#پسر_خشن🕳
#پارت_36
𒊹︎︎︎𒊹︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎♥️🖤𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎
پوریا اخمکرد و گفت
پوریا:خوبه
پریسا:وااا نفسم چرا انگار خشکت زده
پوریا لبخند دست و پا شکسته ای زد
پوریا:هیچی عزیزم من ی لحضه برم میام
پوریا رفت بیرون واقعا دلم خنک شد حرصم خالی کردم اوفففف
گوشیم زنگ خورد همون جور که حدس زدم پوریا بود
پوزخندی زدم و لب زدم
من:بله
با لحن عصبی گفت
پوریا:گمشو بیا بیرون
لبخندی از عصبانیتش زدم با لحن تمسخری گفتم
_ععع مگه شما نامزد پریسا نیستین؟ برا چی به من زنگ میزنین الان به پریسا جونتون میگم بره بیرون چون عشقش صداش میکنه...
با عصبانیت و داد گفت
_خفه شو توله سگ
نمیدونم با کدوم جرات گفتم:اونی که باید خفه بشه تویی اشغال
و بعد گوشی قطع کردم حالم بد شده بود
احساس خفگی بهم دست داده بود
از همه طرف بهم فشار امده بود
خدایا این چه مصیبتی بود سرم امد
به مبینا گفتم زودتر بریم خونه
مبینا هم چون حالم دید قبول کرد
پوریا هم بعد چند دقیقه امد کنار پریسا نشست اخماش تو هم بود
رفتم پیششون و گفتم:خب پریسا جان من باید برم عزیزم
پریسا متعجب گفت
_الان که خیلی زوده هنوز رقص تانگو انجام ندادیم!
𒊹︎︎︎𒊹︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎♥️🖤𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎
نویسنده: نرگس بانو⚡️
ܣܝܭَوܝߺܘ ܭܝ݆ߺܨ حܝߊܩܢ و ܢ݆ߺیܭَܝܥ ܦߊܝߺوܝߺܨ ܥߊܝܥ⭕️
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh