#جملات_الهام_بخش_برای_زندگی
🌸خوشبخت ترین آدم ها کسانی هستند
که به خوشبختی دیگران
حسادت نمی کنند
و زندگی خودشان را باهیچ کس
مقایسه نمی کنند...
🌸مدارا بالاترین درجه ی قدرت و میل به
انتقام اولین نشانه ی ضعف است...
مواظب کلماتی که در صحبت استفاده
میکنید باشید...
شاید شما را ببخشند
اما هرگز فراموش نمی کنند...
🌸سکه ها همیشه صدا دارند
اما اسکناس ها بی صدا...
پس هنگامی که ارزش و مقام شما بالا
می رود، بیشتر آرام و بی صدا باشید...
🌸به کسانی که به شما حسودی می کنند
احترام بگذارید...!!
زیرا این ها کسانی هستند که از صمیم
قلب معتقدند شما بهتر از آنان هستید..❤️
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💢پارت سی ویک
💢تاوان یک گناه
💢ارسالی از اعضا
نمی دونم چرا سعید آمده بود جلوی من که زجرم بده کار تموم شد و رفتیم خونه فردا صبح با بابا رفتم خونه خان شهربانو گفت هنوزم می خواهی بری یه جای دور گفتم آره از خدامه گفت پس وسایلتو بردار که با عزیز خان و زن و بچه ش بری
_عزیزخان
_چیه تعجب کردی ؟عزیزخان تو این مدت که دیدیش تو که برای خان کار می کردی زنش دیده از کارت خوشش آمده باید بری شهر و خدمتکار شون باشی
_بابام باید اجازه بده
_نگران نباش صحبت ها رو با بابات کردم بابات پول بابت تعمیر خونه گرفته بعدشم روی حرف خان حرف نمی شده زد جز...
_چشم هرچی خان بگه
_پس بر آماده شو که بعد چاشتی بری
_چشم
بعد صبحانه سوار ماشین خان عزیز شدیم و راهی شهر
دعا می کردم که اونجا جای خوبی باشه و من اذیت نشم بعداز چندساعت رسیدیم نوکر خان آمد در ماشین رو برای خان و زن خان عزیز باز کرد
منم تو ماشین عقبی با دوتا از نوکر هاشون بودم
_طاهر برو تو آشپزخونه و پیش سکینه مشغول شو
_چشم خانم
_سکینه طاهره زینت رفته حالا طاهره کارهای اون رو انجام میده
_چشم هر چی شما بگین سمیه خانم
_زود دختر غذا رو که می کشم سفره رو پهن می کنی وسایل غذا رو با فاطمه میبری مواظب باش خراب کاری نکنی
_چشم سکینه خانم
بادقت همه وسایل رو بردم و هرچی اونجا یاد گرفته بودم رو انجام دادم عروس خان با دو تا بچه که معلوم بود دوقلو هستن آمد چه قدر ناز بودن معلوم بود یک ساله شایدم بیشتر هستند
گفتم کاری ندارین برم ؟
_مواظب مونا و مینا باش تا میترا غذا شو بخوره
_چشم خانم
مشغول بازی باهاشون شدم چون دور و برم پر بچه بود بچه داری رو خوب بلد بودم مونا و مینا دیگه بهونه نگرفتن و مامان شون غذا شو تموم کرد
_معلوم بچه داری بلدی؟
_بله خانم چندتا نوه داریم من عاشق بچه ها هستم
_برو به کارت برس
_چشم
دو سه ماهی کارم همین بود حسابی مونا و مینا بهم عادت کرده بودن مثلی که میترا نا خواسته حامله شده بود برای همین بچه ها بیشتر با من بودن چون میترا همش حالت تهوع داشت حسابی به اونجا عادت کرده بودم بهار و تابستون تموم شد و پاییز بود که میترا زایمان کرد این بار صاحب دوتا پسر شده بود خان خیلی خوشحال بود سه شبانه روز جشن گرفت کار منم حسابی در آمده بود نگهداری۴تا بچه ۴ سال گذشت
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🍁 @hosen_panahiy
زن ها وقتی میخندند،
انگار دنیا میخندد،
میگویید نه؟!
فکر کنید به خنده های مادرتان؛
مادرتان که میخندد، پدرتان مگر میتواند نخندد؟!
جنس زن خوب است که خنده رو باشد،
دنیا به لبخندشان نیازمند است؛
زن بخندد،
تمام مردان وابسته به آن میخندند
آنها بلدند کاری کنند
تا پدر بخندد، برادر بخندد
عشق بخندد
تمام در و دیوار خانه بخندد
دنیا بخندد...
👤سیما امیرخانی
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💢پارت سی ودوم
💢تاوان یک گناه
💢ارسالی از اعضا
تو این مدت چون راه دور بود نشد برم دیدن بابا و مامان خبر داشت که مرضیه عروس شده و الان یه پسر داره دیگه از ترس گذشته حاضر نبودم برم و خاطراتم دوباره زنده بشه خان و خانواده ش به عروسی دعوت بودن از جایی که بچه ها به من خیلی وابسته بودن من هم باهاشون رفتم چه مراسم با شکوهی خداروشکر بچه ها ارو بودن و من می تونستم از جشن لذت ببرم
توی اتاق بچه ها رو سرگرم کرده بودم تا مزاحم میترا و سمیه خانم نشن داشتم میرفتم تو هال بهشون آب بدم که چشم تو چشم شدم با سعید هر دوتامون تعجب کرده بودیم سرش رو پایین انداخت رفت بیرون خانم پیری گفت داماد رو می شناختی؟؟
_داماد....من.....نه ...چرا این ..سوال رو پرسیدین؟؟
_اخ از دیدنش تعجب کردی
_اها اشتباه نکنم پسر فریدون خان هست قبلاً که من برای بهادر خان کار می کردم اونجا دیدم شون دامادی شونه؟؟
_اره امشب دامادشه
_اب کجاست ؟؟
_اونجا
_ممنون
_بچه ها بیایید آب بخورین
رفتم بیرون عروس خیلی خوشگل بود مثل ماه و سعید هم همین طور
انگار فقط من بدبخت باید پاسوز اون گناه می شدم عروسی کوفتم شد
قرار بود تا آخر عمرم نبینمش نامرد رو حالا شب عروسیش باید می دیدمش
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
#عاطفی.
❌باج عاطفی رو با مهربونی اشتباه نگیر :
♥️اجازه میدی آدم ها بدون قبول اشتباهشون و یا اینکه تغییر کنند دوباره به زندگی تو برگردند!
♥️کارهایی که دیگران خودشان قادرند برای خودشان انجام دهند را تو برای آنها انجام میدهی!
♥️بیش از حد نرمال با دیگران سازش میکنید!
♥️وقتی کسی به شما بی احترامی میکند جدیتی از خودتان نشان نمیدهید!
♥️وقتی با کسی به مشکل جدی میخورید فقط سکوت میکنید و اصلا گفت و گو نمیکنید تا درباره حقتان صحبت کنید!
♥️همه تقصیرها را به گردن میگیرید بدون اینکه مقصر باشید!
♥️برای همه بهترین ها را میخواهید و بهترینها را انجام میدهید به جز خودتان!
✅دلیل این رفتارها ترس از تنهایی، عدم داشتن عزت نفس و پایین بودن اعتماد به نفس هست.
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
#عاطفی.
❌باج عاطفی رو با مهربونی اشتباه نگیر :
♥️اجازه میدی آدم ها بدون قبول اشتباهشون و یا اینکه تغییر کنند دوباره به زندگی تو برگردند!
♥️کارهایی که دیگران خودشان قادرند برای خودشان انجام دهند را تو برای آنها انجام میدهی!
♥️بیش از حد نرمال با دیگران سازش میکنید!
♥️وقتی کسی به شما بی احترامی میکند جدیتی از خودتان نشان نمیدهید!
♥️وقتی با کسی به مشکل جدی میخورید فقط سکوت میکنید و اصلا گفت و گو نمیکنید تا درباره حقتان صحبت کنید!
♥️همه تقصیرها را به گردن میگیرید بدون اینکه مقصر باشید!
♥️برای همه بهترین ها را میخواهید و بهترینها را انجام میدهید به جز خودتان!
✅دلیل این رفتارها ترس از تنهایی، عدم داشتن عزت نفس و پایین بودن اعتماد به نفس هست.
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
گاهی وقتها از
نردبان بالا میروی
تا دستان خدا را بگیری...
غافل از اینکه خدا پایین ایستاده
و نردبان را محکم گرفته که تو نیفتی
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 به نام صاحب حسنات
🇮🇷امروز یکشنبه
30/ اردیبهشت/ 1403
10/ ذی القعده/1445
19/ می/ 2024
🌹یه امروز رو
💖 متفاوت شروع کنیم
🌹کمتـر بترسیم ،
💖بیشتر امیـدوار بـاشیم
🌹کمتر آه بکشیم
💖بیشتـر نفس بکـشیم
🌹کمتر متنفـر باشیم
💖بیشتـر عشـق بورزیم
🌹و بعد خواهـیم دیـد
💖 که همه چیزهای
🌹خوب دنیا
💖 از آن ما خواهد بود
🌹سلام
🍃سهم زندگیتون
💖عشق
💠ذکر امروز " یا ذالجلال و الاکرام»
️ اعوُذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیمِ
️ بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرحیم
❤️صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً و َنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ
❤️رنگ خدائي ( رنگ ايمان و توحيد و اسلام) و چه رنگي از رنگ خدائي بهتر است ؟ و ما تنها عبادت او را ميكنيم.
👈" سوره بقره آیه ۱۳۸ "
🤲اَللّهُمَّ نَوِّر قُلُوبَنا بِالْقُرآن
🤲 اَللّهُمَّ زَیِّن اَخْلاقَنا بِزینَةِ الْقُرآن
🤲 اَللّهُمَّ ارْزُقنا شَفاعَةَ الْقُران
🍀 التماس دعا 🍀
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🍁
یکی از ناعادلانهترین رفتارها در یک رابطه،
حرف زدن با کنایه هست.
صحبت کردن از روی دلخوری!
اینکه در حرفات نشون بدی ناراحتی،
ولی دلیلش رو نگی.
اینکه با رفتارت طرف مقابلت رو وادار کنی
بارها و بارها از خودش بپرسه مرتکب چه گناهی شده
و دلیل این همه دلسردی چیه؟
و جوابی نداشته باشه.
یعنی اون آدم رو به تنهایی متهم کنی،
براش حکم صادر کنی، و فرصت دفاع کردن رو ازش بگیری.
نه زندگی صحنه نمایشه، و نه ما بازیگران پانتومیم هستیم.
در یک رابطه باید همه چیز رو واضح فهمید و درست فهموند.
دوست داشتن رو، محبت رو، شادی و غم رو، و قهر و دلخوری رو.
پس با دیگران روراست باشیم و از عکسالعملها نترسیم،
اگر قرارمون به انسان بودنه👍 …
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
مطلبی بسیار جالب !
روزی دو مسيحی خسته و تشنه در بيابان گم شدند ناگهان از دور مسجدی را ديدند.
ديويد به استيو گفت: به مسجد كه رسيديم من ميگويم نامم محمد است تو بگو نامم علی است.
استيو گفت: من به خاطر آب نامم را عوض نميكنم.
به مسجد رسيدند. عارفی دانا در مسجد بود ، گفت نامتان چيست؟ يكی گفت نامم استيو است و ديگری گفت نامم محمد است و دو روز هست که در صحرا سرگردان شده ایم و راه را گم کرده ایم و اکنون بسیار تشنه و گرسنه هستیم.
شیخ گفت: سریعاً برای استيو آب و غذا بياوريد..
و محمد ، چون ماه رمضان است بايد تا افطار صبر کنی!
صداقت تنها راه میانبر و بدون چاله ، به سمت موفقیت است!
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🍃خدا مراقب توست؛
چرا نگران و مضطربی؟
همیشه هم در فشار زندگی نباید اندوهگین شد.
زیباست اگر فکر کنی خداست که در آغوشش میفشاردت.♡
روز های سخت تموم میشن، مهم اینه که تو چقدر تونستی صبور باشی
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
#پندانه
✍️ کار هر اندازه سخت باشد، حسابوکتاب آن آسانتر است
🔹وکیل سلطان امر کرد در شهر جار زنند و برای دربار سلطان دعوت به خدمت نمایند.
🔸دو برادر در مغازۀ کوچکی در شهر جواهرسازی میکردند که شنیدند سلطان جواهرساز هم نیاز دارد. پس به دربار رفتند و ثبتنام نمودند.
🔹برادر بزرگتر که پختهتر بود به اسم هیزمشکن ثبتنام کرد و برادر کوچک به نام جواهرساز شغل خود در دربار ثبت نمود.
🔸برادر کوچکتر بر بزرگتر خرده گرفت که چرا وقتی تو را هنری نفیس است در شغلی ثبتنام کردی که سنگین است و برای بیهنران است؟
🔹برادر بزرگتر گفت:
صبر کن تا علت را بدانی!
🔸هیزمشکن هر روز صبح تا شب به جنگل میرفت و برای دربار و مطبخ آن هیزم جمع میکرد ولی برادر کوچک در حجرۀ خود در دربار سلطان از بیکاری مشغول استراحت و خوشگذرانی بود.
🔹یک سال به این منوال گذشت. روزی سلطان را نگین انگشترش افتاد. آن را به وکیل داد تا به جواهرساز قصر برای جاانداختن و محکمکردن نگین بدهد.
🔸برادر جواهرساز بعد از یک سال کاری یافت آن هم برای یک ساعت! ولی در همین یک ساعت بود که یک ضربه نسبتا سنگین چکش به دیوارۀ انگشتر باعث شکستهشدن نگین پادشاهی شد و همان بود که سر برادر زیر تیغ شمشیر جلاد دربار برد.
🔹هرچه تلاش کردند واسطه شوند شاه وساطت کسی را نپذیرفت.
🔸قبل از مرگ برادر هیزمشکن بر بالین برادر جواهرساز رفت و گفت:
حال دانستی که چرا من هیزمشکنی را انتخاب کردم؟! چون کار هر اندازه سنگین و سخت باشد، حسابوکتاب آن راحت و خطای آن سبک و بخشودنی است.
🔹برعکس کاری که هر اندازه سبک و به مفتخوری نزدیکتر باشد خطای آن بزرگ و مجازات آن سنگین است.
🔸بدان روزهایی که تو در دربار در حال استراحت بودی، روزهای استراحت تو قبل از مرگت بود و روزهایی که من هیزم میشکستم روزهای قبل از زندگی من بودند.
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh