فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
میدونی قشنگترین جای زندگی کجاست؟
اونجاست که به دلت فرصت میدی !
بهش این جرئتو میدی که دوباره
به زندگی اعتماد کنه ،
بدیارو فراموش کنه
دوباره منتظر یه اتفاق ناگهانی
خوب باشه ؛
منتظر یه آدم تازه بهش فرصت میدی
که گذشته رو با همه بدیاش ببخشه
و بذاره اتفاقات گذشته تو گذشته بمونن
اینجا قشنگ ترین جای زندگیه جایی
که از صفر شروع میکنی جایی که
دوباره متولد میشی ...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
#اعتماد ۱۳۸
🍀قسمت 138
من نازنین هستم که تو دانشگاه باحمید اشنا شدم باهم ازدواج کردیم ولی.....
ثریا از ماشین پیاده شد و دنبال امیر رفت هر چی زمان میگذشت بیشتر نگران میشدم و میترسیدم که نکنه بلایی سر ثریا بیاره ده دقیقه گذشت و ثریا اومد
_چی شد؟
_توی ساختمونه پر از شرکته برای اینکه بری توی ی شرکت باید در بزنی و بگی چیکار داری ی شرکت اونجا بود برای واردات جنس امیر رفت اونجا نمیشد برم داخل هر چی هم گوش وایسادم چیزی نشنیدم
_یعنی میخواد جنس وارد کنه؟
_نمیدونم بخدا فقط ی لحظه شنیدم که گفت دختره سالمه همش صحنه سازی بود
ماتم برد پرسیدم
_واقعا اینو گفت؟
_اره بخدا راستشو میگم طرف پرسید دختره چی شد؟ امیرم گفت سالمه همه ش صحنه سازی بود
نور امید توی دلم روشن شد لبختد زدم و گفتم
_یعنی ممکنه ستاره رو گفته باشه؟
_حتما اونو گفته دیگه چون گفت صحنه سازی بود من شکم رفت سمت ستاره
_بنظرت دنبالش کنیم به ستاره میرسیم؟
_ممکنه بالاخره ستاره هر جا باشه پیش اینه دیگه نازنین میخوای به حمید بگیم؟
_ممکنه باور نکنه و بذاره پای دیوونگی من، بعید میدونم باور کنه برای اون راحت تره که با مرگ ستاره کنار بیاد
ادامه دارد
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
9.91M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنیا به شایستگیهایت پاسخ میدهد نه به آرزوهایت، پس شایستهی آرزوهایت باش..!
چه بسیار انسانها دیدم تنشان لباس نبود!
و چه بسیار لباسها دیدم که درونشان انسانی نبود...!
هر فردی بهترین هم که باشد اگر زمانی که باید باشد، نباشد "همان بهتر که نباشد..!"
« هرگز منتظر فردای خیالی نباش، سهمت را از شادی های زندگی، همین امروز بگیر..!»
زندگی پانتومیم است،
به هر کس نیکی کنی او را ساخته ای،
و به هرکس بدی کنی به او باخته ای،
پس بیا بسازیم و نبازیم...!
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
همیشه که نباید همه چیز ،خوب باشد
در دلِ مشکلات است که آدم ، ساخته می شود
گاهی همین سختی ها و مشکلات
پله ای می شوند به سمتِ بزرگترین موفقیت ها
در مواقعِ سختی ، نا امید نشو
چه بسیار جاده های همواری ، که به مرداب ختم شد.
و چه بسیارترجاده های ناهموارو صعب العبوری
که به زیباترین باغ ها رسیده.
تسلیم نشوشاید پله ی بعد
ایستگاهِ خوشبختی ات باشد
اعتماد داشته باش
به بختِ نیکی که پس از صبرت سرخواهد زد.
امیدوارم بخت و اقبالتون بلند باشه.🌸
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
#اعتماد ۱۳۹
🍀قسمت 139
من نازنین هستم که تو دانشگاه باحمید اشنا شدم باهم ازدواج کردیم ولی.....
_انقدر بی انصاف نباش اونم ادمه و ناراحته ستاره بچه اونم بود جگر اونم سوخته
با ناراحتی گفتم
_خود کرده را تدبیر نیست خدا لعنتش کنه نمیدونم از خیانتش زار بزنم یا از بلایی که سر ستاره اورد
_نمیدونم چی بگم که دلداریت بدم ولی صبر کن شاید ستاره زنده باشه و شرایط تغییر کنه
ناراحت به ی گوشه زل زدم که متوجه شدم ماشین به حرکت در اومد
_کجا میریم؟
_امیر سوار ماشینش شد و راه افتاد ندیدی؟
_نبخدا تو فکر بودم
_الکی نرو تو فکر دعا کن به ی نتیجه خوب برسیم و ستاره رو بغل کنی
_یعنی میشه ستاره؟ به اون جسد سوخته که فکر میکنم حالم خراب میشه اخه مگه میشه حتی برای بار اخر نتونی چهره بچه ت رو ببینی و بغلش کنی؟ ی تیکه گوشت سیاه بدن بهت بگن بچه ت بود؟
_اون ستاره نبود خودتم میدونی انقدر بی قراری نکن ستاره تو زنده هست
امیر دوباره برگشت به خونه خودش و هر چی نشستیم بیرون نیومد
_این بیرون نمیاد چیکار کنیم؟
_نمیدونم بخدا شبم شده میترسم شوهرت بیاد ببینه نیستیم ناراحتی درست کنه
_اره شب شده بیا بریم خونه ما تا صبح که برگردیم
ادامه دارد
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
شش ﮐﻠﯿﺪ ﻃﻼﯾﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ :
ﯾﮏ : ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﺎﺛﯿﺮﯼ ﺑﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺭﺩ .
ﺩﻭ : ﻣﺮﺩﻡ ﻭﻇﯿﻔﻪ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺩﺭﮎ ﮐﻨﻨﺪ.
سه : ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻟﻄﻔﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺗﻮﻗﻌﯽﻧﺪﺍﺭﻡ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﻟﻄﻒ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﻖ ﺍﻭ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ.
چهار : ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻧﺎﺟﻮﺍﻧﻤﺮﺍﺩﻧﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪﺗﻮﺳﻂ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﻣﺠﺎﺯﺍﺕ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﺪ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﺮﮔﺰﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺸﻮﻡ.
پنج: ﺩﻧﯿﺎ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﮐﺴﯽ ,ﺭﺍﻩ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻨﮓ ﮐﻨﺪ .
شش : ﻣﻼﮎ ﻣﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭﺷﺮﺍﻓﺘﻤﺪﺍﻧﻪ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﻪ ﻣﺜﻞ.
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
محبّت، این نیست!
🔸محبت این نیست که
فرزند من مطابق آنچه که
من میخواهم رفتار کند
تا آنچه او میخواهد برایش بخرم
اینطور نیست!
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🔴وقتی خودت با کفش وارد خونهات بشی
نفر بعدی هم پشت سرت با کفش میاد...
🔻وقتی تو ماشین خودت تخمه بخوری و پوستشو بریزی تو ماشین
اون نفری هم که کنارت نشسته همین کارو انجام میده
🔻وقتی خودت وسط خونهات سیگار بکشی
مهمونی که اونجا نشسته هم نمیره کنار پنجره یا بیرون سیگار بکشه
❗️وقتی خودت به خودت احترام نمیذاری خودتو دوست نداری
وقتی برای خودت ارزش قائل نیستی...
❌از دیگران هم توقعی نداشته باش که بهت احترام بذارن و دوستت داشته باشن.
پس اینو یادت باشه، این خود ماییم که به دیگران و اطرافیانمون یاد میدیم چطوری باهامون رفتار کنن...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
۷ ویژگی آدم های عاقل👇
- طوری زندگی نمیکنن که سعی کنن همه رو از خودشون راضی نگه دان
-هر روز سعی میکنن یه چیز جدید یاد بگیرن
-حرکت به سمت هدفشون رو هرگز متوقف نمیکنن
- اگه نمیتونن چیزی رو کنترل کنن، رهاش میکنن
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
♥️🍃
بی خیال تمام دلواپسی هایمان
به موسیقی دلنواز گوش کن،
فنجان چایت را سر بکش.....
و بگذار آنقدر حالمان خوب باشد،
که یادمان برود،
همه چیز را...🌱😊
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
#منشی_شوهرم_1
✍قسمت اول
سلام و عرض ادب خدمت همه
اسمم پریساست.
همسر من وکیل هستش و دفتر حقوقی داره
رابطمون خوبه و هیچ مشکلی تا چند وقت پیش نداشتیم .
به اندازه کافی بهم محبت میکرد و هم از لحاظ مالی در رفاه بودم.تا اینکه برای بار دوم باردار شدم. خودم خیلی خوشحال بودم و فرهاد هم همچنین اظهار خوشحالی میکرد
هرچند از اول میگفت: تک فرزندی بهترین راهه.ولی وقتی به اصرار من باردار شدم دیگه حرفشو نزد .و بهم میرسید
چند ماه اول حالم خیلی بد بود
همش حالت تهوع و سردردهای شدید داشتم. که با چکاپی که رفتم دکتر گفت :
از علائم بارداری و مشکل دیگهای ندارم
درگیر همین بارداری بودم و مامانم بهم میرسید .تا این حالتها از بین بره
وقتی شش ماهم شد کاملاً حالم خوب بود
ولی فرهادم دیگه اون فرهاد قبلی نبود.
احساس میکردم بهم کم محلی میکنه
و حتی گاهی بی محلی هم میکرد
نسبت به مسائلی که به من مربوط میشد بیتفاوت بود.
در حالی که قبلاً هر کاری میکرد تا من خوشحال باشم.
فکر کردم از من دلخوره که این چند وقت بهش بی تفاوت بودم.هرچند که عذر موجهی داشتم.
ولی وقتی این جریان ادامهدار شد دیگه ناراحت شدم .چند باری ازش درباره بیتفاوتیهاش سوال کردم. ولی جواب درست حسابی نمیداد.
یک بار که دید من خیلی ناراحتم گفت که مشکل کاری داره و نمیخاد راجع به اون مشکلات با من صحبت کنه.
من سادهام قبول کردم و سعی کردم درکش کنم. همسر من از یک خانواده پرجمعیت که ۵ برادر و دو خواهر بودند.
پدرش حاج حسن قاسمی از تاجران فرش شهرشون بود که برای خودش اسم و رسمی داشت. نمیدونم به خاطر بارداری بود یا چی که خیلی حساس شده بودم.
دلم میخواست فرهاد بیشتر بهم محبت کنه.چون خانوادهاش هم اینجا نبودند
و اکثراً تو شهرستان بودند.
فرهاد آدم درون گرایی بود و دوست کمی داشت .همین باعث خوشحالی من بود
چون بیشتر وقتش رو با من میگذروند
ولی حالا چه اتفاقی افتاد اکثر مواقع کلافه و بیحوصله بود.
همون برههها بود که منشی همسرم که دوست دختر داییم بود و بهش اعتماد داشتم باهام تماس گرفت.و بعد از کلی من و من و فس فس کردن گفت: که....
پریسا جون تو رو خدا اسم من نباشه
ولی چند وقتی است یه دختر خانوم که اکثراً دسته گلی تو دستش هست یا چند شاخه گل رز به دیدن آقا فرهاد میاد.
و بعد از اومدن اون خانوم یا قبلش آقا فرهاد عذر منو میخواد و میگه که برای امروز بسه
میتونی بری؟
گفتم بهت اطلاع بدم یه وقت خدایی نکرده بالاخره مرد دیگه شاید کسی خواست گولش بزنه.هم بر و رو داره هم پولداره
چون خودم رو مدیون شما میدونم احساس کردم که باید بهتون اطلاع بدم.
ماتم برده بود نمیدونستم چی بگم انگار که سطل آب یخی رو سرم ریختند و منو از خواب خرگوشی بیدار کردند .
اون شب فرهاد مثل این چند وقت پیش دیر به خانه اومد و وقتی هم رسید گفت که خسته است و میره بخوابه
اولش میخواستم داد و بیداد کنم و یک دعوای حسابی راه بندازم ولی با خودم فکر کردم چیزی که بلند دیوار حاشاست.
باید مچشو بگیرم. به منشی زنگ زدم و با هماهنگی اون قبل از اینکه فرهاد به دفتر کارش بره تو کابینت آبدارخونه قایم شدم
با اون شکم بزرگم به زور خودمو تو کابینت جا کردم.فرهاد فکرشم نمیکرد من اونجا قایم شده باشم خلاصه اون روز هم با صدای کفش پاشنه بلندی تپشهای قلبم بالا رفت ...
آخر وقت بود با صدای ملوسی خانمی گفت:
سلام آقای حسینی هستند ؟منشی همسرم به فرهاد خبر داد که به دیدنش اومدن
کمی گوشه در رو باز کردم کفشهای ورنی براقش و مانتو پیرهن بلندش مشخص میکرد که اندام زیبایی داره. طبق همون چیزی که منشی گفته بود فرهاد از او خواست که دفتر رو ببنده و خودش هم مرخصه منشی رفت و فرهاد و اون خانوم قد بلند وارد اتاق فرهاد شدند به آرومی بیرون اومدم تا بتونم از در باز اتاق بفهمم چه خبره .فرهاد با خنده جلو اومد .گل رو از زن که پشتش به من بود گرفت و گفت :ممنون که این همه زحمت میکشی تو خودت گلی.. و زن با خنده و عشوه فراوون گفت: فرهاد پس کی منو به خانوادت معرفی میکنی ؟نمیدونی چقدر مشتاقم
فرهاد کلافه دستش را پشت گردنش برد و بعد گفت:
__کمی صبر کن دارم اوضاع رو درست میکنم
با بابا صحبت کردم انشاالله به زودی به همه معرفیت میکنم. نگران نباش عزیز دلم
باورم نمیشد حتی پدر شوهرمم خبر داشت
وای که نفهمیدم دوربرم پر از دشمنِ.توی اون ۱۰ دقیقهای که اومده بود سه بار بهش عزیز دلم گفته بود.
به قول فیلمها خون جلوی چشمامو گرفته بود.اون زن نشست فرهاد دستهای زن رو با وقاحت تمام تو دستش گرفت و نوازش کرد و گفت:.
#ادامه_دارد...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
✨🍃🍂🌺🍃🍂🌺🍃🍂🌺
🍃🍂🌺🍃🍂🌺
🍂🌺🍂
🌺
#منشی_شوهرم_2
✍قسمت دوم و پایانی
ببین ناراحت نشو ولی سعی کن کمی صبر کنی به هر حال این موضوع سادهای نیست
پای آبرو در میانه راستش میترسم با این رفت و آمدهای تو منم زیر سوال برم
پریسا بارداره نمیخوام با این موضوع فکرش پریشان بشه.
چقدر جالب نگران من هم بود که نکنه از خیانتش خبردار بشم دیگه نمیتونستم آروم باشم .
با چشمای اشکی و قدمهای لرزون سمت اتاق فرهاد رفتم فرهاد با دیدن من متعجب شد.پا شد و اون زن هم همراه فرهاد پا شد
صورت قشنگی داشت .
هر دو با تعجب به من که اشک جلوی چشمامو گرفته بود نگاه میکردند فرهاد زودتر به خودش اومد و سریع پیش من اومد
دستامو گرفت و گفت: پریسا تو اینجا چیکار میکنی؟ چطور داخل اومدی
نگاهی کلی به زن کردم و گفتم :اومدم تا مطمئن بشم .حالا که خیانتت به من آشکار شده دیگه حرفی با تو ندارم تو دادگاه میبینمت فرهاد اشکهای من و با انگشتاش پاک کرد و با خنده گفت :زبل خان من چی داری میگی برای خودت از کی اینجا پنهون شدی ؟
برگشتم که به سمت در برم با صدای خانوم ناخودآگاه واستادم.
_ عزیزم پریسا جان سوء تفاهم شده کجا داری میری و بعد با خنده گفت: عزیز دلم اشتباه میکنی
فرهاد هیچ اشتباهی نکرده منم که براش شدم اسباب زحمت راستش نمیدونم از کجا شروع کنم.
ولی من خواهر فرهاد هستم اومدم تا از فرهاد کمک بخوام کسی از این موضوع خبر نداره.
حتی خودمم تازه فهمیدم
بشین همه چیزو برات تعریف میکنم
دهنم از چیزهایی که شنیده بودم باز مونده بود این چی داشت میگفت یعنی پدر شوهرم خیانت کرده.
فرهاد دستم رو گرفت و روی مبل نشستم هاج و واج نگاه میکردم که فرهاد برام توضیح داد.خیلی سالهای پیش پدر شوهرم بر اثر اتفاقی که قصهاش مفصله با زنی بیوه عقد کرده تا مشکل اون زن رو حل کنه.
اون زن چند ماهی در عقد پدر شوهرم بوده
اون موقعها فرهاد خیلی کوچیک بوده و هیچ کسی حتی مادر فرهاد هم از این موضوع خبر نداشته خدا خواسته و این میون فرزندی شکل گرفته.
ولی مادر این دختر که اسمش ریحانه بود به خاطر اینکه برای حاج آقا مشکلی پیش نیاد این موضوع رو ازش پنهون کرده بوده و بعد به تهران مهاجرت کرده
تا به چند ماه پیش که دکترها جوابش کردند و خانوم که دیده بعد از مرگش ریحانه که البته دختر مستقلی بوده تنها خواهد بود به ناچار موضوع رو به ریحانه گفته
و حالا ریحانه بعد از کلی تحقیق و پرس وجو فرهاد رو پیدا کرده و ازش کمک خواسته
حاج آقا با شنیدن این موضوع پریشان شده چون میترسه آبروش بره
برای همینم با کمک فرهاد میخواهند آروم آروم به مادر و خانواده فرهاد بگن تا کسی دچار سوء تفاهم نشه
ریحانه دختر خیلی خوبی بود
وقتی از بچگی سختی که داشت تعریف میکرد واقعاً فهمیدم مادرش چه زن بزرگواری بوده که این سالها سختی رو به تنهایی به دوش گرفته و نخواسته زندگی حاج آقا را خراب کند
ریحانه تو یک مزون کار میکرده و شیک پوشیاش بیشتر به خاطر شغلش بوده
وگرنه وضعیت مالی آنچنان خوبی نداشتند
از اینکه شوهرم را اینگونه زود قضاوت کرده بودم حالم از خودم بد میشد
۲۰ روز بعد فرهاد مادرش رو برای شام دعوت کرد و ازش خواست که با حاج بابا یعنی همان پدر شوهرم دوتایی بیایند تا راجع به موضوع مهمی صحبت کنند.
مادر شوهرم بغض کرده بود .ولی وقتی ریحانه جلو اومد و دستهای مادر شوهرم رو بوسید و گفت که به هیچ وجه قصد مزاحمت و اخاذی نداره کمی دلش نرم شد. پدر شوهرم سرش پایین بود به نظر میرسید از من و همسرش خجالت میکشه.
به هر حال با بزرگواری مادر شوهرم که تا به امروز کم محبتی از سمت پدر شوهرم ندیده بود قضیه به خوبی تمام شد.
البته مادر ریحانه سه ماه بعد فوت کرد و به درخواست مادر شوهرم برای ریحانه در نزدیکی ما آپارتمانی خریدیم.
و ریحانه به درخواست خودش تنها زندگی میکنه هر چقدر مادر شوهرم خواست قضیه را به همه بگه و ریحانه رو پیش خودش ببره ریحانه قبول نکرد و گفت که دوست نداره کسی راجع به پدر شوهرم فکر بدی بکنه
خدا رو شکر دختر عاقلی است رابطه من و ریحانه خیلی خوب است .
گاهی فرهاد حرفهای اون روزم رو به خنده میگه قهقه میخنده میپرسه خدایی با اون شکم گنده چطور توی کابینت جا شدی من از کار شما زنها ماندهام.
و من به شوخی برای اینکه کمی لوسش کرده باشم میگم شوهر آدم که خوب باشه آدم هر کاری میکنه تا از دستش نده.
خانومها خواهرای گلم قضیه من به خوبی تموم شد ولی شما صبور باشید زود قضاوت نکنید....
#پایان...
❌کپی بنر و ریز از این داستان ممنوع❌
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh