eitaa logo
داستان های آموزنده
67.2هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
2.7هزار ویدیو
0 فایل
‌‌‌‌‌ 🌿 ‌‌﷽ 🌿. #کپی_جایز_نیست. برای ارسال داستان خود ویا دوستانتان به ایدی ارسال کنید @zahraB18 https://eitaa.com/joinchat/15925614C7f87bffef4 سلام تعرفه تبلیغات داخل کانال هست
مشاهده در ایتا
دانلود
📜 🩷 خنده کوتاهی کردیم و به خواسته نیره خانم صدای موزیک رو زیاد کردیم و شروع کرد به رقصیدن و دیوونه بازی فرزین کاملا مشخص بود که انتظار نداشت خواهرم برعکس من انقدر شر و شیطون باشه اما به روی خودشون نمیاورد سعی میکرد خودشو با جمع وفق بده… تقریبا رسیده بودیم شمال که نرگس با دیدن لواشک و آلوچه های کنار جاده نیشش تا بناگوشش باز شد و با لحن بچگونه ای گفت : -وای فرزین ، تولوخدا یه لحظه اینجا وایسا آب دهنم راه افتاد -عع نرگس بشین بابا خسته ایم ، تو شمال کلی از این چیزا هست انقدر میخوری تا بترکی هرچی سعی کردم نرگس بیخیال بشه گوشش بدهکار نبود و آخر سر با اشاره فرزین که گفت اشکال نداره سکوت کردم و چیزی نگفتم … فرزین ماشین و یه کم جلوتر نگه داشت و گفت من الان میرم براتون میخرم میام . همینکه فرزین از ماشین پیاده شد پشت سرش نرگس هم پرید پایین و تا خواستم بگم کجا میری رسیده بود به فرزین . •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🤝♥️ حس جالبی داشتم 🥺 نمیدونم چی بود دقیقا😢 اما حس عجیبی بود. من از ته دلم اونو بخشیده بودم وازم قول گرفت از فردا دوباره سر کلاس هایی که باهاش داشتم شرکت کنم. وقتی رو تخت دراز کشیدم به قدری خسته بودم که همون لحظه بی هوش شدم و خوابم برد. فردا بعد از کلاس استاد شرفی با فربد کلاس داشتم و بعد از اینکه یکم تو فضای دانشگاه قدم زدم رفتم سمت کلاس تقریبا کلاس پر بود و به محض اینکه رو صندلی نشستم، صدای همون دختره رو مخ شقایق پیچید تو گوشم که به دوستش گفت: -هه ، با چه اعتماد به نفسی هم اومده نشسته سر کلاس ، نمیدونه الان فربد جونم میاد میندازتش بیرون *هیسسس میشنوه -به درک ، دختره افاده ای ، بعد دو هفته اومد سرکلاس ادامه دارد.... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh