✍قسمت 38
💢سرگذشت زندگی پناه
حالا دارم با اراده ی خودم برمیگردم اما با دنیایی از حس های متفاوت
توی راهروی تنگ و باریک قطار کنار پنجره ی نیمه باز ایستاده ام و بدون توجه به منظره ها فکر می کنم.
صدایی مرا از افکارم بیرون می کشد.
_تنها سفر میکنید؟
برمیگردم و پسر جوانی را میبینم که با فاصلهی کمی تکیه به در بستهی کوپه داده. میگوید:
+چهرتون برام آشناست،چند دقیقهای میشه که نگاتون میکنم و دیدم که حواستون نیست
چیزی درونم نهیب میزند،
باز هم یکی مثل کیان و پارسا و هزاران پسری که بیخودی به حریم شخصیام راهشان داده بودم!
با اینکه تیپم با گذشته فرق کرده اما به خودم شک میکنم و ناخودآگاه دستم را بالا میبرم و روسری ام را جلوتر میکشم.
لبخند میزند و اخم میکنم...
من دیگر پناه چند ماه و چند سال پیش نیستم! انگار تمام چیزهایی که قبلا برایم حکم #سرگرمی داشت را کنار گذاشته ام و حالا #دغدغه_های_جدیدی دارم که تابحال نبوده.
نفس عمیقی میکشم و بی آنکه برای بار دوم نگاهش کنم راه رفتنم را پیش میگیرم و صدای غر زدنش را میشنوم
که می گوید
”ای بابا اینم که پرید حوصلمون پوکید!”
لاله تماس میگیرد و ساعت تقریبی رسیدنم را میپرسد.میداند هنوز هم مثل بیکس و کارها هستم و مثل همیشه میخواهد سعیش را بکند تا جای خالی دیگران را برایم پر کند
هوا تاریک شده که قطار در ایستگاه آخر میایستد.با تمام وجود هوای شهرم را نفس میکشم تازه میفهمم چقدر دلتنگ حتی لهجه ی شیرین آدمهایش شدهام.
وارد سالن که می شوم دستی روی شانهام مینشیند و صدای آشنای لاله گوشم را پر میکند:
_خوش اومدی خانوم گریز پا!
همین که برمیگردم با چشم های گرد شده قدمی به عقب برمیدارد و از بالای عینک نگاهم میکند و بعد با بهت میگوید:
+خودتی پناه؟!
_پس کیه؟
+وای دختر! چقدررر عوض شدی تو
و حمله میکند سمتم.
با عشق بغلش میکنم و چند دقیقهی بی حرکت میگذرد.
+له شدیم که دخترعمه، یه آوانسی بده نفس تازه کنیم خب
_بخدا دارم میمیرم از خوشی،نمیتونم ولت کنم میترسم فرار کنی و از دستم بری🥺😍
_قدر یه دنیا حرف نگفته دارم برات لاله، وبال گردنتم حالا حالاها🥺☺️
+بهتر، اِ صدبار گفتم موقعی که میخوای آدمو بغل کنی به چادر کاری نداشته باش.با هزارتا بدبختی طلق زدم بابا،چیش همیشه دردسری. حالا چرا میخندی؟با این چشمای پف کرده ی داغون از اشک…
_چون حتی برای غر زدنتم داشتم میمردم
+شب دراز است و قلندر بیدار.. بریم؟
_خونه ی شما؟
+نه میریم خونه دایی صابر
_ولی…
+حتی یه لحظه دیر رفتنتم #ظلمه در حق بابات. در ضمن اونی که امشب وباله منم نه شما
_پس بریم
توی ماشین مینشینیم و میگویم:
+دست فرمونت چطوره؟گرفتی گواهینامه رو؟
_بله،معطل امتحان ارشد بودم.همین که تموم شد رفتم سراغ رانندگی
+خدا بخیر کنه
_این قفل فرمون رو بگیر بذار صندلی عقب، تا خود خونه هم حرف نزن که تمرکزم بهم میریزه
بعد از چند روز با صدای بلند میخندم. و برعکس تمام مسیر را حرف میزنیم و میزنیم....
توی کوچه میپیچد و میگوید:
_خلاصه این مدت که نبودی خیلی چیزا عوض شده
+آره،دوری من به نفع خیلیا بوده
_هنوز که زبونت نیش…
+بخدا که نداره لاله! منم عوض شدم و پناه سابقی که میشناختی نیستم.خوب و بدش رو نمیدونم اما باید از همه چیز برات بگم
_ان شاالله،راستی یه خبر خوب دارم و یه خبر بد
+عجیبه که تا حالا نگفتی!
_گفتم شاید باب میلت نباشه
+میشنوم
_خبر خوب اینه که افسانه خونه نیست در حال حاضر
+کجاست؟
_خب این میشه خبر بده
+چی میگی تو؟ اصلا خبر بدت چیه؟
_همین که افسانه نیست و رفته مراسم خواستگاری
+خواستگاری کی؟
ماشین را خاموش میکند، ابروهایش را بالا میدهد و بعد از چند ثانیه میگوید:
_اومم…بهزاد
باورم نمیشود و تقریبا جیغ میزنم:
+بهزاد؟!
_آره
+واقعا میگی؟
_به جان خودت
+مگه میشه؟باور نمیکنم
_منم اولش باورم نشد…اما خبر موثقه
+عجب!
مگر همین چند وقت پیش نبود ،
که هزار کیلومتر را تا تهران آمده بود برای درآوردن آمار من؟مگر چند روز قبل از رفتنم به تهران نبود که دوباره پا پی شده و کلافهام کرده بود؟ گیج شده ام.
چند ثانیه به پلاک در نگاه می کنم.چه خوب که بالاخره رسیدم!
+حالا چرا فکر کردی باید برای من بد باشه خواستگاری رفتنش؟
_بالاخره چند سال چشمش دنبال تو بوده…
نمیدانم چه حسی دارم، خوشحالم، ناراحتم یا بی تفاوت؟ نفس عمیقی میکشم و میگویم:
+نمیگم از نبودن افسانه خوشحالم یا نه حتی نمیدونم دوست داشتم خونه باشه یا نه؟ هنوز به این درجه از تحول نرسیدم.اما خب، یجورایی خنثی شدم نسبت بهش.حتی توی ذهنم.اگر خونه هم بود باهاش دشمنی نداشتم.
در ماشین را باز میکنم تا پیاده شوم که میپرسد:
_بهزاد چی؟ حست در مورد اونم خنثی ست؟
تصویر بهزاد....
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💎بنـــامـ خــــداے یــــوســـــف💎
💎 #حرمت_عشق
💞 قسمت ۲۲
یک هفته ای، به عید مانده بود...
فخری خانم و خدمتکاری را که بخاطر خانه تکانی عید آمده بود، تمام خانه را به هم ریخته بودند.از حیاط و گلهای باغچه، زیرزمین، تا تمام اتاقها
یوسف گفته بود..
که خودش اتاقش را تمیز میکند.مشغول تمیز کردن کتابخانه و مرتب کردن وسایلش بود...
تمام کتابها،جزوات مربوط به کنکورش را در کارتونی گذاشت، تا به زیر زمین ببرد.در لابلای کتابها کارت ورود به جلسه اش را دید.
ذهنش بسمت روز امتحان رفت...
خیلی خوانده بود. از هیچ مطلبی ساده نگذشته بود. گرچه این مدت کمی حواسش پرت میشد!اما بخودش قول داده بود که هرطور بود باید قبول میشد.
از پنجره اتاق نگاهش به ماشین افتاد.لبخندی زد. شب قبل علی ماشین را برایش آورده بود و چقدر از او تشکر کرد.
هنوز با دلش کنار نیامده بود...
نوعی #ترس و #شک مثل خوره روحش را میخورد.
پایین رفت...
تا برای کمک به مادرش کمی #ذهنش را باز کند و با #سرگرمی اش مجبور نشود #فکر کند..
از نردبان بالا رفت...
برای باز کردن پرده ها. برا تمیز کردن شیشه ها. روزنامه های باطله را گرفته بود اما مات بود. بی حرکت دستش روی شیشه مانده بود. و در دست دیگرش شیشه پاک کن.
_یوسف...! مادر خوبی؟!
کاملا بی حواس با صدای مادرش لبخندی زد و گفت :
_چی.. نه.. آره خوبم.
خدمتکار خانه، فخری خانم را صدا زد. فخری خانم به پذیرایی رفت.
دو روز گذشت...
علی مسول کاروان راهیان نور پایگاه بود..
کمکش میکرد، هرچه درتوان داشت. خیلی ناراحت بود که نمیتوانست خودش هم برود. ۵ روز دیگر سال، جدید میشد. اما نمیتوانست مثل هرسال همراه علی راهی شود...
دلش درگیر بود. لحظه ای به علی میگفت می آیم و ساعتی بعد پشیمان میشد. کاروان به راه افتاد.با اشک از علی التماس دعا خواست.
به خانه رسید.
ورودی خانه چندین کفش زنانه دید. حدسش خیلی راحت بود. باید خودش را آماده میکرد. با ذکر صلوات زرهی از #تقوا به تن کرد.
نرسیده به انتهای راهرو ورودی خانه، #یاالله_بلندی گفت. منتظر عکس العمل مادرش بود. پاسخی نشنید.
وارد پذیرایی شد...
کسی نبود.شک کرد. شاید درمهمانخوانه بودند و صدایش را نشنیدند.
جلوتر رفت اینبار #یاالله_بلندتری گفت. مادرش را صدا کرد.صدای مادرش از اتاقش می آمد.
_یوسف مادر بیا بالا. ما اینجاییم.
اتاقش!؟..؟
تعجب کرد.هیچوقت نشده بود که مادرش میهمانی را بدون اجازه اش به اتاق ببرد.آرام اما #باسروصدا از پله ها بالا رفت.#درمیانه_پله_ها مادرش را صدا کرد.
فخری خانم_ بیا تو مادر
سر به زیر ادامه پله ها را بالا رفت. به درگاه اتاقش رسید.#سربه_زیر سلام کرد.
فخری خانم_سلام رو ماهت مادر.
خاله شهین_سلام خاله جون خوبی برا سهیلا #چادر دوختم بیا ببین رو سرش چجوره!؟ میپسندی!؟
سهیلا_سلام یوسف جون خووبی
سر بلند کرد. بالبخند، نگاه به مادرش کرد
_ممنون
وارد اتاق شد. روی میز کامپیوترش نشست. نگاهی به خاله شهین کرد. باید خودش را به آن راه میزد.
_خوبین شما. چه خبر اکبر آقا خوبن..!
سهیلا نزدیکتر آمد....
چرخی مقابلش زد.عشوه ای ریخت. نازی کرد. یوسف #نگاهش را به زیر انداخت.
_بسلامتی.مبارکه
سهیلا با حرص داد زد.
_تو اصلا منو نمیبینی...! وقتی نگام نمیکنی، از کجا فهمیدی خوبه که میگی مبارکه!!؟؟
یوسف بلند شد...
بسمت کتابخانه رفت. کتاب حافظ را برداشت. نگاهی به مادر و خاله شهین کرد.
_من میرم حیاط. تا شما راحت باشین.
باصدای اعتراض خاله شهین ایستاد.
_یوسف خاله!!؟؟ من بخاطر احترامی که برات داشتم. برا سهیلا رفتم چادر خریدم دادم دوختن.همش بخاطر تو. بعداونوقت تو اینجوری میکنی؟!
فخری خانم_حالا چن دقیقه بشین مادر. کتاب خوندن که دیر نمیشه!
سنگینی #نگاه_نامحرم_سهیلا را حس میکرد..!
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh