eitaa logo
داستان های آموزنده
67.2هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
2.7هزار ویدیو
0 فایل
‌‌‌‌‌ 🌿 ‌‌﷽ 🌿. #کپی_جایز_نیست. برای ارسال داستان خود ویا دوستانتان به ایدی ارسال کنید @zahraB18 https://eitaa.com/joinchat/15925614C7f87bffef4 سلام تعرفه تبلیغات داخل کانال هست
مشاهده در ایتا
دانلود
❌ غم انگیزه اما واقعیه ‼️ شکمِ چهارمم بود و شوهرم گفته بود اگه اینبار نشه بیمارستان بمون همونجا! روزی هزاربار میکردم ، همش زیر لب میگفتم خدایا این دخترام دسته گلنا یوقت بدت نیاد به این مرد ! ! یمدت باهام حرف نمیزد و تا تکون میخوردم بهم میگفت روت پسر بیاره ! علاوه بر خودش از طرف خانواده شوهرم هم اذیتم می کردند با وجود چهار دختر می گفتن اجاقت کوره وباید برای پسرمون زن بگیریم منم که فقط کارم گریه شده بود واز طرفی تحقیرهای شوهرم وخانوادش باعث شده از زنی ترسو وضعیف باشم یه روز که در حال انجام کارهای خونه بودم اومد خونه گفت چمدون لباسای من اماده کن می خوام با دوستام برم سفرچند باری ازش پرسیدم که کجا می خواهی بروی ولی جوابم را ندادوفقط تحقیرم می کرد چمدان را برداشت واز خانه بیرون رفت سه روز بود که از رفتنش گذشته بود خبری ازشوهرم نداشتم در حیاط با دخترانم نشسته بودم که تلفن خانه زنگ خورد به من خبر دادندکه در جاده تصادف کرده اند وباید برای احراز هویت به پزشک قانونی برم گفتم اقا من باید کجا بیام اخه با چهار تا بچه همین طور به صورت خودمیزدم ودخترانم از من می پرسیدند چه شده چه جوابی باید به بچه هایم می دادم بلاخره با هر سختی به پزشک قانونی رفتم کارهای دفن رو انجام دادیم بعد مراسم اصلا حالم خوب نبود پیش دکتر رفتم گفت بخاطر استرس واضطراب هست وبهتر است ازمایش وسونو بدهی فکر می کنم بار دار باشی من با شنیدین این حرف دکتر کلا مات ومبهوت شدم ای خدا یعنی چی من چطوری این بچه بزرگ کنم نمی خواستم ناشکری کنم بعد از انجام ازمایش وسونو متوجه شدم بله سه ماه باردار بودم وسونو گرافی نشون میداد که فرزندم پنجمم پسر هست😭کاش شوهرم بود این را می شنید ❌مراقب حرفهامون باشیم!شاید فرصتی برای جبران کارهایمان نباشد❌ •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh