هیبت خاصی بهش داده بود.درسته که ۱۸سالش بود ولی مثل یه جوون ۲۵ساله بنظر میرسید…. چه حس خوبی بود.چقدر قشنگه که کسی رو داشته باشی که با دیدنش دنیارو بهت هدیه بدند.اون شب بخاطر محمد با بابا هم تصویری صحبت کردم و تقریبا کینه ام از بین رفت.بابا میگفت:هر بار که میخواستم بیام برای دیدنت رویا یا مریض میشد یا حالت تهوع داشت یا بادار که البته بعدا سقط میشد.حرفی نزدم چون میدونستم این حرفهای رویا بهانه ایی بیش نبوده..همون لحظه رویا اومد پشت گوشی و با توهین به من گفت:راحت شدی محمد رو از ما جدا کردی؟؟؟با این حرفش بحثمون شد و حتی به روح مامان خدابیامرزم هم فحش داد و من هم هر چی که لایقش بود بارش کردم و تلفن رو قطع کردم…. درسته که بی ادبی کردم اما دلم خنک شد..دیگه من اون پاییز سابق نبودم و میتونستم از خودم دفاع کنم.حدود ۲۱روز محمد ایران بود و باهم چند سفر کوتاه شمال و کیش و شیراز رفتیم.دو روز از اقامت محمد مونده بود که عمو یه مهمونی مفصل برای محمد گرفت که کلی خوش گذشت..اون شب اینقدر فشفشه و ترقه زدیم که صدای مامانی در اومد و گفت:مگه چهارشنبه سوری…؟؟؟چه خبرتونه؟؟؟با این حرف مامانی یه کم خجالت کشیدم و مظلوم شدم و رفتم کنار دختر عمو نشستم.دخترعموم یک سالی بود که ازدواج کرده بود و خیلی هم از زندگیش راضی بود….وقتی نشستم دخترعمو زل زد به من.با تعجب گفتم:چیزی شده؟؟؟گفت:داشتم عروس خانم رو نگاه میکردم…شوکه گفتم:چی؟؟حالا مگه دامادشو پیدا کردی که عروس رو نگاه میکنی؟؟؟(در عرض این چند سال خواستگارای زیادی داشتم اما چون اکثرشو از نظر موقعیت شغلی و مالی به من نمیخوردند جواب رد داده بودم) .دختر عمو گفت:آره…پیدا شده….امیر پسر یکی از دوستای باباست.میشه گفت بابای امیر شریک بابای منه.بنده خدا امیر بخاطر خانواده اش با یه دختر خرپول ازدواج کرد اما زندگیشون به بن بست رسید و از هم جدا شدند…به امیر گفتم الان بیاد پیشت تا حرف بزنید.تا من بگم این چکاریه که کردی دخترعمو بلند شد و بجاش امیر نشست.از اینکه مستقیم بهش نگاه کنم خجالت میکشیدم اما امیر کلی باهام حرف زد و در نهایت ازم خواستگاری کرد.نیم ساعتی گذشته بود که عمو (اون شب مست بود )اومد پیش ما و گفت:چیه مثل پیرزن و پیر مرد نشستید ؟؟پاشید یه کم برقصید.اینو گفت و خندید و رفت.با این حرف عمو امیر ازم دعوت کرد برای رقصیدن و دستشو بطرفم گرفت…...چون چراغها خاموش بود و فقط رقص نور فضا رو روشن کرده بود با اکراه و خجالت دستمو دادم دستش و مشغول رقصیدن شدیم..خیلی معذب بودم چون اولین باری بود که با یه مرد میرقصیدم..، حس خاصی داشتم اما نمیدونستم چه حسی هست….هر چی که بود با روشن شدن چراغها با قلبی که ضربانش روی هزار بود ازش فاصله گرفتم..اون شب به بهترین شکل ممکن تموم شد و امیر آدرس فروشگاهمو گرفت تا بیشتر باهم آشنا بشیم…..رابطه ی منو امیر شکل گرفت و بعد از حدود شش ماه که همدیگر رو شناختیم باهم ازدواج کردیم امیر ،همسرم واقعا یه ادم خوش اخلاق و آرومی هست و بدون کوچکترین توقع بهم محبت میکنه و عشق میورزه….سه سال بعداز ازدواج خدا پسرم رو بهم داد و الان دو هفته ایی هست که متوجه شدم دوباره باردارم….خداروشکر خوشبختم و مامان رو هم به آرزوش رسوندم و دکتر شدم اما فعلا فرصت نکردم مطب بزنم و بیشتر توی فروشگاه سرگرم هستم….. 🪶 •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh