🔹 به نام آنکه نفوذ کند در هر چیزی
🇮🇷امروز پنجشنبه
06/ مهر /1402
12/ ربیع الاول/1445
28/ سپتامبر /2023
💖صبح رویایی از راه رسیده
🍃و خداوند منتظر است
💖تا یک روز دیگر را
🍃به دستان پر مهرش بسپاری
🌹سلام
🌼 صبح بخیر
🌹آخر هفته تون
🍃سراسر خیر و برکت
💠 ذکر امروز " لا اله الا الله الملک الحق المبین "
اعوُذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرّجیم
بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
❤️وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِبَاسًا و َالنَّوْمَ سُبَاتًا وَ جَعَلَ النَّهَارَ نُشُورًا
❤️او كسي است كه شب را براي شما لباس قرار داد و روز را مايه حركت و حيات!
👈 " سوره فرقان آیه ۴۷ "
💐دسته گلي بفرستيم براي تموم آنهايي كه در بين ما نيستند ولي دعاهاشون هنوز كارگشاست
✨دسته گلی به زیبایی حمد وسوره نثارشان میکنیم..
تاخوشحال بشن و در حق ما دعا کنند.
☀🍃روحشان شاد 🍃☀
🌟بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ🌟
اَلسَّلامُ عَلی اَهْلِ لا إِلهَ إلاَّ اللهُ مِنْ أَهْلِ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ یا أَهْلِ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ بِحَقِّ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ کَیْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ مِنْ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ یا لا إِلهَ إِلاّ اللهُ بِحَقِّ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ اِغْفِرْ لِمَنْ قالَ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ وَحْشُرْنا فی زُمْرَهِ مَنْ قالَ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ علیٌّ وَلِیٌّ الله
🌺 التماس دعا 🌺
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
❣#سلام_امام_زمانم ❣
📖 السَّلاَمُ عَلَى خَلَفِ السَّلَفِ وَ صَاحِبِ الشَّرَفِ...
🌱سلام بر آن مولایی که عصاره همه انبیا و اولیاست و معدن تمام شرافت ها و بزرگواری ها.
سلام بر او و بر روزی که گوهر شرافتش چشم تمام خلق را خیره کند.
📚 مفاتیح الجنان، زیارت امام زمان سلام الله علیه به نقل از سید بن طاووس.
#اللهمعجللولیکالفرج
#امام_زمان
صبح اولین پنج شنبه ی پاییزی تون بخیر و شادی
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
7.69M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸اگر باران بودم انقدر
می باریدم تا غبار غم
را از دلت پاک کنم
🌸اگر گل بودم شاخه ای
ازوجودم راتقدیم وجود
عزیزت میکردم
🌸ولی افسوس که ...
نه بارانم ، نه گـل
🌸امـا هر چـه هستم
* دوستت دارم *
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
اگربتوانی
فقط دو جا درست
صحبت کنی
موفقیتت صددرصد
تضمین شده است👌
1-در بیرون با دیگران
2-در درون با خودت
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
#اين_جملات_عاليه 👌🌹
جواب سلام را با علیک بده
جواب کینه را با گذشت
جواب بی مهری را با محبت
جواب ترس را با جرأت
جواب دروغ را با راستی
جواب دشمنی را با دوستی
جواب زشتی را به زیبایی
جواب توهم را به روشنی
جواب خشم را به صبوری
جواب سرد را به گرمی
جواب نامردی را با مردانگی
جواب همدلی را با رازداری
جواب پشتکار را با تشویق
جواب اعتماد را بی ریا
جواب بی تفاوت را با التفات
جواب یکرنگی را با اطمینان
جواب مسئولیت را با وجدان
جواب حسادت را با اغماض
جواب خواهش را بی غرور
جواب دورنگی را با خلوص
جواب بی ادب را با سکوت...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
?قسمت اول
🌱داستان زندگی نفس در قفس
اسمم زهراست بيست و هشت سالمه،تو روستاي خوش آب و هوايي از ايران به دنيا اومدم.خانواده معمولي داشتم پدرم كشاورز،مامانم هم مثل تمام زنان روستايي از قالي بافتن گرفته تا كاراي خونه.هفت سال نازايي مامانم باعث شده بود كه مامان بزرگمو عمه هام هر روز زير گوش بابام بخونن كه زن بگير اين زن اجاقش كوره.بابا و مامان ازدواج فاميلي هم داشتن.مامان بزرگم(مادري)همه جور طبيب و دارو به خورد مامانم ميداده كه باردار بشه.خلاصه بعد هفت سال آمنه خواهرم به دنيا مياد كه براي مامان و بابا خيلي عزيز بوده اما همچنان خانواده بابام چون دختر بوده همچنان اجاق مامانمو كور ميدونستن و ميگفتن بايد اسد زن بگيره.
خلاصه بعد هفت سال آمنه خواهرم به دنيا مياد كه براي مامان و بابا خيلي عزيز بوده اما همچنان خانواده بابام چون دختر بوده همچنان اجاق مامانمو كور ميدونستن و ميگفتن بايد اسد زن بگيره.شرايط زندگي سخت روستايي با همه اين فشار هاو استرس ها از مامانم زني ترسو و ضعيف و عصبي به وجود مياره.جوري كه همه كاراي خونرو مامانم بايد انجام ميداده،تو فصل سردي كه آمنه به دنيا مياد
مامان بزرگم حتي نميذاشته علائدين روشن بمونه تا صبح،همه اين سختي ها به كنار بابا ميره سربازي و مامانم و آمنه با سختي كنار مامان بزرگم و عمه و عموهام ميمونن.آخراي سربازي بابا يه روز با يكي از دوستاش ميان روستا و وقتي شرايط زندگي سخت بابا و مامانمو ميبينه از بابا ميخواد مهاجرت كنه و مستقل به شهر بيان.بابا مدام بهش فكر ميكنه و در نهايت تصميم ميگيرن سه تايي عازم شهر بشن.كامران و خواهراش و مادرش تنها تو يه خونه قديمي بزرگ زندگي ميكردن كه بابا اينا هم بهشون اضافه ميشن و تو يكي از اتاقاي پنج دري،حمام و آشپزخونه و توالت مشترك زندگي شهر نشيني خودشونو شروع ميكنن.
روحيه مامان خيلي خوب بوده ديگه قالي بافي نميكرده تنها سرگرميش آمنه و خانواده كامران كه خيلي با محبت و مهربون بودن بوده،بابا و كامران هم از صبح تا شب دنبال كار.بابا درامد خيلي خوبي داشته جوري كه پول روستا براي خانوادش هم ميفرستاده.مامان كه دوست داشته دوباره بار دار بشه مشكلشو به مامان كامران ميگه با دارو و دكترهاي مختلف آمنه شش سالش بوده كه مامان متوجه ميشه بارداره.چيزي نميشه كه تو روستامون همه ميفهمن مامانم بارداره كشون كشون ميومدن ببينن راسته،مامان اينا كجا زندگي ميكنن كه وضعشون خوب شده
خيلي از جووناي روستا از بابا درخواست كمك ميكردن،ميخواستن بيان شهر كه راهشو پيش بگيرن،خوشبختي مامان و بابا كاملتر ميشه وقتي متوجه ميشن كه بچه سه قلو هست( خانواده مادرم دوقلو داشتن).مامان بزرگم وقتي ميشنوه مياد خونمون شكم مامانمو وجب ميكرده،باورش نميشده مامانم بعد از سيزده سال بتونه سه قلو بياره.دوران سخت بارداري مامان كه با مراقبت هاي مامان بزرگم و خالم بوده تمام ميشه...
من و فاطمه و علي به دنيا اومديم.هر سه وزن خيلي كمي داشتيم حدود يك هفته تو بيمارستان تحت مراقب بوديم تا اينكه مرخص ميشيم و ميايم خونه.آمنه با اينكه فقط شش سال داشته اما همه جوره به مامان كمك ميكرده همين كه ما روبراه ميشيم و حال مساعدي داشتيم خاله و مامان بزرگمم برميگردن روستا.مامان و آمنه تمام وقت به ما رسيديگي ميكردن،بابام هم كه كاسبي خوبي داشت و هيچ مشكلي نداشتيم
.....
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🌿🌺﷽🌿🌺
🌻نکته های کوتاه برای زندگی آرام
💚 زندگی کوتاهتر از آن است که
برای نفرت از کسی وقت صرف کنی.
💚 شغل تو وقتی بیمار باشی به فکر تو نخواهد بود.
اما دوستان و والدین ات چرا
با آنها در تماس باش.
💚 هرماه اقساط خود را به موقع پرداخت کن.
💚 لازم نیست در هربحثی برنده باشی.
💚 با دیگران همدردی کن.
💚 هرکسی رو همان طور که هست بپذیر.
💚 وقتی نوبت مشکلات میرسد مقاومت بیهوده است با مسائل روبرو شو.
💚 زندگی ات را بادیگران مقایسه نکن.
از کجا میدانی آنها درچه وضعیتی هستند
💚هرچیزی ممکن است در یک چشم به هم زدن تغییر کند؛
اما ناراحت نباش، خدا پلک نمیزند.
💚 نفس عمیق بکش آرام تر میشوی.
💚 هر اتفاقی که واقعا به تو فشار میآورد
تو را قوی تر میکند.
💚هیچ کس جز خودت مسئول خشنودی تو نیست.
💚هرمشکلی که برایت پیش آمد
بگو آیا پنج سال بعد هم این مساله برایم مهم است؟
💚بخشنده باش.
💚 آنچه دیگران درباره تو فکر میکنند
به تو مربوط نیست.
💚 زمان همه چیز رو درست میکند.
💚 اوضاع هر چقدر بد یا خوب باشد
تغییر خواهد کرد.
💚خیلی جدی نباش.
💚به معجزه اعتقاد داشته باش.
💚 قدر پدر و مادرت رابدان.
💚اگر مشکلات خود را تلنبار کنیم
مشکلات خود را بزرگتر میکنیم.
💚 حسادت اتلاف وقت است
همین حالا هر چیزی را که نیاز داشتید، دارید.
💚 بهترین پیشامد هنوز در راه است.
💚مهم نیست چه احساسی داری،
بلند شو ، لباس بپوش و شروع کن.
💚زندگی نعمت است، قدرش را بدان.
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
#آموزنده
به زندگي فکر کن!
ولي براي زندگي غصه نخور.
ديدن حقيقت است ،
ولي درست ديدن ، فضليت.
ادب خرجي ندارد.
ولي همه چيز را ميخرد.
با شروع هر صبح فکر کن تازه بدنيا آمدي .مهربان باش و دوست بدار و عاشق باش. شايد فردايي نباشد.
شايد فردايي باشد اما عزيزي نباشد...
یادمان باشد،
با شکستن پای دیگران
ما بهتر راه نخواهیم رفت!
یادمان باشد،
با شکستن دل دیگران
ما خوشبخت تر نمی شویم!
کاش بدانیم اگر دلیل اشک کسی شویم دیگر با او طرف نیستیم،
باخدای او طرف هستیم
#تلنگرانه
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
#داستان_کوتاه
دختربچه ای که هر روز در پارک بازی میکرد، یک صبح هنگام بازی به یک مرد اندوهگین که روی نیمکت نشسته بود، لبخند زد. مرد اندوهگین بخاطر لبخند بی دلیل آن دخترک غریبه احساس بهتری پیدا کرد. وقتی که در این حس خوب به سر می برد، به یاد آورد که بخاطر کار خوبی که دوستش در حق او انجام داده بود، از او تشکر نکرده است.
این را به او بدهکارم، بلافاصله برای او پیامی فرستاد و از او صمیمانه تشکر کرد و نوشت که این محبت او را هرگز از خاطر نخواهد برد،. دوستش درست پیام را زمانی خواند که در رستورانی در حال خوردن غذا بود. او از آن پیام قدردانی بسیار متأثر شد. این پیام به قدری حالش را خوب کرده بود که موقع خروج از رستوران انعام بسیار خوبی به دختر جوان پیشخدمت داد.
این دختر جوان اولین باری بود که چنین انعامی می گرفت. بسیار متعجب بود و به همان میزان احساس شادی میکرد. شب که به خانه باز می گشت، مقداری از انعامش را در کلاه فقیری که بر سر کوچه نشسته بود، انداخت. مرد فقیر با دیدن پول بسیار خوشحال شد. او دو روز بود که هیچ چیزی نخورده بود. حال می توانست شکم خود را سیر بکند. بعد از اینکه چیزی خورد، به به اتاق زیر شیروانی خود در یک آپارتمان رفت. بسیار سر حال بود، تا حدی که با دیدن توله سگی که از سرما به خود می لرزید، او را در آغوش گرفت و گرمش کرد.
آن سگ چون که در سرمای شب توانسته بود در آغوشی گرم باشد، احساس آسوده گی می کرد. دیگر نمی لرزید ودر خانه آن مرد فقیر به این طرف و آن طرف می دوید. نیمه شب دود ساختمان را فرا گرفت.
شاید هم ساختمان داشت آتش می گرفت. سگ که بوی دود را حس کرده بود، به قدری بلند بلند پارس کرد که توانست مرد فقیر را بیدار کند، مادران و پدران فرزندانشان را در آغوش گرفته و بیرون دویدند، اهالی ساختمان بی آنکه آسیب ببینند، توانستند از آتش سوزی جان سالم به در ببرند.
تمام این اتفاقات به دلیل تبسم رخ داده بود که شاید از نظر مالی پنج ریال هم ارزش نداشت، همهٔ این ها نتیجه یک لبخند بود.
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
.
قانونلیاقتها
وقتی شما به داشتن چیزی وانمود می کنید به کائنات ارتعاشی ساطع میکنید که حاوی اطلاعاتی همچون "من لیاقت این ارتعاش را دارم..
و خلقت هستی نیز آن را به شما میدهد.
اما هر چه قدر...اگر هم تصویر سازی کنیدوبخواهیدجذب کنید، اما زمانی که از یک مغازه گران قیمت لباس فروشی عبور کنید و با خودتان ناخودآگاه بگویید.:اینجا جای مانیست"
🔻کائنات نیز آنرا دریافت میکند که شما واقعا لایق اونجا نیستین.
پس اول خودتان را لایق بدانید.تا دریافت کنید.
🔻امروز با خودت تکرار کن
🔻من لیاقت داشتن رابطه ای عالی را دارم...
🔻من لیاقت داشتن خانه ای زیبا وبزرگرا دارم...
🔻من لیاقت داشتن کاری پر درآمد را دارم...
🔻من لیاقت داشتن دوستان صالح را دارم...
🔻من لیاقت داشتن نعمات خداوند را دارم....
✨#استادعرشیانفر
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
❣شعری بسیار زیبا....
یاد آن روزی که تختی و حیاطی داشتیم
قُل قُل قوری و قلیان و بساطی داشتیم
عطر آویشن، ردیف استکان های بلور
زندگی شیرین تر از چای نباتی داشتیم
مادری فیروزه تر از آسمان مخملی
سایه ی مهر پدر، ظهر صلاتی داشتیم
خانه ای گرچه کلنگی خالی از اندوه و غم
باخبر از حال هم شور و نشاطی داشتیم
نم نم چنگ و رباب و گلنراقی و قمر
هر شب جمعه که میشد سور و ساتی داشتیم
نرده های غرق پیچک، پله پله اطلسی
گام پاورچین و غرق احتیاطی داشتیم
شرشر فواره روی رقص ماهی های حوض
شور و شوق و خاطر پُر انبساطی داشتیم
ساده مثل آفتاب آمده از پشت کوه
بی خجالت لهجه ی اهل دهاتی داشتیم
حافظ از شاخه نباتش، سعدی از سیمین تنش..
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتی داشتیم
کارگردان! آنهمه عشق و صفا یادش بخیر
آخر ِ آن روزها ای کاش کاتی داشتیم
عکس ما را قاب کن هرچند با گرد و غبار
تا که خوشبختی بداند خاطراتی داشتیم
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
هرگاه از تو پرسیدند؛
چرا اینقدر شاد هستی؟
از آنها بپرس:
شما چرا اینقدر شاد نیستید؟!
شادی دلیل نمیخواهد ..
شاد بودن بی هیچ،
دلیلی را تمرین کنید،
تا در آن استاد شوید ...
همانطوری که در غمگین بودن،
بی دلیل به مهارت رسیدید ...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh