فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
یه مدینه یه بقیع 🥀
یه امامی که حرم نداره 🥀
شهادت امام سجاد(ع)
تسلیٺ باد. 🏴
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
♥️🍃
از شیخ بهایی پرسیدند:
"سخت می گذرد" چه باید کرد؟
گفت: خودت که می گویی
سخت "میگذرد"
سخت که "نمی ماند"
پس خدا را شکر که
"می گذرد" و "نمیماند".
امروزت خوب یا بد "گذشت"
و فردا روز دیگری است
قدری شادی با خود به خانه ببر...
راه خانه ات را که یاد گرفت،
فردا با پای خودش می آید...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
هدایت شده از شبهه زدا
کاروان عجیب اجنه در میبد یزد 😳
حتما ببینید👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/294978151Cc278360fe8
یکرنگ بمان..
حتی اگردردنیایی زندگی میکنی
که مردمش برای پررنگ شدن، حاضرند هزار رنگ باشند...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
در زندگی مشترک هرگاه یک خطا ، بدخلقی یا بیحرمتی اتفاق افتاد به سرعت جلوی خرابی زندگی را با عذرخواهی ، محبّت و صمیمیّت ، خوش زبانی ، احترام و خدمت به همسر بگیرید چرا که این موارد ، عامل بزرگی در محبوب شدن شما میشود و همین محبوبیت در اصلاحِ سریع روابط زوجین ، موثر است .
⠀
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
#دلداده🍀🌸🍂🌱❤️
پارت۲۲
کیفمو برداشتم و انداختمش رو دوشم، به همراه مبیناونرگس وارد کلاس شدیم، خداروشکر استاد هنوز نیومده بود،منم مثل همیشه به پسرای کلاس بی توجهی بودم و نشستم سرکلاس.
استاد وارد شد و هممون به احترامش ایستادیم و به گفتن بفرمایین از جانب استاد، نشستیم، اونم شروع کرد به حضور غیاب، نوبتم که رسید خواستم یجوری بگم هستم تا بهش نشون بدم من اهل دیر کردن نیستم،
همین که گفت رستگار گفتم بله، اما...
از پشت سرم صدای یه پسر اومد، سرمو چرخوندم و با دیدن ایلیا نزدیک بود شاخم دربیاد،
من اولش با تعجب نگاش میکردم بعد اخم کردم اما اون لبخند از لب هاش کنار نمیرفت،
خدایا دارم درست میبینم؟!
چرااولین بار متوجهش نشدم!؟
باصدای استاد سرمو برگردوندم و با کلی علامت سوال به فکر فرو رفتم، درس امروز رو هم نفهمیدم.
با گفتن خسته نباشید استاد سریع وسایلمو جمع کردم تا از کلاس برم بیرون، نمیخواستم باهاش رو دررو بشم،ازدستش عصبانی بودم، از کلاس زدم بیرون، به ایلیا که داشت صدام میزد توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم،
همون لحظه اومد و مقابلم ایستاد
-برید کنار
-وایسین کارتون دارم
-من با شما کاری ندارم فهمیدین؟ برید کنار
-ساراخانم خب یه لحظه وایسین
-اقا ایلیا بخدا نرید کنار همینجا دادوبیداد راه میندازم ها
اخم کرد و گفت:
_مگه اتفاقات دوسال پیش تقصیرمن بودن؟ تنها اشتباهم این بود که رفتم، میدونم، میخواین به پاهاتون بیفتم بگم غلط کردم؟ اصلا میخواین همینجا دادبزنم جلوی این جماعت ازتون معذرت بخوام؟ بابا یکم انصاف داشته باشین، من مجبور بودم که برم
🍂ادامه دارد....
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
کفه ترازو
لوئيز رِدِن، زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم.
وارد خواربارفروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواربار به او بدهد.
به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچهشان بيغذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بياعتنايي محلش نگذاشت و باحالت بدي خواست او را بيرون کند.
زن نيازمند درحاليکه اصرار ميکرد، گفت: آقا شما را به خدا بهمحض اينکه بتوانم پولتان را ميآورم.
جان گفت: نسيه نميدهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفتوگوي آن دو را ميشنيد به مغازهدار گفت: ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من.
خواربارفروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت کو؟
لوئيز گفت: اينجاست.
ليستت را بگذار روي ترازو بهاندازهي وزنش هر چه خواستي ببر!
لوئيز با خجالت يکلحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفهي ترازو پايين رفت.
خواربارفروش باورش نميشد.
مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازهدار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفهي ديگر ترازو کرد کفهي ترازو برابر نشد، آنقدر چيز گذاشت تا کفهها برابر شدند.
در اين وقت، خواربارفروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن، چه نوشته است.
کاغذ ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود:
اي خداي عزيزم تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده کن.
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
یه وقتا لازمه زمین بخوری
تا ببینی کیا پشتتن
کیا باعث رشدتن
کیا میرن
کیا همه جوره میمونن..!!!
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
هیچوقت
زندگی آدمایی که از درونشون خبر نداریم
رو قضاوت نکنیم
هر قلبی دردی دارد
فقط نحوه ابراز آن فرق دارد
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
سلفسرويس زندگي
داستاني است در مورد اولين بازديد امت فاکس، نويسنده و فيلسوف معاصر، از آمريکا، هنگاميکه براي نخستين بار به رستوران سلفسرويس رفت.
وي که تا آن زمان هرگز به چنين رستوراني نرفته بود، در گوشهاي به انتظار نشست، با اين نيت که از او پذيرايي شود؛ اما هرچه لحظات بيشتري سپري ميشد، ناشکيبايي او از اينکه ميديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اينکه مشاهده ميکرد کساني که پس از او واردشده بودند، در مقابل بشقابهاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديک شد و گفت: من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشستهام؛ بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا ميبينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد، با بشقابي پر از غذا در مقابل من، اينجا نشستهايد! موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي ميشوند؟
مرد با تعجب گفت: اينجا سلفسرويس است. سپس به قسمت انتهايي رستوران، جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد: به آنجا برويد، يک سيني برداريد هر چه ميخواهيد انتخاب کنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد!
امت فاکس که قدري احساس حماقت ميکرد، دستورات مرد را پي گرفت، اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلفسرويس است. همه نوع رخدادها، فرصتها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غمها در برابر ما قرار دارد، درحاليکه اغلب ما بيحرکت به صندلي خود چسبيدهايم و آنچنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شدهايم از اينکه چرا او سهم بيشتري دارد و هرگز به ذهنمان نميرسد، خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه ميخواهيم برگزينيم. وقتي زندگي چيز زيادي به شما نميدهد، به دليل آن ست که شما هم چيز زيادي از او نخواستهايد.
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
#دلداده🍀🌸🍂🌱❤️
پارت۲۳
نگاهی به پشت سرم انداختم دیدم مبینا و نرگس دارن نگاهمون میکنن، دهنمو کج کردم و سمت ایلیا چرخیدم
-بریم بشینیم
روی یکی از نیمکت ها نشستیم
-واسه چی برگشتید؟
-فقط من برنگشتم، هممون برگشتیم
نگاهی بهش انداختم
ایلیا-آره، مائده هم
-خب؟
ایلیا-نمیخواین بپرسین برای چیبرگشتیم؟
-بلاخره کشورتونه سوال پرسیدن داره؟
-سارا خانم، دخترعمو، چرا دارید یه جوری حرف میزنید که انگار واستون مهم نیس؟؟
-چون واقعا برام مهم نیست اقا ایلیا، هیچی برام مهم نیس
-میخواین باورکنم؟
برای فرار از سوالش رومو برگردوندم، خواستم بلند شم که برم
ایلیا: مائده طلاق گرفت
با تعجب سمتش برگشتم
-طلاق گرفت؟!
-آره
-چرا؟!
کلافه نفسشو بیرون دادوگفت:
_آرمان از مائده برای کارش سوءاستفاده کرد، دراصل اون عاشق مائده نبود، فقط میخواست به هدفش برسه، البته ناگفته نماند خودش زن داره، قاچاقچی دارو هم هست
-باورم نمیشه!
-چندروز پیش مائده تونست از آرمان طلاق غیابی بگیره، آرمان چندروزیه ازش خبری نیست، برای همین باوروبندیلمونو جمع کردیم برگشتیم ایران
نفسمو بیرون دادم
-غیرقابل باوره، اینهمه اتفاق!
-مائده میگه دل امیرعلی رو شکستم، آه امیرعلی دامنمو گرفت پس حقمه
پوزخندی زدم
-چه عجب، بلاخره مائده خانم هم فهمیدن با برادر بیچارهم چیکار کردن
-مائده دوساله عذاب وجدان داره
-ولی این چیزیو عوض نمیکنه آقا ایلیا، شما میدونید بعداز رفتنتون امیرعلی چه بلایی سرش اومد؟ کلی بدبختی کشیدیم تا ازاون حالت افسردگی دراومد
-میفهمم چی میگین، باور کنین هیچکدوممون نمیخواستیم این اتفاق بیفته
-فعلا که افتاد
-قراره یه شب بیایم خونتون
-میخواید امیرعلی با دیدن مائده دوباره بهم بریزه؟
عصبی بلند شد
-سارا خانم یه جوری حرف میزنی انگار ظالمیم
بلند شد و مکان رو ترک کرد.....
ادامه دارد....
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💚🖤#ماه_آفتاب_سوخته💚🖤
پارت۱۹
رباب سراپا گوش شد تا نظر مولایش را بداند که حسین چنین فرمود:
_«به خدا سوگند اگر من در عراق کشته شوم دوستت تر دارم تا اینکه در اینجا کشته شوم و حرمت مکه به من شکسته شود و درباره اهل بیتم، پیغمبر به من فرمود:"خداوند میخواهد آنها را اسیر بیند"
رباب تا این سخن را شنید، نفسی از سر راحتی کشید، درست است که فهمید قرار است اسیر شود، اما اسارت در جوار یار، انتهای آزادی ست، او حاضر به فدا کردن جان و مال و دارایی اش برای حسین بود پس ترسی از اسارت نداشت.
ابن عباس که سخنان حسین را شنید، اجازه رفتن خواست و همانطور که بیرون می آمد زیر لب تکرار کرد:
"عبدالله بن زبیر از رفتن حسین بسی شاد شود، چون او طالب حکومت بر مردم مکه است و خوب میداند با حضور حسین که نوادهٔ رسول الله است در مکه، هیچکس با او بیعت نمیکند و چه جشنی بگیرد پسر زبیر..."
حسین به اهل کاروان اعلام کرد که شب حرکت می کنند و قبل از حرکت جمعیت را جمع کرد و بر بالای منبر رفت و چنین خطبه خواند:
✨_الحمدالله، ماشاالله، ولاقوه الا بالله و صلی الله علی رسول الله.. مرگ همچون گردنبد دختران آویزهٔ گلوی فرزندان آدم است، شوق من به دیدار پدرانم چونان شوق یعقوب است به دیدار یوسف، برای من قتلگاهی برگزیده شده است که آن را دیدار خواهم کرد. گویی که گرگان دشت های میان نواویس و کربلا، بند از بندم جدا میسازند و شکمهای خالی و گرسنه از پاره های تنم پر میشود، از روز رقم خورده با قلم سرنوشت گریزی نیست، ما خاندان نبوت به خشنودی خداوند خوشنودیم، بر بلای او می شکیبیم و او به ما پاداش شکیبایان را میدهد، خویشاوندان رسول خدا هرگز از وی منحرف نمی شوند و در بهشت بر اوگرد می آیند تا چشم هایش بدان وسیله روشن گردد و وعده اش به وسیله آنان عملی شود، هر کس در راه ما آماده جانبازی است و آهنگ آرام گرفتن به لقای الهی را دارد، پس با ما بکوچد و من بامدادان آماده حرکتم»"
و این یعنی #اتمام_حجت...
و این یعنی خبر از #شهادت..
و این یعنی انتهای #مظلومیت..
و حسین با کاروانی که اکثر آن زنان و کودکان بیپناه بودند حرکت کرد، حرکتی که تاریخ را به لرزش درآورد.
قیامی برای برپایی امر به معروف و نهی از منکر...
زنها و بچه ها بر کجاوه نشستند و کاروان حسین با سرعت به پیش میرفت.
ادامه دارد....
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh