📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#منیز
#پارت4
چایی و ریختم و برگشتم تو پذیرایی …
دایی رو به مادرم گفت نرگس خونه نیست ؟؟
قبل اینکه مادرم جواب بده گفتم دیگه الان ها پیداش میشه …
زن داییم رو به مادرم گفت نرگس از اول هم برعکس نیره خیلی شر و شیطون بود …
مادرم نگاهی بهم انداخت و گفت آره هر چقدر نیره آروم و ساکته نرگس بر عکسه …
–به نظر من که زود شوهرش بده …
_واااا زندایی چون شیطونه زود شوهرش بدیم ؟؟
زنداییم نگاهی بهم انداخت و گفت آره عزیزم دختری که شیطون باشه رو میگن باید زود شوهر داد …
مادرم نگاهی بهم انداخت و گفت اول نیره بعد نرگس …
من با خجالت به دایی اشاره کردم که یعنی جلوی دایی نگو …
وسط حرف زدنامون بودیم که یه دفعه در خونه باز شد و نرگس وارد خونه شد …
سلاااام به همگی …
من که اصلا انتظار نداشتم به این زودیا بیاد خونه با تعجب گفتم چه زود اومدی …
–دیگه گفتم حیفه دایی و زندایی باشن و من نباشم این بود که سریع خودم و رسوندم …
دایی با لبخندی که روی لبهاش نشسته بود گفت کار خوبی کردی عزیزم بیا یه بوس به دایی بده ببینم …
چشممممم …
نرگس جلو رفت و لپش و چسبوند به صورت دایی و گفت بفرما …
زندایی خندید و گفت واسه اینه که میگم شیطونه …
نرگس با شیطنت گفت کی شیطونه ؟؟
زندایی : تو
نرگس با خنده گفت از قدیم گفتن دختره شیطون و باید زود چیکار کرد ؟؟
مادرم لبش و گاز گرفت و به دایی اشاره کرد که یعنی خجالت بکش پیش داییت …
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
☘#پارت4
☘#آرمان_ملیکا
در باز شد و یه دختر حدودا ۲۵ ساله اومد داخل ، با وجود اون وضعیتی که توش بودم احساس کردم یه آشناس ، کسی که انگار قلبم براش می تپید
حس عجیبی بود ، تا حالا به کسی همچین حسی نداشتم ، بگذریم اومد جلو و دهنم رو باز کرد
همون لحظه در کمال ناباوری الهام و مادرش اومدن تو ، اول فکر کردم اونا هم مثل من غافلگیر شدن
اما مادر الهام که شروع به حرف زدن کرد ، تازه فهمیدم چی شده و اینا کی هستن!
مادر الهام : منو میشناسی؟
با تعجب گفتم نه و اونم ادامه داد : حق هم داری نشناسی ، پدرت (فرخ) که نمیاد از کثافت کاری هاش برات بگه
_بابای من چی کار کرده؟
گفت : هیچی ، جز بالا کشیدن پول یا زن بی سرپرست با سه تا بچه که بهش اعتماد کرد
گفتم : من از هیچی خبر ندارم
گفت : اشکالی نداره برات همه چیزو میگم ، همه چیز!
گفت : من افسانه ام زن کامران
حدود ۳۰ سال پیش پدر تو و کامران باهم دوست های صمیمی بودن در حد برادر
ادامه داد : یه روز کامران تصادف میکنه و میمیره ، منم بعد از یک ماه به فکر سیر کردن بچه هام افتادم
خونه مونو فروختم و پولشو به پدرت دادم تا باهاش کار کنه و سودشو بهم بده ،
یه مدت اوضاع خوب بود ولی بعدش پدرت یه جوری پولمو بالا کشید که نفهمیدم چی شد ، منو به خاک سیاه نشوند
✨ادامه دارد....
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#رویا
#پارت4
#سرگذشت_رویا
بهشون نمیخورد درسخون باشن ، فکر کنم به خاطر این استاد سبحانی اومدن جلو.
یک دقیقه به شروع کلاس مونده بود که همه یهو ساکت شدن و استاد وارد کلاس شد.
سرم پایین بود و داشتم جزوه کلاس قبلی و مرتب میکردم.
صدای پچ پچ بچه ها داشت هر لحظه بالا میگرفت و صدای خنده های اهسته دخترا به گوش میرسید.
استاد چند ضربه به میزد که باعث شد سرم و بیارم بالا.
نگاهی بهش انداختم
پیراهن مردونه سفید رنگی پوشیده بود و استیناش و تا پایین مچ تا زده بود.
شلوار مشکی که پوشیده استایل مردونش و تکمیل کرده بود قد بلند و هیکل رو فرمی داشت
سرم و انداختم پایین و بیشتر از این کنجکاوی نکردم.
چند دقیقه صحبت کرد و خودش و معرفی کرد:
ادامه دارد.....
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh