eitaa logo
داستان های آموزنده
67.3هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
2.7هزار ویدیو
0 فایل
‌‌‌‌‌ 🌿 ‌‌﷽ 🌿. #کپی_جایز_نیست. برای ارسال داستان خود ویا دوستانتان به ایدی ارسال کنید @zahraB18 https://eitaa.com/joinchat/15925614C7f87bffef4 سلام تعرفه تبلیغات داخل کانال هست
مشاهده در ایتا
دانلود
🗣قسمت41 👤تقدیر ❌فقط 35سالم بود که شوهرم مردوبعد زن دوم برادرشوهر22ساله ام شدم حمید کمکم کرد و سوار ماشین شاسی بلندش شدم واقعا حمید اون مردی بود که میتونست توی رویای هردختری با اسب سفید بیاد و هردختری آرزوش رو داشته باشه هم از لحاظ قیافه خوب بود و هم اخلاق و شغل و وضعیت مالی محسن حتی به گرد پای حمیدم نمیرسید آخه مگه محسن چی داشت ؟ همش یه خونه داشت که باباش بهش داده بود با یه ماشین و یه کار الکی که مشخص نبود امروز باشه فردا نه! همینجوری مات و مبهوت ماشین حمید و خودش شده بودم که یهو صدام زد _مهسا خانم بهترین؟ هول شدم و گفتم آره ...آره خوبم حمید لبخندی زد و سری تکون داد معذب بودم حتی اسم توی خونه ی بابام با یه حقوق دو سه میلیونی میگذروندیم و خونه ی علی و محسنم انچنان آش دهن سوزی برام لبخند ملیح زد و خیلی خودمونی گفت چیه؟. اولین باره آدم میبینی؟ ...پاشو بریم خنده ام گرفت و نقشه ی حمید برای کم کردن استرس و خجالتم عملی شد اومد سمت در و گفت بیا کمکت کنم پیاده شی دستتو بگیرم منم که خجالتی... فورا گفتم نه نه ...لازم نیس ...خودم میتونم خوبم اونم دستاش رو بالا آورد و گفت من تسلیم ! باهم رفتیم توی یه بیمارستان پیشرفته که اونجا هم حمید رو میشناختن من فقط تعریف حمید رو فقط یه مهندس شنیده بودم ولی انگار اون از یه چیزی بالاتر از مهندس بود حمید کارارو کرد و منو برد دیدن دکتر دکتر معاینه کرد و گفت که زخ_مم بد عفونت کرده و یه سری داروها تجویز کرد و گفت باید اینجا بستری شی که من مخالفت کردم و گفتم اینجا کسی رو ندارم پیشم بمونه ! حمید یه چشم غره برام رفت که باعث شد ساکت شم اینقدر با ابهت بودم که جرئت نکردم جیک بزنم و اونموقع دلیل ترسی_دن محسنو ازش فهمیدم •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
گران قیمت ترین چیز در دنیا "عمر" است از کسانیکه روزهای "ارزشمند" و زیبای "عمرت" را از بین می برند دوری کن جدی بگیرید چون پشیمانی در پیری فایده ای ندارد •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
، ، 😍 ⭕️ مــهم / فـوری ⁉️ سیستم صوتی ✅ تجهیزات صوتی با شرایط ویژه خــرید سیستم‌های صـوتی با بهـترین قیمت و شرایط ویژه پرداختی اقساط 👇🏻👇🏻 http://eitaa.com/echo_arami به‌زودی شـرایط فوق العاده خرید در کانال «اکو آرامی» اعلام خواهد شد. ✅ 09127545489 @echoarami_admin
🗣قسمت42 👤تقدیر ❌فقط 35سالم بود که شوهرم مردوبعد زن دوم برادرشوهر22ساله ام شدم از اتاق اومدیم بیرون از حمید فوق العاده خجالت میکشیدم که البته اینم که شدم هووی خواهرش بی تاثیر نبود سرم رو همینجوری پایین انداخته بودم که حمید گفت مهسا من واقعا معذرت میخوام ! با چشمای گرد شده بهش زل زدم درواقع اونموقع من خودم رو دربرابر حمید مقصر میدونستم که آوار شدم روی زندگی خواهرش یه لبخند از روی خجالت زدم و گفتم که شما چرا معذرت بخواین! گفت خبر دارم که بیتا چقدر اذیتت میکنه !...واقعا متاسفم ‌‌ تو باعث این شرایط به وجود اومده نیستی .... همه ی اینا به خاطر ذهن بسته ی محسن و خانوادشه!... درضمن بیتا هم باید کنار بیاد وقتی چاره ای نیست ... اذی...ت کردن یه زن تنها کار درستی نیست! وقتی این حرف رو از حمید شنیدم دلم گرفت چون منظورش این بود که باید شرایط همینجوری بمونه و منم زن محسن بمونم بعدش منو برد تو اتاق و بستری کردن حمید رفت و گفت میگم یه نفر بیاد پیشت همراهت باشه و بعدش اونجا به یکی که نمیدونم پرستار بود یا بهیار پول داد تا یکی دو روز پیش من بمونه یکی دو روز گذشت و هیچکس سراغی ازم نگرفت حتی حمیدم یه تماس ساده نگرفت حالمو بپرسه شایدم این از پرتوقعی من بود عقده میکردم که دیدم دکتر با حمید یهو اومدن داخل از سرجام پریدم و یکم خودم رو جمع و جور کردم و سلام ارومی کردم حمید یه لبخند ملیح تحویلم داد و گفت خوبی مهسا؟ دکتر معاینه ات میکنه از وضعیتت اوکی بود مرخص میشی سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم و دکتر منو معاینه کرد و بعدش گفت خداروشکر خیلی بهترین و میتونین مرخص شین فقط باید خیلی مراقبت کنین و داروهاتونو سروقت بخورین ! تشکر کردم و بعدش حمید کارای ترخیصم رو انجام داد اینبار خودم میتونستم  •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🗣قسمت43 👤تقدیر ❌فقط 35سالم بود که شوهرم مردوبعد زن دوم برادرشوهر22ساله ام شدم رسیدیم به ماشین و سوار شدیم کل طول راه سرم از خجالت پایین بود تا رسیدیم و حمید در خونه رو زد محسن اومد دم در چشماش ورم کرده بود و مشخص بود که گریه کرده ! گریه کردن از مردی مثل محسن بعید بود همینقدر که جلوی حمید سرم پایین بود جلوی محسن سرم بالا بود و با غرور یه سلام کردم و رفتم داخل بعدم حمید بیتارو صدا زد و گفت بسه دیگه این مسخره بازیا ...باهم آروم زندگی کنید ...چاره ی دیگه ای نیست ! بیتا گفت داداش چی میگی ؟...من چجوری زندگی کنم؟... من هوو داشته باشم؟..خواهر آقا حمید هوو داشته باشه؟ حمید هوفی کشید و گفت بیتا چقدر گفتم زن این مرد نشو ....چقدر گفتم اینا خانواده ی بسته ای هستن و ازطرفی دوتاتون بچه این !...چقدر گفتم بیا بفرستمت خارج ؟...ها؟...الانم خب طلاق بگیر مگه مجبوری اینو تحمل کنی! از اینکه حمید اینقدر بیتا رو حمایت میکرد دلم گرفت آخه من حامی نداشتم و باید میسوختم و میساختم بیتا گفت چرا من طلاق بگیرم ها؟...چرا مهسا نره ؟...من که عقد دائمم اون صیغه اس! حمید یه نگاه به من انداخت و خداحافظی کرد و فورا رفت فهمیدم جوابش به بیتا چی بود که روش نشد جلوی من بگه جوابش این بود که مهسا مجبوره ولی بیتا نه پوزخند ارومی زدم و رفتم توی اتاقم و در رو بستم حالم بهتر بود ولی هنوزم یکم در_د داشتم محسن یهو اومد تو اتاق چهارچشمی نگاهش کردم و گفتم چی میخوای باز از جونم؟ محسن تو چشمام زل زد و گفت بچه میخوام مهسا! نفس عمیقی کشیدم و گفتم وای خدایا همینو کم داشتم دیگه کوچک ترین حسی به محسن نداشتم هرچی باشه با اون حرفاش بدجور دلمو شکونده بود •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
در این شب زیبـای پاییزی دعا میکنم کلبه دلاتون همیشه آرام باشه و شادی و برکت مثـل باران رحـمت از آسمان براتـون بباره شبتون بخیر و پر آرامش
💠 به نام صاحب کتاب زندگی 🇮🇷امروز چهارشنبه 23/ آبان/1403 11/ جمادی الاولی/1446 13/ نوامبر/2024 🤲خداوندا 💖قلبمان را از عشق و محبت خودت 🍃 متبرک گردان 💖و همواره ما را از محدوده زمان و مکان 🍃برهان 💖 تا در پیوند مهر خداییت 🍃 قرار گیریم 💖و روزهایمان 🍃پر از خیر و برکتت سپری کنیم. 🌹سلام همراهان همیشگی 🍃امضای خدا 💖پای تک تک آرزوهایتان 💠 ذکر امروز «یا حی و یا قیوم» اعوُذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیمِ بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم ❤️أَمْ لَهُمْ شُرَكَاءُ شَرَعُوا لَهُمْ مِنَ الدِّينِ مَا لَمْ يَأْذَنْ بِهِ اللَّهُ ۚ وَلَوْلَا كَلِمَةُ الْفَصْلِ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ ۗ وَإِنَّ الظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ ❤️آیا مشرکان و کافران معبودانی دارند که بی اذن خدا آیینی را برای آنان پایه گذاری کرده اند؟ [در صورتی که پایه گذاری آیین، حق ویژه خداست و کسی را نرسد که از نزد خود آیینی بسازد] اگر فرمان قاطعانه خدا بر مهلت یافتنشان نبود، مسلماً میانشان [به نابودی و هلاکت] حکم می شد؛ و بی تردید برای ستمکاران عذابی دردناک خواهد بود 👈 سوره شوری آیه ۲۱ 🤲اَللّهُمَّ نَوِّر قُلُوبَنا بِالْقُرآن 🤲 اَللّهُمَّ زَیِّن اَخْلاقَنا بِزینَةِ الْقُرآن 🤲 اَللّهُمَّ ارْزُقنا شَفاعَةَ الْقُرآن •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
این قشنگترین متنی بود که امروز خوندم: "‏به جای کوچیک کردن دیگران؛ خودت بزرگ شو! به جای آرزوی شکست برای افراد موفق؛ خودت هم تلاش کن و موفق شو.. به جای تلاش و حسرت خوردن بلند شو و برای آرزوهایت بجنگ!! فراموش نکن کسی که توهین می‌کند،خودش را زیر سوال میبرد.. ‏کسی که تحقیر می‌کند خودش را خوار می‌کند.. و کسی که میرنجاند دیر یا زود تاوان خواهد داد..! •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
‏📌واقعیت اینه خیلی وقت ها خستگی و فرسودگی روانی رو با تنبلی اشتباه گرفته میشه! 💭فرسودگی روانی اینجوریه که حس میکنی هیچ انگیزه‌ای نداری... ‏📌حتی انجام کوچیک ترین کارها هم برات سخت شده مثل یه حموم رفتن یا مرتب کردن اتاقت ‏📌مدام دنبال یه تغییر بزرگی و در موردش خواب می‌بینی چون این روتین لعنتی دیگه‌داره حالت رو بهم میزنه ‏📌 اخیرا خیلی راحت عصبانی میشی، سریع از کوره در میری و حتی کوچک ترین‌چیزا هم باعث آشفتگیت میشه ‏📌حتی بعد خوابیدن و استراحتم بازم بی انرژی ‏📌تمرکزت اومده پایین، حواس پرتی و هی وسایلتو جا میذاری ‏📌دلت می خواد دراز بکشی و هیچ‌کاری انجام ندی در حالی که کلی کار داری ‏خلاصه اینکه قبل مدام سرزنش کردن و برچسب منفی زدن به‌خودت‌ بابت تنبلی، اینو بدون روان ما هم به استراحت نیاز داره✍🏻 •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🗣قسمت44 👤تقدیر ❌فقط 35سالم بود که شوهرم مردوبعد زن دوم برادرشوهر22ساله ام شدم  دلمو شکونده بود لبام رو بهم فشردم و درجواب محسن گفتم خب برو از بیتا بچه دار شو ...هرچی باشه هم جوون تره هم زن رسمیته محسن اومد پیشم نشست و گفت ولی من میخوام مادر بچه ام مهسا باشه! واقعا محسن رو نمیفهمیدم از یه طرف میگفت به خاطر علی باهاتم و باید از من متنفر باشی از یه طرفم بهم امیدواری میداد که عاشقمه هرچند دیگه عشقش برام مهم نبود البته وجود حمیدم بی تاثیر نبود با همین یکی دوبار دیدنش بدجور مهرش رو به دلم انداخته بود جواب محسن رو ندادم و خودم رو انداختم رو تخت و خوابیدم محسنم یکم بعد رفت بیرون ومن چند ساعت خوابیدم با خودم فکر کردم باید انتقام کارهای بیتا ومحسن رو می گرفتم باید زن رسمی محسن میشدم و دلش رو به دست میاوردم تا یه جایگاهی توی اون خونه داشته باشم وقتی بیتا خوابید با ایما و اشاره به محسن گفتم که بیا پیشم محسنم یه لبخند از روی ذوق زد و دستاش رو روی چشماش گذاشت به معنی چشم توی اتاقم نشستم و منتظر اومدن محسن بودم که یهو در اتاق رو زد خودم رو یکم جمع و جور کردم تا جلوی محسن خوب به نظر بیام که یهو بیتارو توی چارچوب در دیدم بااینکه تصمیم گرفته بودم شجاع باشم بازم دلم لرزید ولی نشون ندادم و گفتم چیه چی میخوای؟ •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
بهلول بعد از طی یک راه طولانی به حوالی روستایی رسید و زیر درختی مشغول به استراحت شد .او پاهای خود را دراز کرد و دستانش را زیر سرش قرار داد. پیرمردی با مشاهده او به طرفش رفت و با ناراحتی فریاد کشید: تو دیگر چه کافری هستی؟ بهلول که آرامش خود را از دست داده بود جواب داد: چرا به من ناسزا می گویی؟ به چه دلیل گمان می کنی که من کافر و گستاخ هستم؟ پیرمرد جواب داد: تو با گستاخی دراز کشیده ای در صورتی که پاهایت به طرف مکه قرار دارند و به همین دلیل به خداوند توهین کرده ای! بهلول دوباره دراز کشید و در حالی که چشم های خود را می بست گفت: اگر می توانی مرا به طرفی بچرخان که خداوند در آن جا نباشد! •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🗣قسمت45 👤تقدیر ❌فقط 35سالم بود که شوهرم مردوبعد زن دوم برادرشوهر22ساله ام شدم پوزخندی زد و گفت محسن خوابیده تو اتاقم ...منم اومدم بهت بگم که فردا صبح زود پاشو غذا درست کن مامانمینارو دعوت کردم اخمام رو توهم بردم و روم رو برگردوندم همش با خودم میگفتم یعنی محسن به بیتا گفته بیاد اینجوری منو ضایع کنه ولی بعید دونستم آخه محسن دلش میخواست بچه دار بشه همش تو این فکر بودم  زنگ زدم به حمید ازش خواستم هزینه بیمارستان با شماره کارت برام بفرسته اصلا نمی خواست قبول کنه ولی من خیلی اصرار کردم می خواستم بگم انقدر هم بی پناه نیستم حمید شماره کارت و هزینه رو فرستاد گفتم برم کارت محسن رو بردارم و برم عابربانک و پول رو کارت به کارت کنم ولی اگه محسن میفهمید باید فاتحه ام رو میخوندم اما اینقدر کله خرا...ب شده بودم و میخواستم خودم رو جلوی حمید بالا نشون بدم که پاشدم رفتم توحیاط و کارت محسن رو از توی ماشینش برداشتم رمزشم میدونستم همش میگفتم خدایا اگه محسن بفهمه بیچاره میشم ولی گفتم الان که اونا خوابن عابربانکم سرکوچه اس گوشیشم برمیدارم اس ام اس رو حذف میکنم نمیدونم اون دل و جرئت لعن...تی رو از کجا اورده بودم گوشی محسنم برداشتم و چادر سرم کردم و اروم از خونه زدم بیرون صدای گربه و سگ توی کوچه پیچیده بود و همین ضربان قلبم رو بیشتر میکرد زود به عابر رسیدم و کارت رو زدم موجودی گرفتم دیدم حدودا ۱۵ میلیون توی کارتشه و حمید مبلغ بیمارستان رو گفته بود ۱تومن سریع کارت به کارت کردم و اس ام اسی که اومد رو پاک کردم نفس عمیقی کشیدم و مثل احمقا راه خونه رو پیش گرفتم که یهو گفت مهسا خوشگله کجا میری؟! •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh