eitaa logo
داستان های آموزنده
67.1هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
2.7هزار ویدیو
0 فایل
‌‌‌‌‌ 🌿 ‌‌﷽ 🌿. #کپی_جایز_نیست. برای ارسال داستان خود ویا دوستانتان به ایدی ارسال کنید @zahraB18 https://eitaa.com/joinchat/15925614C7f87bffef4 سلام تعرفه تبلیغات داخل کانال هست
مشاهده در ایتا
دانلود
📜 🩷 چایی و ریختم و برگشتم تو پذیرایی … دایی رو به مادرم گفت نرگس خونه نیست ؟؟ قبل اینکه مادرم جواب بده گفتم دیگه الان ها پیداش میشه … زن داییم رو به مادرم گفت نرگس از اول هم برعکس نیره خیلی شر و شیطون بود … مادرم نگاهی بهم انداخت و گفت آره هر چقدر نیره آروم و ساکته نرگس بر عکسه … –به نظر من که زود شوهرش بده … _واااا زندایی چون شیطونه زود شوهرش بدیم ؟؟ زنداییم نگاهی بهم انداخت و گفت آره عزیزم دختری که شیطون باشه رو میگن باید زود شوهر داد … مادرم نگاهی بهم انداخت و گفت اول نیره بعد نرگس … من با خجالت به دایی اشاره کردم که یعنی جلوی دایی نگو … وسط حرف زدنامون بودیم که یه دفعه در خونه باز شد و نرگس وارد خونه شد … سلاااام به همگی … من که اصلا انتظار نداشتم به این زودیا بیاد خونه با تعجب گفتم چه زود اومدی … –دیگه گفتم حیفه دایی و زندایی باشن و من نباشم این بود که سریع خودم و رسوندم … دایی با لبخندی که روی لبهاش نشسته بود گفت کار خوبی کردی عزیزم بیا یه بوس به دایی بده ببینم … چشممممم … نرگس جلو رفت و لپش و چسبوند به صورت دایی و گفت بفرما … زندایی خندید و گفت واسه اینه که میگم شیطونه … نرگس با شیطنت گفت کی شیطونه ؟؟ زندایی : تو نرگس با خنده گفت از قدیم گفتن دختره شیطون و باید زود چیکار کرد ؟؟ مادرم لبش و گاز گرفت و به دایی اشاره کرد که یعنی خجالت بکش پیش داییت … •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
در باز شد و یه دختر حدودا ۲۵ ‌‌ساله اومد داخل ، با وجود اون وضعیتی که توش بودم احساس کردم یه آشناس ، کسی که انگار قلبم براش می تپید حس عجیبی بود ، تا حالا به کسی همچین حسی نداشتم ، بگذریم اومد جلو و دهنم رو باز کرد همون لحظه در کمال ناباوری الهام و مادرش اومدن تو ، اول فکر کردم اونا هم مثل من غافلگیر شدن اما مادر الهام که شروع به حرف زدن کرد ، تازه فهمیدم چی شده و اینا کی هستن! مادر الهام : منو میشناسی؟ با تعجب گفتم نه و اونم ادامه داد : حق هم داری نشناسی ، پدرت (فرخ) که نمیاد از کثافت کاری هاش برات بگه _بابای من چی کار کرده؟ گفت : هیچی ، جز بالا کشیدن پول یا زن بی سرپرست با سه تا بچه که بهش اعتماد کرد گفتم : من از هیچی خبر ندارم گفت : اشکالی نداره برات همه چیزو میگم ، همه چیز! گفت : من افسانه ام زن کامران حدود ۳۰ سال پیش پدر تو و کامران باهم دوست های صمیمی بودن در حد برادر ادامه داد : یه روز کامران تصادف میکنه و میمیره ، منم بعد از یک ماه به فکر سیر کردن بچه هام افتادم خونه مونو فروختم و پولشو به پدرت دادم تا باهاش کار کنه و سودشو بهم بده ، یه مدت اوضاع خوب بود ولی بعدش پدرت یه جوری پولمو بالا کشید که نفهمیدم چی شد ، منو به خاک سیاه نشوند ✨ادامه دارد.... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🤝♥️ بهشون نمیخورد درسخون باشن ، فکر کنم به خاطر این استاد سبحانی اومدن جلو. یک دقیقه به شروع کلاس مونده بود که همه یهو ساکت شدن و استاد وارد کلاس شد. سرم پایین بود و داشتم جزوه کلاس قبلی و مرتب میکردم. صدای پچ پچ بچه ها داشت هر لحظه بالا میگرفت و صدای خنده های اهسته دخترا به گوش میرسید. استاد چند ضربه به میزد که باعث شد سرم و بیارم بالا. نگاهی بهش انداختم پیراهن مردونه سفید رنگی پوشیده بود و استیناش و تا پایین مچ تا زده بود. شلوار مشکی که پوشیده استایل مردونش و تکمیل کرده بود قد بلند و هیکل رو فرمی داشت سرم و انداختم پایین و بیشتر از این کنجکاوی نکردم. چند دقیقه صحبت کرد و خودش و معرفی کرد: ادامه دارد..... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh