ده خصلت آدمای موفق:
۱. درگیر آدم های منفی نمیشوند
۲. در مورد دیگران غیبت نمیکنند
۳. وقت شناس هستند
۴. بدون انتظار میبخشند
۵. مثبت می اندیشند
۶. خود بزرگ بینی ندارند
۷. قدردان هستند
۸. مودب هستند
۹. بهانه تراشی نمیکنند
۱۰. بدون برنامه ریزی مهربانند، نه فقط با اشخاصی که برایشان نفع دارند
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
5.67M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در پس هر قضاوت ما
یک نفر می جوشد
یک نفر مے سوزد
یک نفر می میرد
قبل از آنکه زبانت آلودہ
کشتن کسی شود
حرفهای خامت را بگذار خوب بپزد
می دانم
اگر قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم
دنیا تمام تلاشش را می کند تا
مرا در شرایط او قرار دهد
تا به من ثابت کند در تاریکی همۀ ما شبیه یکدیگریم.
محتاط باشیم،
در سرزنش و قضاوت کردن دیگران،
وقتی نه از دیروز او خبر داریم،
نه از فردای خودمان.
هر پرهیزکاری گذشته ای دارد و هر گناهکاری، آینده ای
«ای کسانی که ایمان آوردهاید از بسیاری از گمانها دوری کنید، همانا بعضی از گمانها گناه است و از عیوب مردم تجسس نکنید و پشت سر یکدیگر غیبت ننمائید، آیا کسی از شما هست که دوست بدارد، گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ قطعاً از این کار کراهت دارید و از خدا پروا کنید همانا خداوند توبهپذیر مهربان است»
«سوره حجرات آیه ١٢»
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💚🖤#ماه_آفتاب_سوخته💚🖤
پارت۶۴
اسلم که شهید میشود، "انس بن حارث" که بیش از هفتاد سال سن دارد و روزگاری در لشکر و دوشادوش پیامبر شمشیر میزده، دلش دلبری برای خدا و مولایش را میخواهد، پس رخصت میگیرد و امام با لبخند مهربانی میفرماید:
_«ای شیخ، خدا از تو قبول کند»
انس پارچه ای بر ابروان پر پشت و سفید میبندد و شالی هم به کمرش، انگار که نه هفتاد سال و بلکه نوجوانی تیزپاست، به میدان میشتابد و همزمان با حمله رجز میخواند:
_« آگاه باشید که خاندان علی بن ابیطالب پیرو خدا هستند و بنی امیه پیرو شیطان»
انس عاشق مولایش علیست و نام علی رمز جنگیدن این پیر جنگاور شده، پیش میرود و کافران را میکشد و پس از جنگی شجاعانه او هم به دیدار معبود میشتابد درحالیکه محاسن سفیدش با خون سرش خضاب شده...
اینک نوبت "وهب" است، همو که با همسر جوان و مادرش، تازه به دین اسلام درآمدند.
وهب اجازه میدان میگیرد و بر سپاه دشمن یورش میبرد و مادرش درحالیکه اشک شوق میریزد، هنرنمایی فرزندش را به نظاره نشسته...
عدهای را به خاک و خون کشیده و خود هم زخمی شده، وهب برمیگردد و به مادر میگوید:
_حال از من راضی شدی؟
مادر با لحنی قاطع میگوید :
_نه!
همگان تعجب میکنند و مادر ادامه میدهد:
_پسرم وقتی از تو راضی میشوم که در راه حسین کشته شوی..
انگار خداوند تمام عظمتها را میخواهد به یکباره در صحرای کربلا به تصویر کشد.. مادری با مرگ جگر گوشهاش از او راضی میشود!! و خوب میداند که این مرگ زندگی ابدی زیبایی را برای او و فرزندش در پی دارد
همسر وهب که او هم به تاسی از شوهرش تازه مسلمان شده و هنوز دلش در گرو مهر شوهرش است میگوید:
_وهب مرا به داغ خود مبتلا نکن..
حال وهب بین دو راهی گیر کرده، عشق همسر جوانش یا عشق حسین و خدایش؟! و شیر پاکی که خورده او را به بهترین راه،راهنمایی میکند، او عشق عالم هستی را برمیگزیند و سر به آستان ارادت حسین میساید و دوباره به میدان برمیگردد.
سپاه شمر او را دوره میکند، این شیرجوان دشت کربلا تعدادی را به درک واصل میکند و سپس سپاه شمر هر دو دستش را قطع میکند و سپس او را از نفس میاندازند و سر وهب را جدا میکنند و در دامن مادر وهب میاندازند و منتظرند که مادر وهب آه و ناله و گریه سر دهد
اما این شیرزن تازه مسلمان، انگار اسلام را بهتر از کهنه مسلمانانی که در مقابل خون خدا قد علم کرده اند میشناسد، سر فرزند را برمیدارد و میبوسد و با لبخند میگوید:
ادامه دارد....
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💚🖤#ماه_آفتاب_سوخته💚🖤
پارت۶۵
_من از تو راضی ام که پیش خدا و رسولش مرا سرافراز کردی
و سپس از جا برمیخیزد، به سمت خیمه میرود و عمود خیمه را میکشد و با همان چوب به سپاهیان شمر حمله میکند و دو سرباز را میکشد...
همه مبهوتند از حرکت مادری که در داغ جوانش است، اینجاست که امام میفرماید:
_«ای مادر وهب! به خیمه ها برگرد خدا جهاد را از زنان برداشته»
او به خیمه برمیگردد اما به مقصود نرسیده چون میخواست آنقدر از سربازان بکشد تا جانش را فدای حسین زهرا نماید و کشته شود، امام که خوب میداند مادر وهب چه فکری در سرداشت رو به او میفرماید:
_«تو و پسرت روز قیامت با پیامبر خواهید بود»
و چه مژده ای زیباتر و والاتر از این...
آفتاب آسمان خبر از ظهر داغ میدهد و "ابوثمامه" نگاهی به آسمان میکند و نزد امام میرود و لبهای ترک خورده امام داغ دلش را تازه میکند و میگوید:
_جانم به فدایت!دوست دارم آخرین نماز را با شما بخوانم، اذان ظهر نزدیک است»
امام خیره در چشمان مردی که خیره در مدار آرامش زمین است،میشود و میفرماید:
_«نماز را به یادمان انداختی، خدا تو را در گروه نمازگزاران قرار دهد»
امام رو به سپاه کوفه میکند و از آنها می خواهد برای اقامه نماز لحظاتی جنگ را متوقف کنند، یکی از فرماندهان سپاه به نام ابن تمیم فریاد میزند:
_«مگر شما نماز هم می خوانید؟! نماز شما که پذیرفته نیست»
با این حرف، غربت حسین همرنگ غربت پدرش علی میشود، چرا که زمانی خبر شهادت امیرالمومنین در محراب مسجد به گوش مردم شام رسید آنها با تعجب میگفتند:
_مگر علی نماز هم میخواند؟!
حبیب که دلش از این حرف به درد آمده فریاد میزند:
_آیا گمان میکنی نماز پسر پیامبر قبول نمیشود نماز نادانی چون تو قبول است؟!
ابن تمیم به سمت حبیب حمله ور میشود، حبیب از امام رخصت میگیرد و به سمت او میتازد.
غیرت حبیب بن مظاهر به جوشش افتاده کسی جلودارش نیست، با یک حرکت ابن تمیم را سرنگون میکند و سپاهش حبیب را دوره میکنند و حبیب در میان میدان مشغول دلبری از خدا و ملائک میشود، میتازد و میکشد و میگوید:
ادامه دارد....
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🌷🌼🌷🌼🌷
🌺🧚♀️موفقیت هیچ رازی نداره
از تو شروع می شه
زمانی که تصمیم می گیری شرایطت رو تغییر بدی ، شاید به خیلی چیزا فکر کنی
به راهکارها
به مشکلات
و...
اما یه قانون بیشتر وجود نداره:
"موفقیت به سن ، وضعیت فعلیت ، وضعیت گذشته" تو هیچ ارتباطی نداره
دقت کن ، هیچ ارتباطی
موفقیت شجاعت و شهامت میخواد
اینکه وقتی هزار نفر بهت میگن نمیتونی ، فقط یک جمله بهشون بگی :
"بشین و تماشا کن!"
آدمای رویا دزد ، همیشه وجود دارن.رویای خودت رو محکم نگه دار و براش تلاش کن!
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
آدمهاوقتی کودک اند
میخواهند برای مادرشان
هدیه بخرندولی پول ندارند
وقتی که بزرگترمیشوند
پول دارند
ولی وقت هدیه خریدن ندارند
وقتی که پیرمیشوند
پول دارند
وقت هم دارندولی مادر ندارند
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💠 به نام او که هر که را خواهد خوار کند
🇮🇷امروز جمعه
12/ مرداد /1403
27/ محرم /1446
02/ آگوست /2024
💞به خدا که وصل شوی
🍃آرامشی وجودت را
🌺 فرا می گیرد
💞که نه به راحتی می رنجی
🍃و نه به آسانی
🌺می رنجانی
💞آرامش ، سهم دلهایی است
🍃که نگاهشان
🌺 به سمت خداست
💞سلام
🍃صبح و روزتون
🌺پر از خیر و برکت
💠 ذکر امروز « اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم »
اعوُذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیمِ
بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
❤و َاتَّبِعُوا أَحْسَنَ مَا أُنزِلَ إِلَيْكُم مِّن رَّبِّكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتِيَكُمُ العَذَابُ بَغْتَةً وَأَنتُمْ لَا تَشْعُرُونَ
❤و پیش از آنکه به ناگاه و بی خبر عذاب بر شما فرود آید، از بهترین چیزی که از جانب پروردگارتان نازل شده است پیروی کنید
👈🏼 "سوره زمر آیه ۵۵ "
🚩اللهم عجل لولیک الفرج 🚩
🤲اَللّهُمَّ نَوِّر قُلُوبَنا بِالْقُرآن
🤲 اَللّهُمَّ زَیِّن اَخْلاقَنا بِزینَةِ الْقُرآن
🤲 اَللّهُمَّ ارْزُقنا شَفاعَةَ الْقُرآن
🍃 التماس دعا🍃
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🔆 #پندانه
✍ روش زندگی را از قرآن بیاموز
🔹مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانوادهاش راهی سرزمینی دور شد. فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام میگذاشتند.
🔸مدتی بعد، پدر نامه اولش را برای آنها فرستاد. بچهها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند:
این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.
🔹سپس بدون اینکه پاکت را باز کنند، آن را در کیسه مخملی قرار دادند. هر چند وقت یک بار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه میگذاشتند. و با هر نامهای که پدرشان میفرستاد، همین کار را میکردند.
🔸سالها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او پرسید:
مادرت کجاست؟
🔹پسر گفت:
سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیمتر شد و مرد.
🔸پدر گفت:
چرا؟! مگر نامه اولم را باز نکردید؟! برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم!
🔹پسر گفت:
نه.
🔸پدر پرسید:
برادرت کجاست؟!
🔹پسر گفت:
بعد از فوت مادر کسی نبود که با تجربههایش او را نصیحت کند و راه درست را به او نشان دهد، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت.
🔸پدر تعجب کرد و گفت:
چرا؟! مگر نامهای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند و نشانههای راه خطا را برایش شرح دادم، نخواندید؟
🔹پسر گفت:
نه.
🔸مرد گفت:
خواهرت کجاست؟!
🔹پسر گفت:
با همان پسری که مدتها خواستگارش بود، ازدواج کرد. الآن هم در زندگی با او اسیر ظلم و رنج است.
🔸پدر با تأثر گفت:
او هم نامه من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوشنامی نیست و دلایل منطقیام را برایش توضیح داده بودم و اینکه من با این ازدواج مخالفم.
🔹پسر گفت:
نه.
🔸مقصر خود فرزندان بودند که به جای خواندن نامه، اونو میبوسیدن و به چشم میمالیدن و با احترام در کیسه مخملی نگهداریش میکردن و به راحتی همه فرصتها را از دست داده بودن.
🔹به قرآن روی طاقچه نگاه کنید که در قوطی مخملی زیبایی قرار دارد.
🔸وای بر ما! رفتار ما با كلامالله مثل رفتار آن بچهها با نامههای پدرشان است. ما هم قرآن را میبوسیم؛ روی چشممان میگذاریم؛ مورد احترام قرار میدهیم، میبندیم و در کتابخانه میگذاریم و آن را نمیخوانیم و از آنچه در آن است، سودی نمیبریم، در حالی که تمام آنچه که در آن است، روش زندگی ماست.
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
#دلداده🍀🌸🍂🌱❤️
پارت۷۷
❤️امیرعلی
بعداز خوندن نماز برگشتم تو هال و روی مبل نشستم، باز مثل سری قبل، فکر مائده از سرم بیرون نمیرفت، احساس میکردم مائده از دستم دلخور شده، ولی چرا؟
من که چیز بدی نگفتم! یعنی بخاطر اینکه دنبالش نمیرم ازدستم دلخور شده! اصلا من چرا دارم بهش فکر میکنم؟
خب ناراحت شده که شده... یعنی چی؟ باز برم عذرخواهی کنم؟ عمرا معنی نداره! اون بار واقعا تقصیری نداشت ولی این بار من تقصیری ندارم. پس اصلا چرا تو فکرش برم.
به این نتیجه رسیدم که اصلا تو فکرش نباشم. نه تو فکر خودش نه اینکه بخوام خودمو کوچیک کنم.
تو افکار خودم غرق بودم که حس کردم یه نفر کنارم نشسته، برگشتم دیدم سارا کنارمه و نگاهم میکنه
-خوبی داداش؟
لبخندی به روش زدم
-خوبم ممنون، توخوبی
-شکر، منم خوبم
بعد رو صورتم دقیق تر شدوگفت:
-چیزی ذهنتو مشغول کرده امیرعلی؟
میدونستم اگه بهش بگم دارم به مائده فکر میکنم دیگه ول کن قضیه نیس
-نه، دارم به ماموریت پس فردا فکرمیکنم
-داداش، بخدا هروقت اسم ماموریت رو میاری بدنم میره رو حالت ویبره
تک خنده ای زدم و گفتم:
-تو که الان باید عادت میکردی به ماموریت هام
-والا ما هروقت دیدیم از ماموریت برمیگردی یا تیرخوردی یا از بلندی سقوط آزاد کردی، هیچوقتم سالم برنگشتی، همین ماموریت آخری تیر خورد به بازوت
-اون که حواسم نبود
-تودیگه چه سرگردی هستی که حواست به دورواطرافت نیس؟
-چه ربطی داره خواهر من
-خیلیم ربط داره، یه سرگرد باید حواسش شیش دونگ جمع دورواطرافش باشه
-بله قانع شدم
-بله دیگه، والا هیچکس تاحالا موفق به قانع کردن تو نشده، اگه قانع کردن تو یه رشته بود من الان دکتراشو گرفته بودم
-سقف لرزید خواهرم
-هاهاها، تاثیرگذاربود
-هههههه، خداروشکر روت تاثیر گذار بود
-تورو جدت اینقدر سربه سرم نذار داداش
-تو داری سربهسرم میذاری
-خیلی خب من غلط کردم، توهم ول کن نیستی ها
خندیدم و ازجام بلندشدم
سارا: -کجااا؟
-خونه آقاشجاع، میرم ساکمو ببندم دیگ
و بعد راهی اتاقم شدم....
🍂ادامه دارد..
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
#دلداده🍀🌸🍂🌱❤️
پارت۷۸
❤️مائده
بعداز دادن کنفرانس از سالن همایش همراه هانیه بیرون رفتیم
هانیه:-این استاد فضلی هم بدجور به آدم نگاه میکرد ها، انگار با ملت دعوا داره، همیشهی خدا ابروهاش به هم گره خوردن
-هانیه چقدر تو غر میزنی دختر، مهم اینکه از مطلب خوششون اومد
-آخه خیلی رومخمه
-تا دیروز استاد کریمی رو مخت بود، الان شد استاد فضلی
-ای بابا، اون قضیهش فرق میکرد، اصلا حالا هرچی، بریم یه چی بخوریم من ضعف کردم
-توهم که همش میخوری، یخورده به معدت استراحت بده
-ببین از حال رفتم تقصیرخودت میشه، از من گفتن بود
تک خنده ای زدم
-خیلی خب بابا بریم
بعداز تموم شدن کلاس هامون از دانشگاه خارج شدیم
-گفتی امروز برادر نمیاد دنبالت؟
دوباره دلم گرفت، انگار غم عالم سراغم اومده بود
-نه، نمیاد
-خب بیا برسونیمت
-نه نه... میخوام پیاده روی کنم
-مطمئنی؟
-آره عزیزم پیاده میرم
-نههه، منظورم مطمئنی برادر نمیاد دنبالت؟
-چطور؟
-پشت سرتو ببین
-هانیه اگه بخوای دوباره سرکارم بذاری شوخی خوبی نیست
دستاشو گذاشت رو شونه هام و منو به عقب چرخوند، با دیدن امیرعلی یه لحظه کپ کردم، اینکه گفته بود نمیاد! با دیدنش خوشحال شدم و با گفتن خداحافظ، سریع سمت ماشین امیرعلی رفتم و سوار شدم
-سلام!
-سلام خسته نباشین
-ممنون، چرا اومدین؟!
-ناراحتین، برم
-نـــه، منظورم این نبود که، آخه دیروز گفتین میرین ماموریت
-فعلا که هستم، کارم زودتموم شد
ماشینو روشن کرد و راه افتادیم
-اقا امیرعلی
-بله
رو کردم سمتش و گفتم:
-ماموریتی که میخواین برین،... خطرناکه؟
-چطور؟!
-سارا میگفت هروقت میرفتین ماموریت زخمی برمیگشتین، خب...خب... چیزه... نگران شدم
-دوباره سارا دهن لقی کرده انگار
-داشت باهام دردودل میکرد، حالا...واقعا خطرناکه؟
-مثل بقیه ماموریت هامه دیگه، البته من فقط چندتا از ماموریت هامو تیر خوردم نه همشونو ، ولی خب، بازم خطرناکن دیگه
-اگه.... اگه خدایی نکرده اتفاقی واستون بیفته چی؟
-منظورتون تیرخوردنه؟
سرمو به علامت تایید تکون دادم
-میترسم خدایی نکرده ایندفعه اگه.... تیر بخورین جای بدی باشه،...میگم اینو تاحالا درنظر گرفتی؟
امیرعلی خیلی خونسرد رانندگی میکرد
-حتما درنظر گرفتم که حالا دارم میرم ماموریت
ازاینهمه بی خیالیش حرصم گرفت با داد گفتم
-شما واقعا از هیچی نمیترسی یا داری ادا درمیاریننن؟؟؟
-حالاچرا عصبانی میشین؟
-آخه خیلی رو اعصابین، حتی براتون مهم نیس کسی نگرانتونه، آخه اینقدر بیخیال؟
لبخندی زدوگفت:
ادامه دارد....
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
#تمرین
دائما تکرار کن😍👇
حالم عالیه خدایا شکرت
کارم عالیه خدایا شکرت
خانواده م عالیه خدایا شکرت
افکارم عالیه خدایا شکرت
ایده هام عالیه اند خدایا شکرت
درامدم عالیه خدایا شکرت
آینده م عالیه خدایا شکرت
اخلاقم عالیه خدایا شکرت
اینهارو ورد زبونتون کنید بعد
معجزه رو تماشا کنید
به همین سادگی👌
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
هدایت شده از پدرومادر
اسمم نرگسه سنو سالی نداشتم که تو یه اتفاق وحشت ناک بی کس شدم😭💔
بعد مرگ پدر مادرم و تنها وراث خانواده مجبورم کرد #صیغه یه پیرمرد پولدار بشم🔥
وقتی ک داخل خونه باهاش تنها شده بودم،یه نفر سرزده وارد خونه شد و پیرمرد نامرد برای حفظ آبروش از پنجره ساختمون پرتم کرد پایین...😔
بعد اون اتفاق فلج شدم اما خواهرم دست از #انتقام برنداشت و...
❤️🔥👇🔥
https://eitaa.com/joinchat/2898002232C2fb5f1eb03
با قدرت برگشتم تا اتقاممو از تک پسر جذاب و پولدارش بگیرم اما نمی دونستم که...😱😢❤️🔥