نخل دار ها عادت خوبي دارند.
نخلي را كه زياد خوشه بدهد را عزيز نمي دارند،
تنبيهش ميكنند.زخمش مي زنند،
خوشه هايش را با بيرحمي تمام مي برند. شايد بگوييد:آخي طفلكي ها گناه دارند،
بله سخت است اما باور كنيد اين كار لطف به درخت است.
با خوشه هاي زياد نخل مجبوراست انرژي اش را مثلا بین ده خوشه
تقسيم كند و محصول خرمايي است،
با كيفيت متوسط و يا حتا ضعيف.
اما نخلدار پنج خوشه را فداي پنج خوشه قوي تر مي كند،
و با قطع نصف خوشه ها انرژي و شيره درخت صرف پنج خوشه قوي تر ميشود. حاصلش هم خرمايي ميشود با كيفيت بالاتر و قيمت بيشتر.
ما انسانها هم كاش همينطور باشيم. آدمهاي اضافي و كارهاي اضافي را كنار بگذاريم و شيره روح مان را،صرف آنهايي بكنيم كه ماندني اند.
و باعث انبساط خاطر ما میشن
آدمهاى منفى كه باعث ازار ما هستند ، حسودان و بخيلان و ٱونهايي كه مسبب رنج و ناراحتى ما هستند،
عصاره وجودمان را مصرف مي كنند و ضعيفمان ميكنند.
مراقب نخل وجودمان باشيم و خوشه هاي اضافي را با قاطعيت تمام قطع كنيم.
هم خودمان تناور تر ميشويم هم محصول مان شيرين تر و گوارا تر خواهد شد...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🌟🌱🌟🌱🌟🌱🌟🌱🌟
🌸ضحی
🌸قسمت ۱۲۳ و ۱۲۴
_... چه برسه به پیروان ادیان و مذاهب دیگه!
ما فقط با کسی که با ما بجنگه میجنگیم چه کافر چه مسلمون!
مثالشم داعش که همه دیدن دیگه!
اصلا یه چیز درستتر ما فقط با #مستکبرها میجنگیم
مستکبر یعنی زورگو و ظالم
کسانی که به #امنیت آدمها تعرض میکنن حتی اگر مستقیما با ما نجنگن
به ما ظلم کرده باشن یا به دیگران مهم نیست ما روی ظلم و ظالم حساسیم در جهان چون خدای ما روی ظلم و ظالم حساسه
صلح طلبی واقعی یعنی این
یعنی دفاع از مظلوم در برابر ظالم رو وظیفه خودت بدونی
اگر همه مردم دنیا این ویژگی رو داشتن هیچ ظلمی و هیچ ظالمی روی زمین باقی نمیموند
و صلح به معنای واقعی کلمه جاری میشد
پس ما بر مبنای فقهمون با مستکبر مبارزه میکنیم مهم نیست چی باشه کافر یا یهودی مثل صهیونیستا یا مسیحی مثل اوانجلیکال ها یا حتی مسلمان مثل وهابیا و سعودی ها و القاعده و طالبان و همین داعشیا...
وگرنه پیروان سایر ادیان و مذاهب کاملا در نظر مسلمانها محترمن و رعایت حقوقشون واجبه
هیچ مسلمانی و حتی دستگاه حکومت اسلامی اجازه نداره عارضش بشه و مثلا مجبورش کنه تغییر دین بده!
و باید امنیتش رو تامین کنه هر اعتقادی که داشته باشه...
اما اینکه میگیم دین در نزد خدا فقط اسلامه درحالیکه این آیه حرف دیگه ای میزنه...
جالبه بدونی که همین حرف اولم یعنی اینکه دین در نزد خدا فقط اسلامه هم آیه ی قرآنه...
حالا اینکه منطقش چیه و این دوتا آیه آیا پارادوکسن یا نه و چطور با هم قابل جمعن رو الان برات میگم
ببین اولا اگر خوب دقت کنی
این آیه بین آیات نقل تاریخ یهود قرار گرفته و افعال ماضی هم داره پس منظور همه ی کسانی هست که قبل از آمدن اسلام به این ادیان بودن و از دنیا رفتن...
نه اونهایی که از این به بعد و با وجود عرضه ی اسلام از این ادیان تبعیت میکنن
علتش رو هم که گفتم
یکی تحریف هایی که در این ادیان صورت گرفته و یکی هم اینکه اصلا اسلام همون مسیحیت و یهودیته چیزی از مقدسات اونها رو انکار نکرده فقط یه سری چیزا رو اضافه کرده
خب یه یهودی یا مسیحی معتقد یا کلا یه آدم مومن و خداجو چرا باید اگر به صحت احکام جدید اسلام یقین کنه ایمان نیاره مگه چه فرقی داره با دین خودش؟ این فقط نسخه آپدیته
ژانت فوری گفت:
_ولی من که در مورد صحت احکام اسلام یقین ندارم!
_میدونم برا همینم داریم قرآن رو میخونیم که صحت یا عدم صحت محرز بشه
خب...
آیه 84 به بنی اسرائیل بین ده فرمان یه فرمان جالب میده
فرمان عدم نفی بلد
میفرماید شما مردمی هستید که بقیه انسان ها رو بی دلیل از سرزمینشون آواره میکنید!
جالبه قبل ترش توی تورات هم عین این جمله بین فرمان های بنی اسرائیل اومده و هنوز هم هست(خروج_22) که میگه دیگران رو بی دلیل از خانه و زندگیشون بیرون نکنید فراموش نکنید که این بلا رو دیگران هم سر شما آوردن یعنی خودتون میدونید که چه ظلم بزرگیه!
خدا این فرمان رو بهشون میده برای یه همچین روزی! اتمام حجت میکنه
کتایون:_این قرآن شما بجز حرف زدن درباره یهودیا کار دیگه ای نداره؟
_نه
دقیقا یک ششم آیات قرآن مربوط به بنی اسرائیله
بخاطر اینکه اینها اشل یک تجربه ناموفق در الگوی امت سازی هستن که تک تک رفتارهاشون برای مسلمون ها درس عبرته
بقول لقمان که بهش میگن ادب از که آموختی؟ میگه از بی ادبان
قرآن مدام احوالات بنی اسرائیل رو برای مسلمان ها تشریح میکنه و هی میگه بچه ها مثل اینا نباشید!
بعدم اونها مثل نرم افزاری ان که بدافزار شده ویروسی شده الان دیگه دشمن بشریت و دشمن جبهه ی ایمانی محسوب میشن
و ما باید دشمنمون رو بشناسیم که بتونیم باهاش مقابله کنیم. قرآن هم اصلا کتاب دشمن شناسیه به بهترین شکل ممکن دشمن رو معرفی میکنه...
آیه۸۷ هم درباره مسیح حرف میزنه؛
مسیح آخرین پیامبر از بنی اسرائیله که برای هدایت قوم بنی اسرائیل میاد
از یکم قبل ترش بگم...
بنی اسرائیل در اورشلیم ساکن هستن و زندگی شون رو میکنن
بطن یهودیت بطور کامل دچار تغییر و تحریف شده ولی پوسته و ظاهرش رو حفظ کرده
تو همین فضا یه خانم مومنی باردار میشه و نذر میکنه بچه ش رو برای خدمت به بیت المقدس بفرسته
ولی وقتی بدنیا میاد میبینه دختره!
طبیعتا اونموقع فقط آقایون میتونستن خادم عبادتگاه باشن
و به زعم خودشون از خانمها کار خاصی برنمی اومد یعنی اصلا خانمها در مراسم نیایش شرکت نمیکردن!
اون زن با شرمندگی باخدا نیایش میکنه که خدایا من میخواستم پسر باشه که بتونه به تو خدمت کنه اما دختر شد
اما خدا میگه
*نذرت رو پذیرفتم!*
و این دختر یک دختر خاص میشه
"مریم..."
اونقدر خاصه که از بچگی همه متوجه تفاوتهاش میشن به شدت آروم و روحانی و عاقل...
یه اتاق خاص عبادت براش توی بیتالمقدس فراهم میکنن و طبق نذر مادرش خادم اونجا میشه.
زندگی به همین شکل ادامه داره تا...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🌸🍃زنــدگــی زیــبــاســت🌸🍃
🌸زندگی را سخت نكنيم، خیلی ساده است.
در چهار عبارت خلاصه میشود...
🌸آدمی باید بتواند سهم خطای خود را ببیند؛
تا بتواند بگوید: "متاسفم"
🌸آدمی باید شجاعت داشته باشد؛
تا بتواند بگوید: "من را ببخش"
🌸آدمی باید عشق داشته باشد؛
تا بتواند بگوید: "دوستت دارم"
🌸آدمی باید شاکر داشته و نعمتهایش باشد؛
تا بتواند بگوید: "متشکرم"
🌸و در نهایت آدمی باید به درک راز نهفته در این چهار عبارت برسد؛
🌸تا بتواند مسئولیت زندگی خویش را به تمامی بپذیرد...
حکایت های طنز
داستان آسایشگاه
در خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت
آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.
قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟😳
گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟😒
دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زد میدونستم منو تنها نمی ذاری
شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟
پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟
تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید🤦♂
حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن
آخر چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی ... بود.
اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر!!! 😄😂😁😜
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
داستان کوتاه جالب زن و غول چراغ چادو
زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد. وقتی که دقیق نگاه کرد چراغ روغنی قدیمی ای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود.
زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی که بر چراغ داد طبیعتا یک غول بزرگ پدیدار شد…!
زن پرسید : حالا می تونم سه آرزو بکنم ؟؟ غول جواب داد : نخیر !
زمانه عوض شده است و به علت مشکلات اقتصادی و رقابت های جهانی بیشتر از یک آرزو اصلا صرف نداره ، زن اومد که اعتراض کنه که غول حرفش رو قطع کرد و گفت : همینه که هست…
حالا بگو آرزوت چیه؟ زن گفت : در این صورت من مایلم در خاور میانه صلح برقرار شود و از جیبش یک نقشه جهان را بیرون آورد و گفت : نگاه کن. این نقشه را می بینی ؟ این کشورها را می بینی ؟ اینها ..این و این و این و این و این … و این یکی و این.
من می خواهم اینها به جنگ های داخلی شون و جنگهایی که با یکدیگر دارند خاتمه دهند و صلح کامل در این منطقه برقرار شود و کشورهای متجاوزگر و مهاجم نابود شوند.
غول نگاهی به نقشه کرد و گفت : ما رو گرفتی ؟ این کشورها بیشتر از هزاران سال است که با هم در جنگند. من که فکر نمی کنم هزار سال دیگه هم دست بردارند و بشه کاریش کرد.
درسته که من در کارم مهارت دارم ولی دیگه نه اینقدر ها. یه چیز دیگه بخواه. این محاله. زن مقداری فکر کرد و سپس گفت: ببین… من هرگز نتوانستم مرد ایده آل ام را ملاقات کنم. مردی که عاشق باشه و دلسوزانه برخورد کنه و با ملاحظه باشه.
مردی که بتونه غذا درست کنه و در کارهای خانه مشارکت داشته باشه. مردی که معشوق خوبی باشه و همش روی کاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نکنه! ساده تر بگم، یک شریک زندگی ایده آل.
غول مقداری فکر کرد و بعد گفت : اون نقشه لعنتی رو بده دوباره یه نگاهی بهش بندازم…!!😂😂😂😁😅
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💢پارت بیست وهشتم
💢تاوان یک گناه
💢ارسالی از اعضا
اصلا دلیل کارهای سعید رو نمی فهمیدم خداروشکر کسی متوجه من و سعید نشده بود رفتم مشغول کارم شدم سعید داشت میرفت لباس هایش خاکی شده بود یاد لباس هام افتادم نگاه کردم دیدم تمیزه یادم آمد روی پاهای سعید بودم بخاطر همین لباس های اون خاکی شده بود رفت منم خیالم راحت شد تند تند کار می کردم
وقتی کار تموم شد رفتیم خونه
مرضیه رفته بود ظرف غذا رو از توی وسایل برداره که آمد توی اشپزخونه و بقچه رو باز کرد
_طاهره اینا چیه؟؟
_کدوم ها مرضیه؟؟
-نگاه کن
_اها
وای هدیه سعید
_چه روسری قشنگی با این دوتا گل سر مثل هم هستندو چه آینه و شونه چوبی خوشگلی ندیده بودم
_بردار برای خودت
_چرا گذاشتی تو بقچه کار
_نمیدونم شاید حواسم نبوده برو استفاده کن اگه دوست داری
_ممنون طاهره
بغلم کردمرضیه ورفت
حالم از سعید به هم می خورد اگه مرضیه ندیده بود حتما توی تنور می نداختمشون بسوزن
فردا صبح مامان گفت طاهره تو هم با مرضیه میری سرکار گفتم آره میرم بابا وعلی رفتن زمین های خان رو آب بدن
_اره مامان
_چاشتی رو خودم آماده میکنم شما برین استراحت کنید یکم از غذای دیشب هم بر می دارم برای نهار
_باشه طاهره خدا به همراه تون
مرضیه رو بیدار کردم و باهم رفتیم سرکاراصلا حواسم نبود مرضیه روسری سعید رو پوشیده بود خیلی بهش می آمد چون مطمعا بودم سعید نمیاد چیزی بهش نگفتم
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💢پارت بیست ونهم
💢تاوان یک گناه
💢ارسالی از اعضا
تا ظهر خدا رو شکر سعید نبود دیگه دیگه یکی دوساعت بیشتر کار نبود نهار رو خوردیم و مشغول کار شدیم مردها سبد های پراز انار رو می بردن دم در تا سوار گاری کنند تا صبح زود ببرن شهر من و مرضیه و ملیحه و مریم داشتم انارها رو تو سبد می چیدیم که سعید گفت اختر خانم نیست وای با تعجب نگاهش کردم لبخندش ماسید وقتی دید مرضیه روسری شو پوشیده اخم کرد
_اونجاهستند کاری بهاشون داشتید؟؟
_اره قرار بود چندتا سبد انار درجه یک برای کسی جدا کنند امروز
اختر خانم
_بله آقا سعید
_انارها رو کجا گذاشتین؟
_اها اونا زیر یه درخت گذاشتند
_کجا
_طاهره تو که بلدی برو بهشون نشون بده
_زود بیایید بگین که باید برم کار دارم
_چشم اختر خانم
جرأت نکردم روی حرف اختر که امروز حالش خوش نبود حرفی بزنم
_اینجاست
باز مثل دفعه قبل بغلم کرد
_دلم نیومد برای بار آخر نبینمت
_ولم کن این انار ها
_کجا از هدیه م خوشت نیومده که دادی به خواهرت؟؟
_نه اگه مرضیه ندیده بود آتیش شون میزدم
_چقدر بداخلاقی
_ ازت متنفرم کاری بهام کردی که دلم می خواد بمیرم
_باید دستم ببوسی که ابرو تو نمی برم حالابرو خدا خدا کن بچه دار نشی
خندید
_ با این قدوهیکل بچه دار بشی چه میشه
_گم شو عوضی اگه بچه دار شده باشم خودکشی می کنم
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🍁
زندگی خنده کنان
شاهد جان دادن ماست 💔
زندگی میگذره، گاهی باب دلت،
گاهی برخلاف آرزوهات...!
گاهی خوشحالی و درگیر آدمای زندگیت..!
گاهی میفتی تو گرفتاریات که فقط خدا یادت میاد....
یاد بگیریم که زندگی چه باب دلمون بود
چه برخلاف آرزوهامون ، یادم بمونه یکی
به اسم "خُدا" همیشه هوامونو داره....
آرزو میکنم برایت
در پس تمام نرسیدن ها، نداشتن ها
از یاد نبری رویاهای قشنگت را
که هر تمام شدنی
به معنای پایان زندگی نیست...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💠 به نام بالا برنده درجه ها
🇮🇷امروز شنبه
29/ اردیبهشت /1403
09/ ذی القعده /1445
18/ می / 2024
🌹هر صبح پلک هایمان
🍃فصل جدیدی از زندگی را
💖ورق می زند
🌹سطر اول همیشه این است:
🍃” خدا همیشه با ماست . “
💖پس بخوانش با لبخند
🌹سلام
🍃سهم امروزتون
💖شادی
💠 ذکر امروز " یا رب العالمین "
اعوُذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیمِ
بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحیمِ
❤️إِنَّ اللَّهَ فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَىٰ یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَمُخْرِجُ الْمَیِّتِ مِنَ الْحَیِّ ذَٰلِکُمُ اللَّهُ فَأَنَّىٰ تُؤْفَکُونَ
❤️خداوند، شکافنده دانه و هسته است؛
زنده را از مرده خارج میسازد، و مرده را از زنده بیرون میآورد؛
این است خدای شما! پس چگونه از حقّ منحرف میشوید؟!
👈🏼 " سوره فرقان آیه ۹۵ "
🤲اَللّهُمَّ نَوِّر قُلُوبَنا بِالْقُرآن
🤲 اَللّهُمَّ زَیِّن اَخْلاقَنا بِزینَةِ الْقُرآن
🤲 اَللّهُمَّ ارْزُقنا شَفاعَةَ الْقُران
♥ التماس دعا♥
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
داستان کوتاه خنده دار آموزنده «آرزوی دور و دراز»
پدری با دو فرزند کوچکش مشغول قدم زدن در پیاده رو بود. پسر بزرگتر پرسید: پدر جان ما چرا اتومبیل نداریم؟
پدر گفت: من یک پدر زن ثروتمند پیر دارم، اگر او فوت کند، ثروتش به مادر زن من خواهد رسید، پس از آنکه مادر زنم هم مرد، ثروت او به ما رسیده و من خواهم توانست که یک ماشین برای خودمان بخرم.
پسر کوچک، پس از شنیدن حرف پدر گفت: پدر جان، من پهلوی شما خواهم نشست.
پسر بزرگتر با ناراحتی جواب داد: تو باید عقب بنشینی، جای من در جلو است.
دو برادر ناگهان شروع به دعوا و کتک زدن همدیگر کردند.
پدر که خیلی عصبانی شده بود، گفت: بیایید پایین، بچههای بی تربیت.
تقصیر من است که شما را سوار ماشین کردهام.😂😂😁😳
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🍁 @hosen_panahiy
ای دوست شاد باش
که شادی سزایِ توست
این گنج مُزدِ طاقتِ رنج آزمایِ توست
صبح امید و پرتوِ دیدار و بَزمِ مِهر
ای دل بیا
که این همه اَجرِ وفایِ توست...
👤هوشنگ ابتهاج
سلام صبحتون بخیر 💛☺️
🌟🌱🌟🌱🌟🌱🌟🌱🌟
🌸ضحی
🌸قسمت ۱۲۵ و ۱۲۶
_...زندگی به همین شکل ادامه داره تا اینکه خداوند یک روز در عبادت به مریم وحی میکنه که به بیت المقدس برو و در مراسم دعا شرکت کن!
درحالیکه این مراسم کاملا مردونه ست و هیچ وقت زنها توش شرکت نکردن!
به هر حال هرچند خیلی عجیبه ولی مریم اینکارو میکنه و سرش هم کلی جنجال درست میشه
ولی میگذره
تا اینکه یک روز که برای عبادت میره خارج از شهر توی یک غار جبرئیل نازل میشه و بهش بشارت یک مولود رو میده
خب مریم هم میترسه هم تعجب میکنه میگه من اصلا ازدواج نکردم! باور نمیکنه...
_تو خودت یکم به این ماجرا فکر کن!
واقعا به نظرت شدنیه؟
_معلومه که شدنیه بله عجیبه و اصلا بناست که عجیب باشه چون #معجزه است و از قضا معجزه خیلی خاصی هم هست ولی #غیرممکن_نیست حالا میگم چطور
جبرئیل جواب سوال مریم رو اینطور میده که اهمیتی نداره خداوند اینطور اراده کرده و خدا قادره که فرزند بدون پدر مولد کنه
#فرزند_بدون_پدر
یادتون میاد؟ افسانه مصری...
این تو دهنی خدا به کابالیستای یهودیه
که بگه اون خدایی که قادر به انجام این کارای عجیب و غریبه منم نه شیطان!
اون افسانه است روح شیطان در آیسیس حلول نکرد ولی روح خدا در مریم حلول کرد
چون میخواد خدایی و برتریش رو ثابت کنه از اونجایی که احساس فخر و قدرت میکنن بهشون ضربه میزنه
اونا افسانه میسازن #خدا #عمل میکنه!
به لحاظ علمی هم اونقدری که میگی بعید نیست، منطقا برای تشکیل نوزاد چیزی که ضروریه وجود سلول مادره نه سلول پدر
همین الان توی آزمایشگاه بدون نیاز به اسپرم از تخمک نوزاد میسازن از هر نوعش فقط کافیه یه سری تغییرات کروموزومی درون تخمک شکل بگیره که البته ما اعتقاد داریم از خدا برمیاد!
خدایی که DNA اولیه رو طراحی کرده و هی جهش رو جهش موجودات رو تکامل داده یه جا برای یک نفر یه تغییر کروموزومی اصلا کاری به حساب نمیاد!
شاید اون زمان برای مردم پذیرش این اتفاق خیلی سخت بود
ولی امروز با فهم مسئله ژنتیک که دیگه نباید انقد سخت باشه!
علی ای حال مریم باردار میشه و از شهر دور میمونه تا بچه ش به دنیا بیاد
بعد از تولد نوزاد برمیگرده داخل شهر
با توجه به پیشینه ای که داره اونقدر پاک و عابد شناخته شده که مردم نمیتونن باور کنن ولی با این وجود شروع میکنن مذمت کردن و کنایه میزنن
خدا میدونه که توضیح دادن درباره این مسئله و دفاع چقدر برای مریم سخته و اصلا از توانش خارجه
برای همین بهش میگه وارد که شدی حرف نزن اشاره کن روزه ی سکوت نذر کردی و به فرزندت اشاره کن که از اون سوال کنن!
من خودم جوابشونو میدم...
همین کار رو هم میکنه مسیح در بغل مادرش با جمعیت صحبت میکنه و همه رو متحیر میکنه...
لبخندی زد:
_مجموعه داستانهای باور نکردنی
چرا باید انقدر اتفاق عجیب و غریب و غیر منطقی بیفته؟!
_برای بار دهم خاصیت معجزه اینه که بعید باشه وگرنه معجزه محسوب نمیشه
خصوصا اینجا که یه امر بعید رخ داده
خب باید یه اتفاقی بیفته که مردم این معجزه رو باور کنن
اما اینکه چطور ممکنه این که خیلی ساده است... انسان از زمان تولد همون تارهای صوتی رو داره همون زبان رو داره همون مغز رو داره در زمان مرگ هم همونا چیزی نیست که نداشته باشه و کم کم به دست بیاره
دلیل اینکه حرف نمیزنه ذهن خالیه وگرنه صدا که در میاره
حالا اگر این دیتا به یکباره بهش داده بشه نمیتونه حرف بزنه؟
چرا نتونه
اونوقت دادن این اطلاعات از خدا برنمیاد؟
یه فلش به یه سیستم وصل میشه کلی اطلاعات جابه جا میشه
بازم بحث بر سر همون پذیرش #قدرت خداست...
ما خدا رو به اندازه ابزارهایی که روزانه باهاشون سر و کار داریم هم قبول نداریم!
علی ای حال عیسی(ع) بزرگ شد و به سن اعلام رسالت رسید
عیسی از بدوتولد پیامبر بوده اما از زمان خاصی شروع کرد به اعلامش...
شروعش همون وقتیه که با همون چهارپای معروفش میره به بیت المقدس و شروع میکنه سر خاخام ها فریاد کشیدن که چرا شریعت یهود رو ضایع کردید
یه جمله ی خیلی قشنگی هم داره میفرماید
*همینک شما فتوا میدهید که غذاخوردن در کاسه مطلا حلال است یا حرام حال آنکه فراموش کرده اید چه چیزی درون آن میریزید!*...
یعنی حلال و حروم اون چیزی که داری میخوری که اصل مطلبه اصلا برات مهم نیس که از کجا اومده پول سود رباست یا چیه!
بند کردی به حاشیه و توی احکام فرو رفتی!
بنی اسرائیل دقیقا همین وضعیت رو داشتن در اصول به ناکجاآباد رفته بودن ولی درباره احکام و جزئیات دین اونچنان دقیق فتوا میدادن که مثلا اگر مرغی توی روز شبات(شنبه که روز تعطیلی یهودی هاست و کار کردن براشون ممنوعه) تخم بزاره فرداش میشه خورد یا نه!
حضرت عیسی بهشون یادآوری میکنه یکم به اصل کارتون دقت کنید
چون همه کار میکردن دیگه ربا که میگرفتن، ارتباط با شیاطین واین کارا هم که الی ماشاالله...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh