eitaa logo
داستان های آموزنده
67.4هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
2.7هزار ویدیو
0 فایل
‌‌‌‌‌ 🌿 ‌‌﷽ 🌿. #کپی_جایز_نیست. برای ارسال داستان خود ویا دوستانتان به ایدی ارسال کنید @zahraB18 https://eitaa.com/joinchat/15925614C7f87bffef4 سلام تعرفه تبلیغات داخل کانال هست
مشاهده در ایتا
دانلود
این قشنگترین متنی بود که امروز خوندم: "‏به جای کوچیک کردن دیگران؛ خودت بزرگ شو! به جای آرزوی شکست برای افراد موفق؛ خودت هم تلاش کن و موفق شو.. به جای تلاش و حسرت خوردن بلند شو و برای آرزوهایت بجنگ!! فراموش نکن کسی که توهین می‌کند،خودش را زیر سوال میبرد.. ‏کسی که تحقیر می‌کند خودش را خوار می‌کند.. و کسی که میرنجاند دیر یا زود تاوان خواهد داد..! •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
‏📌واقعیت اینه خیلی وقت ها خستگی و فرسودگی روانی رو با تنبلی اشتباه گرفته میشه! 💭فرسودگی روانی اینجوریه که حس میکنی هیچ انگیزه‌ای نداری... ‏📌حتی انجام کوچیک ترین کارها هم برات سخت شده مثل یه حموم رفتن یا مرتب کردن اتاقت ‏📌مدام دنبال یه تغییر بزرگی و در موردش خواب می‌بینی چون این روتین لعنتی دیگه‌داره حالت رو بهم میزنه ‏📌 اخیرا خیلی راحت عصبانی میشی، سریع از کوره در میری و حتی کوچک ترین‌چیزا هم باعث آشفتگیت میشه ‏📌حتی بعد خوابیدن و استراحتم بازم بی انرژی ‏📌تمرکزت اومده پایین، حواس پرتی و هی وسایلتو جا میذاری ‏📌دلت می خواد دراز بکشی و هیچ‌کاری انجام ندی در حالی که کلی کار داری ‏خلاصه اینکه قبل مدام سرزنش کردن و برچسب منفی زدن به‌خودت‌ بابت تنبلی، اینو بدون روان ما هم به استراحت نیاز داره✍🏻 •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🗣قسمت44 👤تقدیر ❌فقط 35سالم بود که شوهرم مردوبعد زن دوم برادرشوهر22ساله ام شدم  دلمو شکونده بود لبام رو بهم فشردم و درجواب محسن گفتم خب برو از بیتا بچه دار شو ...هرچی باشه هم جوون تره هم زن رسمیته محسن اومد پیشم نشست و گفت ولی من میخوام مادر بچه ام مهسا باشه! واقعا محسن رو نمیفهمیدم از یه طرف میگفت به خاطر علی باهاتم و باید از من متنفر باشی از یه طرفم بهم امیدواری میداد که عاشقمه هرچند دیگه عشقش برام مهم نبود البته وجود حمیدم بی تاثیر نبود با همین یکی دوبار دیدنش بدجور مهرش رو به دلم انداخته بود جواب محسن رو ندادم و خودم رو انداختم رو تخت و خوابیدم محسنم یکم بعد رفت بیرون ومن چند ساعت خوابیدم با خودم فکر کردم باید انتقام کارهای بیتا ومحسن رو می گرفتم باید زن رسمی محسن میشدم و دلش رو به دست میاوردم تا یه جایگاهی توی اون خونه داشته باشم وقتی بیتا خوابید با ایما و اشاره به محسن گفتم که بیا پیشم محسنم یه لبخند از روی ذوق زد و دستاش رو روی چشماش گذاشت به معنی چشم توی اتاقم نشستم و منتظر اومدن محسن بودم که یهو در اتاق رو زد خودم رو یکم جمع و جور کردم تا جلوی محسن خوب به نظر بیام که یهو بیتارو توی چارچوب در دیدم بااینکه تصمیم گرفته بودم شجاع باشم بازم دلم لرزید ولی نشون ندادم و گفتم چیه چی میخوای؟ •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
بهلول بعد از طی یک راه طولانی به حوالی روستایی رسید و زیر درختی مشغول به استراحت شد .او پاهای خود را دراز کرد و دستانش را زیر سرش قرار داد. پیرمردی با مشاهده او به طرفش رفت و با ناراحتی فریاد کشید: تو دیگر چه کافری هستی؟ بهلول که آرامش خود را از دست داده بود جواب داد: چرا به من ناسزا می گویی؟ به چه دلیل گمان می کنی که من کافر و گستاخ هستم؟ پیرمرد جواب داد: تو با گستاخی دراز کشیده ای در صورتی که پاهایت به طرف مکه قرار دارند و به همین دلیل به خداوند توهین کرده ای! بهلول دوباره دراز کشید و در حالی که چشم های خود را می بست گفت: اگر می توانی مرا به طرفی بچرخان که خداوند در آن جا نباشد! •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🗣قسمت45 👤تقدیر ❌فقط 35سالم بود که شوهرم مردوبعد زن دوم برادرشوهر22ساله ام شدم پوزخندی زد و گفت محسن خوابیده تو اتاقم ...منم اومدم بهت بگم که فردا صبح زود پاشو غذا درست کن مامانمینارو دعوت کردم اخمام رو توهم بردم و روم رو برگردوندم همش با خودم میگفتم یعنی محسن به بیتا گفته بیاد اینجوری منو ضایع کنه ولی بعید دونستم آخه محسن دلش میخواست بچه دار بشه همش تو این فکر بودم  زنگ زدم به حمید ازش خواستم هزینه بیمارستان با شماره کارت برام بفرسته اصلا نمی خواست قبول کنه ولی من خیلی اصرار کردم می خواستم بگم انقدر هم بی پناه نیستم حمید شماره کارت و هزینه رو فرستاد گفتم برم کارت محسن رو بردارم و برم عابربانک و پول رو کارت به کارت کنم ولی اگه محسن میفهمید باید فاتحه ام رو میخوندم اما اینقدر کله خرا...ب شده بودم و میخواستم خودم رو جلوی حمید بالا نشون بدم که پاشدم رفتم توحیاط و کارت محسن رو از توی ماشینش برداشتم رمزشم میدونستم همش میگفتم خدایا اگه محسن بفهمه بیچاره میشم ولی گفتم الان که اونا خوابن عابربانکم سرکوچه اس گوشیشم برمیدارم اس ام اس رو حذف میکنم نمیدونم اون دل و جرئت لعن...تی رو از کجا اورده بودم گوشی محسنم برداشتم و چادر سرم کردم و اروم از خونه زدم بیرون صدای گربه و سگ توی کوچه پیچیده بود و همین ضربان قلبم رو بیشتر میکرد زود به عابر رسیدم و کارت رو زدم موجودی گرفتم دیدم حدودا ۱۵ میلیون توی کارتشه و حمید مبلغ بیمارستان رو گفته بود ۱تومن سریع کارت به کارت کردم و اس ام اسی که اومد رو پاک کردم نفس عمیقی کشیدم و مثل احمقا راه خونه رو پیش گرفتم که یهو گفت مهسا خوشگله کجا میری؟! •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
پنج نكته برای زندگی شادتر: ترسناك‌ترين مکان در جهان ذهن شماست. عمل باشيد نه عكس العمل، صدا باشيد نه انعكاس صدا . مراقب بدن خود باشيد، زيرا تنها جايی است كه تا آخر عمر در آن زندگی می‌كنيد . اجازه ندهيد رفتار ديگران آرامش درونی شما را بهم بزند . آرزو كردن براي اينكه جاي شخص ديگری باشيد، يعنی ناديده گرفتن خودتان. •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✍آدمها دو جور زندگی میکنن : ۱_ غرورشون رو زیر پاشون میذارن و با انسانها زندگی میکنن ۲_ انسانها رو زیر پاشون میذارن و با غرورشون زندگی میکنن عوض شدن رفتار آدما رو پای مغرور شدنشون نذاریم گاهی وقتا آدما به یه جایی میرسن که واقعا حوصله خودشونم ندارن "آدمهای خوب را پیدا کنیدو بدها را رها" اما باید اینگونه باشد، "خوبی را در آدمها پیدا کنید و بدی آنها را نایده بگیرید" هیچکس "کامل" نیست... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
قانون اول؛ هیچوقت برای عشق و محبت، گدایی نکن قانون دوم؛ کسیکه دوست داشته باشه خودش میمونه پس التماس کردن اشتباهه ... قانون سوم؛ همیشه راستشو بگو حتی اگه به قیمت از دست دادنش باشه ... قانون چهارم؛ منت کشی ممنوع ! خوشش بیاد خودش میاد •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🗣قسمت46 👤تقدیر ❌فقط 35سالم بود که شوهرم مردوبعد زن دوم برادرشوهر22ساله ام شدم بیا اینجا آب دهنمو قورت دادم و برگشتم دیوونه ی محل رو پشت سر خودم دیدم تند تند نفس میکشیدم و ضربان قلبم بالاتر رفته بود چادرم رو محکم تر دور خودم پیچیدم گفتم بدوَم و فرا...ر کنم خودم گفتم مهسا وقتشه ....الان تا جایی که میتونی باید بدویی و یهو شروع به دویدن کردم و اونم پشت سرم میدویید سرم دا_غ شده بود تا رسیدم به خونه با خودم گفتم رسیدی مهسا که ازکه از شانس بدم دیدم در بسته شده قبل از رفتن یه چیزی گذاشته بودم لای در ولی از شانس بَدم باد اونو تکون داده بود و در بسته شده بود اون دیوونه همینجوری میدویید و داشت نزدیکم میشد اینقدر ازش ترس...یده بودم که تند تند شروع به در زدن کردم و عواقب بعدشو که محسن چیکارم میکنه رو به جون خریدم اشکام تند تند میریختن و همینجوری در و زنگ میزدم و زیرلب میگفتم توروخدا باز کنین که اون دیوونه بهم رسید توی چشمام زل زد و گفت از من فرا.........؛ر میکنی اره؟....مگه من میرم؟ میل...رزیدم تکون نمیخوردم! اونم هم... که یهو محسن در رو باز کرد و مارو دید •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
عزیز من زندگی بدونِ روزهای بد نمی‌شود بدونِ روزهای اشک ودرد و غم اما روزهای بد همچون برگ های پاییزی باور کن که شتابان فرو می‌ریزند و در زیرِ پاهایِ تو اگر بخواهی استخوان می‌شکنند و درخت استوار و مقاوم برجای می ماند...😌🌤💓 •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
حال خوب از درون مياد بالا برى، پايين بياى دنيا را بخرى يا بفروشى، برى روى قله يا ته دره و هر چيزى كه تو فكرش را ميكنى در نهايت.حال خوب از درون مياد اگه روزى به اين باور رسيدى منتظر خوشبختى باش و اگر نرسيدى در دنياى اطرافت دنبال نيازى باش كه كليدش در درون خودته •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
کاش بدونیم بی‌تفاوت بودن جذاب نیست! اینکه بدونیم چه وقت و چه قدر توجه و احساساتمون رو نشون بدیم جذابه نه این درسته که از ترس رها شدگی بیش از حد محبت کنیم، نه این قشنگه که خودمون رو سرد و بی تفاوت نشون بدیم ما باید یاد بگیریم هیجاناتمون رو مدیریت کنیم و در شرایط مختلف علاوه بر احساسات، منطقمون رو هم در نظر بگیریم! ما باید یاد بگیریم فاصله مناسب با آدم‌ها رو حفظ کنیم نه بیش از حد نزدیک بشیم نه کاملا از هم دور بشیم.. به وقتش و به اندازه در کنار هم باشیم❤️ •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh