eitaa logo
داستان های آموزنده
67.4هزار دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
2.7هزار ویدیو
0 فایل
‌‌‌‌‌ 🌿 ‌‌﷽ 🌿. #کپی_جایز_نیست. برای ارسال داستان خود ویا دوستانتان به ایدی ارسال کنید @zahraB18 https://eitaa.com/joinchat/15925614C7f87bffef4 سلام تعرفه تبلیغات داخل کانال هست
مشاهده در ایتا
دانلود
💰:قیمت زندگی چنده فرزندی از پدرش پرسید قیمت زندگی چقدر است؟* پدر یک سنگ زیبا💎 بهش داد و گفت این را ببر بازار، ببین مردم چقدر می خرند؛اگر کسی قیمت را پرسید، هیچ نگو، فقط دو انگشت را بیاور بالا ببین آنها چگونه قیمت گذاری می کنند.او سنگ 💎را به بازار برد. نفر اول سنگ را دید وپرسید قیمت این سنگ چند؟کودک دو انگشتش را بالا آورد؛ آن مرد گفت: دو هزار تومان!آن کودک نزد پدرش بازگشت و ماجرا را گفت؛پدر به او گفت: این بار برو در بازار عتیقه فروشان،آنجا وقتی کودک دو انگشتش را بالا برد عتیقه فروش گفت: دویست هزار تومان!این بار هم کودک نزد پدر بازگشت و ماجرا را تعریف کرد.پدر به او گفت: این بار به بازار جواهرفروشان و نزد فلان گوهرشناس برو.وقتی دو انگشتش را بالا برد آن گوهر شناس گفت دو میلیون تومان!آن کودک باز ماجرا را برای پدر تعریف کرد.پدر گفت: فرزندم! حالا فهمیدی که قیمت زندگی چنده؟! مهم این است که گوهر وجودت رابه کی بفروشی.قیمت ما به این بستگی دارد که مشتری ما چه کسی باشد. 🌷حضرت علی (ع)می فرمایند: خداوند متعال مى فرمايد: اى فرزند آدم! تو را نيافريدم تا سودى برم، بلكه تو را آفريدم تا از من سودى برى. پس، به جاى هر چيز مرا برگزين؛ زيرا من، به جاى هر چيز ياور تو هستم.) ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌ •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
✨روانشناسا میگن؛ اگه فردی زیاد میخنده از درون تنهاست اگه زیاد میخوابه ،ناراحته اگه کم و سریع حرف میزنه، داره یه چیزیو مخفی میکنه اگه بلند حرف میزنه ، میخاد شنیده شه اگه زیاد غذا میخوره ، استرس داره اگه چیزا ساده عصبانیش میکنه، نیاز به محبت داره.... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💠 به نام آنکه می‌داند نهان خاموشان 🇮🇷امروز یکشنبه 29/ بهمن/1402 08/ شعبان /1445 18/ فوریه /2024 پروردگارا🤲 ❣️کسی که در دامان تو پناه گرفت 🍃طعم بی پناهی را نمی چشد ❣️هر کس مدد از تو گرفت 🍃بی یاور نمی ماند ❣️انکه به تو پیوست 🍃تنها نمی شود خداوند🤲 ❣️کنارمان باش 🍃قرارمان باش 💕 ویارمان باش 🌹سلام یاران همراه 🍃صبحتون بخیر 🌷وسرشار از انرژی مثبت 💠 ذکر امروز«یا ذالجلال و الاکرام » اعوُذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیمِ بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم ❤ کانُوا قَلِیلاً مِنَ اللَّیْلِ ما یَهْجَعُونَ وَ بِالْأَسْحارِ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ ❤ ( پرهیزکاران )آنها کمى از شب را مى خوابیدند. و در سحرگاهان استغفار مى کردند. 👈🏼 "سوره ذاریات آیه های ۱۷ و ۱۸ " 🤲اَللّهُمَّ نَوِّر قُلُوبَنا بِالْقُرآن 🤲 اَللّهُمَّ زَیِّن اَخْلاقَنا بِزینَةِ الْقُرآن 🤲 اَللّهُمَّ ارْزُقنا شَفاعَةَ الْقُرآن 🌸 💕التماس دعا 💕🌸 •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
مناجاتی زیبا از خواجه عبدالله انصاری: بارالها؛ از كوی تو بيرون نشود پای خيالم نكند فرق به حالم که برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاكم بكشانی نه من آنم كه برنجم نه تو آنی كه برانی... نه من آنم كه ز فيض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی كه گدا را ننوازی به نگاهی در اگر باز نگردد، نروم باز به جايی پشت ديوار نشينم چو گدا بر سر راهی كس به غير از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی باز كن در كه جز اين خانه مرا نيست پناهی... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🌱قسمت۷ 💢سرگذشت زندگی مریم کلافه بودم و روزهای خونه پدری مثل برق و باد از جلو چشمم می گذشت.دلم برای مدرسه رفتن و با دوستان بودن تنگ شده بود.دلم میخواست برم دانشگاه و درس بخونم همش فکر میکردم درسم ک تموم شد میرم سرکار و وقتی برای خودم کسی شدم ازدواج میکنم تا یک ازدواج موفق داشته باشم اما همه این کارها و آرزوها با کار اشتباه بابا نابود شد.پنج ماه گذشت و روز موعود رسید.اون روز صبح رفتم آرایشگاهی که زنعمو انتخاب کرده بود و من ازشون متنفر بودم. انقد بداخلاق و عصبی بودم که مدام آرایشگر ازم میپرسید چته؟؟دلم میخواست همون طوری فرار کنم و از اون شهر برم.سه ساعت بعد من اماده بودم و روبروی آینه ایستاده بودم دلم پر از غصه بود و داشت میترکید به خودم نگاه کردم قشنگ شده بودم دفعه اولی بود ابرو بر میداشتم و آرایش میکردم .از چهره قشنگ و پر آرایشم قند توی دلم آب شد به خودم گفتم:مریم حالا که قراره ازدواج کنی و کاری ازت بر نمیاد پس زندگی رو به کام خودت تلخ نکن.شاید محمد واقعا دوست داره.سعی کردم خودم برای خودم حرفهای قشنگ بزنم و قلبم رو آروم کنم.محمد اومد دنبالم ماشین عمو دستش بود وقتی سوار ماشین شدم بهش لبخند زدم اما جواب نگاهم رو به سردی داد.تو راه کلامی باهم حرف نزدیم تا رسیدیم محضر ماجشن نداشتیم یک مراسم محضری ساده بود. همش منتظر بودم بهم بگه چقدر قشنگ شدی اما حرفی نمیزد.صداش کردم: محمدنگام کرد و گفت: بلهگفتم: منم راصی نبودم مثل تو.هزارتا فکر و برنامه داشتم اما.....گفت: مهم نیست...باید با شرایط جدیدهر دو کنار بیایم.اونا خواستند و من و تو کاره ای نبودیم.یکم گذشت و گفت: چقدر تغییر کردی....گفتم : زشت شدم...شونه هاشو بالا انداخت و چیزی نگفت. دلم گرفت..چه فکرایی که نمیکردم وچی شد.یک ساعت بعد من و محمد زن و شوهر عقدی ورسمی هم بودیم و همه چیز تموم شده بود.لحظه عقدمون انقدر برام گنگ و نامفهوم و عجیب بود که حتی درست و حسابی یادم نمیاد.انگار بین خواب و بیداری بودم.مامان زیر گوشم زمزمه کرد:نگران نباش مامان بله رو که بگید خدا مهرتون رو به دل هم میندازه و من در جوابش لبخند زدم و سکوت کردم.همگی همراه ما تا خونه بخت من اومدند.بابا بیشتر از چهارتا تیکه وسیله نتونسته بود بخره و اونایی رو هم که داده بود از دور اندیشی مامان و خریداش تو گذشته بود.بقیه خونه را محمد وسیله گذاشته بود یا خالی بود....هر چی بود که برای شروع زندگی بد نبود.همه اومدن تو خونه و دورتادور نشستند بیشتر شبیه مجلس ختم بود تا عروسی دلم می خواست حداقل برای دلخوشی من و محمد که شده یکی بلند بشه و آهنگی بذاره و شادی کنند اما. ادامه دارد.. •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
❣اثرات عجیب دعا و نفرین! وقتی برای کسی از ته قلب آرزوی موفقیت شادی و سلامتی می کنید، امواج نامرئی تفکرات و انرژی شما تشخیص نمی دهد که این آرزو متوجه دیگریست. این موج نیک خواهی ابتدا خود شما را سرشار از ماهیت خویش می کند در حالت دعا تمامی قوای معنوی، سلول های مغز و حتی سیستم عصبی، زیر بارش این ذرات بهشتی قرار می گیرند که خود شما آن را تولید کردید. اگر از کسی بیزار و متنفر باشید نیز ذرات و امواج کسالت و تنفر، نخست بر خود شما می‌بارد و سپس در ضمیرتان رسوب می‌کند. با توجه به این واقعیت، ضمیر ناخودآگاه کسی که دعا و نفرین می کند، نمیتواند تشخیص دهد که این محصولات شفا بخش و یا مسموم کننده متعلق به فرد دیگریست و باید به سوی او صادر شود بلکه در این شرایط، ضمیر ناخودآگاه، آن محصولات را ابتدا خودش جذب می کند. همیشه به یاد داشته باشید آبی که در رودخانه جاریست، نخست بستر خود را تر و سرشار از ذات خویش میکند و در نهایت به دریا میرسد برای همدیگر دعای خیر و برکت کنیم... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💢قسمت۸ 💢سرگذشت زندگی مریم همه سرشون تو کار خودشون بود و حرفی نمیزدند هراز گاهی میدیدم دوتا خواهر محمد بهم چطوری زل می زنند و در گوش هم پچ پچ میکنند. خواهرای خودمم که غم عالم به دلشون بود و یه گوشه نشسته بودندو سکوت کرده بودند.یکی و دوساعت گذشت تا زنعمو اومد جلو و گفت: مادیگه میریم.بلدی که امشب چیکار کنی.سرمو انداختم پایین و گفتم : بله.گفت: دخترها این دوره و زمونه حیا ندارند....برای دل خوشی من میگفتی نه....حالا من وظیفمه که بهت بگم با اینکه شما خودتون استادید....این رو بهم گفت و لبخند زشتی بهم زدو شروع کرد توضیح دادن.حرفاش که تموم شد رو به محمد گفت:مامانجون خوشبخت بشی پسرم....حواست رو امشب جمع کن که خون ببینی...با حرفاش حالم از خودم بهم خورد چطوری میتونست اینقد راحت بهم توهین کنه،و شوهرم رو بهم بدبین کنه.چشمام پر از اشک شد و یک قطرش چکید.مامان اومد سمتم و گفت: مامان ما میریم خوشبخت بشید.محمد آقا دخترم رو به تو سپردم مواظبش باش.مهمونا یکی یکی بلند شدند و رفتند و برامون آرزوی خوشبختی کردند.دلم میخواست منم از اونجا باهاشون برم.تو صورت بابا و عمو نگاه کردم و سرمو انداختم پایین درسته که اونا اسمش رو شرم و حیا گذاشتند اما من اسمش رو تنفر و بیذاری گذاشتم و دلم نمیخواست نگاشون کنم.چند ساعت بعد کسی تو خونه نبود.رفتم تو اتاق که لباسم رو عوض کنم که صدای در خونه رو شنیدم که محمد رفت بیرون.دلم براش میسوخت حتما اونم انتظار جشن و پایکوبی داشت و مثل من از دیدن این عروسی مسخره شوکه شده بود.پیش خودم گفتم خوشبحال مردها که هر وقتناراحتند میتونن فرار کنن،و از اونجا دور بشن.میتونن یه نخ سیگار بکشن و تو خیابونا با خیال راحت قدم بزنند.لباس عوض کردم و موهامو باز کردم و یکم از آرایش صورتم کم کردمو تو اتاق خواب منتظرش نشستم.تا کم کم خوابم برد....نمیدونم چقد خوابم برد که صدای در خونه اومد.بلند شدم و خودم رو مرتب کردم و چشم به در نشستم.محمد اومد تو و بدون توجه به من لباسش رو عوض کرد من خجالت کشیدم اما اون راحت و خونسرد بود.بهم لبخند زد و گفت:بلند شو چایی درست کن بخوریم و بخوابیم من خیلی خستم. گفتم : چشم.اونشب محمد بهم گفت باید با سرنوشت بسازیم. اونشب برای من و محمد اتفاقایی افتاد که شب عروسی هر عروس و دامادی میفته اما شاید تلختر و بی احساستر.خب میدونستم مردی که الان تو آغوشش میخوابم عاشق و دیوونم نیست.خب میدونستم با عشق ازدواج نکردیم اما امیدوار بودم عشقی بینمون بوجود بیاد.محمد به توصیه مامانش گوش داده بود و حواسش بود که من حتما دوشیزه باشم که یه وقت کلاه سرشون نره دل چرکین بودم و ناراحت اما... ادامه دارد.. •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
از یک جایی به بعد، دیگر برایم مهم نبود که مشکلات، تا کجای طاقتم پیش می روند، فقط نشستم و نگاهشان کردم، چیزی نگفتم، گلایه نکردم، فقط نگاهشان کردم ! پذیرفته بودم که دنیا روالِ خودش را طی می کند و من هرچه بیشتر دست و پا بزنم، فقط خسته تر می شوم . پذیرفتم که برای رسیدن به روزهای خوب، باید از روزهای سخت عبور کرد و برای رسیدن به قله، باید رنجِ ارتفاع را به جان خرید . من واقعیت های تلخ را پذیرفته بودم و این پذیرش؛ عذاب و تلخیِ لحظه ها را برایم کمتر می کرد ... دیگر گرِه های دست و پا گیرِ زندگی ام را با صبر و آرامش، باز می کنم، چون می دانم که نگرانیِ بیش از حد، فقط گره را کور و مرا پیر و زمین گیر می کند ! من تصمیمِ خودم را گرفته ام ؛ از اینجای زندگی ام به بعد، فقط زندگی می کنم ... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💎 عاشق زندگی کردن باشید؛ به هرچه عشق بدهی رشد میکند و زندگی از این امر مستثنی نیست، هر روز به زندگیت سلام کن و از اینکه خداوند فرصتی دوباره برای دیدن عزیزانت، برای محبت کردن و محبت دیدن، برای رسیدن به آرزوهایت به تو بخشیده سپاسگزار باش. امروز به زندگی سلامی متفاوت کن و انرژی ات را به کل کیهان منتشر کن، به روزهای خوبتری که در راه هستند امیدوار باش و نگرانیها را دور بریز، رنجش ها را ببخش و وجودت را از خواستن پر کن. و هر بار به خودت ؛ من شاد بودن را انتخاب میکنم. من موفق بودن را انتخاب میکنم. من ثروتمند بودن را انتخاب میکنم. من مثبت بودن را انتخاب میکنم. بگذار کائنات تو را در مسیر خوشبحتی هدایت کند و روال عادی زندگیت تغییر کند، زیرا زندگی سرشار از هیجان، شگفتی و زیبایی هایست که تاکنون تجربه نکرده ای پس به افکارت متعهد باش💚 •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💢قسمت۹ 💢سرگذشت زندگی مریم بهش حق میدادم این ازدواج اجبار بیشتری نبود.از فردا صبح فصل جدید زندگی من شروع شد.فکر میکردم یک زندگی عادی جلو روم دارم اما.....محمد هر روز صبح میرفت سرکار ومن تا بعداز ظهر تو خونه تنها و بیکار بودم.همش سرخودم رو به کاری گرم میکردم و سعی میکردم هنرهای که مامان تو خونه یادم داده بود از گلدوزی و خیاطی و کارای دیگه هربار یکی رو انجام بدم.محمد مرد سرد و خشکی بود نمیدونستم دوستم داره یانه.بهم محبت نمیکرد و توجهم نمیکرد.بیشتر شبیه یکه هم خونه و هم خواب براش بودم.خیلی کم حرف میزدیم و اگه حرفی هم رد و بدل میشد من بودم که حرف میزدم و تعریف میکردم..زنعمو دو روز در میون اول وقت خونه ما بود وبا زخم زبوناش و حرفاش آزارم میداد..همش بهم سرکوفت بابا رو میزد و میگفت: اگه بابات پول محمد منو بالا نکشیده بود الان کسب و کار حسابی داشتو کارگر مردم نبود.تورو هم آویزون بچم نمیکرد‌.چیزی نمیگفتم و سکوت میکردم و بعد از رفتنش مینشستم یه گوشه و فقط اشک میریختم.به محمدم حرفی نمیتونستم بزنم.یکبار که بهش گفتم: مامانت چرا مرتب میاد اینجا و به من حرف میزنه.عصبانی شد و اومد تو صورتم و گفت:در خونه من همیشه بروی مادرم بازه.بعد هم حرف نامربوط نمیزنه....اگه عمو پول رو داده بود این مصیبت سرما نمیومد.نگاش کردم و گفتم:بمن میگی مصیبت.....زدم زیر گریه و اون مثل همیشه از خونه رفت بیرون.چند ماهی همینطوری گذشت بعضی روزها به محمد میگفتم و با اجازش میرفتم بیرون یا خرید میکردم یا میرفتم سراغ مادرم یا خونه خواهرام و برمیگشتم خونه.پنج ماهی از عروسیمون گذشته بود.اون روز صبح بعد از رفتن محمد منم از خونه اومدم بیرون اول رفتم سوپری که سرکوچه بود تا برای مامان خرید کنم. شاگرد سوپری که منو میشناخت خیلی زود خریدهامو داد و من خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خونه پدری. از صبح تا ظهر که بابا بیاد با مامان کلی حرف زدیم و دردودل کردیم اما بهش نمیگفتم چه زندگی بد و عذاب آوری دارم و محمد دوستم نداره.....تا بالاخره بابا اومد و ناهار خوردیم و نزدیک رفتنم که شد منو صدا زد و .فت:بیا بشین دو دقیقه کارت دارم...معمولا سعی میکردم بابابا هم کلام نشم هنوز از دستش ناراحت بودم و نبخشیده بودمش برای همین گفتم:محمد میاد خونه باید زودتر برم.بابا عصبانی گفت:بهت میگم بیا. •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💠 وقتی زنِ خانه قهر یا لج بازی می‌کند اصلا نباید انتظار داشته باشد که عکس‌العمل شوهرش طبق میل او باشد. زیرا درست برعکس انتظار زن، مرد خودش را کنار می‌کشد و مثل همسرش رفتار می‌کند. 💠 زمانی که یک زن فکر می‌کند شوهرش باید از او معذرت خواهی کند نباید با سکوت و یا رفتار خشم‌آلود، نارضایتی خود را نشان دهد. بلکه باید با شوهرش حرف بزند، مشکلش را با او در میان بگذارد و به او بگوید که چه موضوعی او را ناراحت کرده است. 💠 هنگام در میان گذاشتن مشکل خود با شوهرتان، داد و قال نکنید، منطقی حرف بزنید، ابتدا چند جمله‌ای که مانع گارد گرفتنش می‌شود بگویید تا بتوانید گفتگویی مفید و مثبت داشته باشید. مثلاً بگویید: من به کمکت نیاز دارم، می‌دونم که میتونی مشکلمو مثل همیشه حل کنی، خوبیهای زیادی داری ولی سر یک قضیه از دستت ناراحتم و .... 💠 به هیچ وجه، در ابراز نگرانی خود مبالغه نکنید مثلاً نگویید تو اصلاً به فکر‌ من نیستی، تو هیچ وقت درکم نمی‌کنی، تو همیشه این کار رو تکرار می‌کنی و .... 💠 چرا که مبالغه‌گویی در ابراز ناراحتی (گرچه حق با شما باشد) عامل تشنّج و مشاجره‌ی بیشتر است و مردها را از کوره به در می‌کند... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
هدایت شده از پدرومادر
😳اگه بدوني با چه غذاهايي ميشه درست كرد ديگه بفكر نميشي🥗🍱 منم خسته بودم از 😖همش ،تاديدم اينجا هروز سه تا ميذاره تا 0⃣7⃣تا غذاي با گذاشته😳👇 http://eitaa.com/joinchat/3835756545C755a55537e واقعا 😍همه فيلماش يك دقيقه اي🎥