eitaa logo
داستان های آموزنده
67.3هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
2.7هزار ویدیو
0 فایل
‌‌‌‌‌ 🌿 ‌‌﷽ 🌿. #کپی_جایز_نیست. برای ارسال داستان خود ویا دوستانتان به ایدی ارسال کنید @zahraB18 https://eitaa.com/joinchat/15925614C7f87bffef4 سلام تعرفه تبلیغات داخل کانال هست
مشاهده در ایتا
دانلود
⚜🍃⚜🍃⚜🍃⚜ 🍃 ⚜ 🍃 ⚜ ─═ঊঈ داستان کوتاه ঊঈ═ 🪔 همسایه‌ها به مادرم می گفتند، ننه قیصرِ عباس؛ قیصر برادر بزرگترم بود که چند سال پیش عمرش رو داد به شما ‼️ یک سال بعد هم پدرِ سکته زده ، دوباره از غصه سکته کرد و مرد و ننه قیصر موند و عباس ناخلفش کهِ فارغ از مسئولیت همیشه دنبال عیش و نوش بود. به ناچار روز میرفتم حجره و شب ها عشرتکده اشرف و پاتیل برمی گشتم خونه غیر شب جمعه و خود جمعه ها که همیشه مهمون داشتیم . معمولا شب جمعه ها همه خیرات میدن اما ننه غذا می پخت برای شعبون و چند تا خونه نشون کرده دیگه؛ و میداد به من که ببرم، سفارش هم می کرد - ننه جون یه وقت نگی فاتحه ست بگو نذره اونا خودشون هم خدا بیامرز میگن هم فاتحه می فرستند من که به این چیزا اعتقادی نداشتم یه بار به شوخی گفتم؛‼️ - ننه این وسط چی به ما می ماسه؟ عاشقانه یه نگاهی به قد و بالای من انداخت و گفت می بینی حالا چی می ماسه!! یه چهارشنبه آخر شب که مست بودم تو گذر به پست حسن حلیمی خوردم که کیسه ایی هم دستش بود، پسر بدی نبود ؛ باهاش دمخور نبودم فقط گاهی به هم تیکه می اومدیم‼️ مستانه بهش گفتم: از ما بهترون این چیه دستت ؟ جواب داد:خرما خریدم فردا شب جمعه خیرات بدم برا آقام فاتحه بخونن - فاتحه چی می خونن؟ - فاتحه همونه که تو بلد نیستی - درسته حالا بگو ببینم معنیش چیه جون تو حوصله عربی ندارم⁉️ معنیش رو که گفت جواب دادم این که حرفی یا دعایی برای اموات نزده ، همش واسه زنده هاست که تو هم اهلش نیستی خرما رو یه جا بده شعبون که وضعش خوب نیست آقا تو دعا کنه ‼️ با کنایه گفت: اون کوره رو به اندازه کافی بعضی‌ها که چشم به دختر خوشگل ش دارند می برن براش - دخترش کیه؟ -یعنی تو نمی شناسی؟ آفاق همون که صد تا خاطرخواه داره، و به هیشکی پا نداده با این حرف انگار یکی یه چک زد تو گوشم مستی ازسرم پرید،با عصبانیت حسن حلیمی رو چسبوندم سینه دیوار و گفتم: من تا حالا یه بارم ندیدمش ولی به اسم عباس قسم یه بار دیگه پشت سر دختر مردم غیبت کنی دندوناتو می ریزم تو حلقت .‼️ زد تخت سینم ولو شدم زمین حالِ بلند شدن نداشتم یه نگاه حقیرانه بهم کرد وگفت:هرری تو برو دهنتو آب بکش که بوی گند میده و رفت..‌‌..⁉️ غروب پنجشنبه که رسید به ننه که روی تخت مشغول غذا ریختن بود با اخم گفتم: - ننه من دیگه در خونه کسی نذری نمی برم، مایه حرفه‼️ - نمیشه مادر، یه قسمت از نذر اینه که تو ببری وگرنه قبول نمیشه ⁉️ روی دو زانو ایستادم و دستشو بوسیدم - ننه تو رو روح داداش و آقا جون بگو نذرت واسه چیه؟ اشک کنج چشمای معصومش جمع شد و با گوشه چارقدش پاک کرد و جواب داد؛ - این نذر نیست یه عهده، وقتی قیصر و آقات از دنیا رفتند عهد کردم تا زنده ام کاری کنم که مردم از اونها به نیکی یاد کنند.‼️ - خوب این وسط من چیکارم، بده یکی دیگه ببره - نمیشه، عهد کردم که خودت ببری و از خدا خواستم که یه روز دلتو بلرزونه واهل بشی. دوباره دو تا دستهاشو تند تند ماچ کردم و گفتم: - الهی عباس فدات ننه من که رام رام توام تو دعا کن زمین نلرزه ، آخه تو کی شنیدی عباس شر شده یا به ناموس کسی نیگا کرده که عرش خدا بلرزه. فرق سرمو بوسید و گفت:‼️ میدونم تو همیشه منو یاد جوونی های آقات میندازی حالا پاشو اینا رو ببر -- چشم ننه قیصر خونه شعبون از همه دورتر بود و آخرین منزل ، کلون درو که زدم مثه همیشه زود نیومد شعبون با اینکه چشم نداشت اما قدم به قدم متر خونش رو حفظ بود و خودشو تندی می رسوند دم در غذا رو می گرفت و جلدی ظرفاشو پس می آورد.‼️ یه خورده این پا اون پا کردم که یهو در وا شد و یه دختر با چادر سفیدِ گل منگولی دندون به دهن درو وا کرد سرمو انداختم پائین و پرسیدم: ببخشید شعبون خان خودش نیست؟ - آقام مریض شده مادرمم دستش بند بود. یاد حرف حسن حلیمی افتادم واینکه یه نظر که حلاله سرمو بالا گرفتم که کاسه رو بدم دستشو دراز کرد که بگیره چادرش وا شد چشم به چشم شدیم در جا خشکم زد ،قرص قمر، ابرو کمونی چشماش عین شراب سرخوشم کرد زانو هام سست شد، به تته پته افتادم -- من عباس، نذر ننه همش ماسید‼️ حالمو فهمید نتونست نخنده که چال لپشو نبینم گفت: دیدمتون عباس آقا چند دفعه اومدم حجرتون خرید توجه نکردید نجیب و سر بزیر مثه داداش قیصرتون هستید -- عیبی نداره با ننه قیصر عباس خدمت برسم ، یعنی واسه عیادت؟⁉️ با چادر نیم رخشو پرده کشید و گفت نه خوشحال میشم و رفت.. پشت به در شدم ، پهنای دو دستم رو کشیدم رو صورتم و تو دل نجوا کردم کجایی ننه که ببینی خدا دل عباستو لرزوند و به عهد و نذرت رسیدی‼️ ✍مصطفی طهرانی 🦚مطالب زیبا و آموزنده در کانال داستان اموزنده •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
❌ غم انگیزه اما واقعیه ‼️ شکمِ چهارمم بود و شوهرم گفته بود اگه اینبار نشه بیمارستان بمون همونجا! روزی هزاربار میکردم ، همش زیر لب میگفتم خدایا این دخترام دسته گلنا یوقت بدت نیاد به این مرد ! ! یمدت باهام حرف نمیزد و تا تکون میخوردم بهم میگفت روت پسر بیاره ! علاوه بر خودش از طرف خانواده شوهرم هم اذیتم می کردند با وجود چهار دختر می گفتن اجاقت کوره وباید برای پسرمون زن بگیریم منم که فقط کارم گریه شده بود واز طرفی تحقیرهای شوهرم وخانوادش باعث شده از زنی ترسو وضعیف باشم یه روز که در حال انجام کارهای خونه بودم اومد خونه گفت چمدون لباسای من اماده کن می خوام با دوستام برم سفرچند باری ازش پرسیدم که کجا می خواهی بروی ولی جوابم را ندادوفقط تحقیرم می کرد چمدان را برداشت واز خانه بیرون رفت سه روز بود که از رفتنش گذشته بود خبری ازشوهرم نداشتم در حیاط با دخترانم نشسته بودم که تلفن خانه زنگ خورد به من خبر دادندکه در جاده تصادف کرده اند وباید برای احراز هویت به پزشک قانونی برم گفتم اقا من باید کجا بیام اخه با چهار تا بچه همین طور به صورت خودمیزدم ودخترانم از من می پرسیدند چه شده چه جوابی باید به بچه هایم می دادم بلاخره با هر سختی به پزشک قانونی رفتم کارهای دفن رو انجام دادیم بعد مراسم اصلا حالم خوب نبود پیش دکتر رفتم گفت بخاطر استرس واضطراب هست وبهتر است ازمایش وسونو بدهی فکر می کنم بار دار باشی من با شنیدین این حرف دکتر کلا مات ومبهوت شدم ای خدا یعنی چی من چطوری این بچه بزرگ کنم نمی خواستم ناشکری کنم بعد از انجام ازمایش وسونو متوجه شدم بله سه ماه باردار بودم وسونو گرافی نشون میداد که فرزندم پنجمم پسر هست😭کاش شوهرم بود این را می شنید ❌مراقب حرفهامون باشیم!شاید فرصتی برای جبران کارهایمان نباشد❌ •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh