👶حریف منم
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقـصــی چنیــن میـانه مــیــدانــم آرزوســت
#رجزخوانی_کودکان
🖇مطالب دیگر با موضوع #رجزخوانی_کودکان را اینجا ببینید
#ستاد_مادران_ایران
#ایران_جوان
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
صدای سوت شنیدم
فرصت نکردم سرم رو به سمت صدا برگردونم
*در کسری از ثانیه ، پرتاب شدم و نه میدیدم و نه میشنیدم*
همه جا دود و خاک بود
تا بتونم بچه هام رو پیدا کنم هزار بار مردم و زنده شدم
*مجروح بودیم و شوک !*
فقط پاهای پسر چهارساله م رو از زیر آوار میتونستم ببینم
صورت دخترم پر از خون بود
آنقدر توان نداشتم که حتی فریاد بزنم !
می توانم برای لحظه به لحظه ی آن روز و ساعت ، جزئیات بنویسم
ولی در این متن *میخواهم از هموطنانم بگویم نه از حال خودم !*
۵ دقیقه بیشتر نگذشته بود که *دو جوان از ایست بازرسی سر خیابان* ، خودشان را به طبقه پنجم ، به ما رساندند
به ساختمانی که تخریب شده بود و هیچ راه پله ای نداشت و هر لحظه ممکن بود ریزش کند
نجیبانه کمک کردند و ما را بیرون آوردند
کفش های شان را درآوردند و پای بچه ها کردند
و روی زمین پر از سنگ و شیشه ما میگذاشتند
باید از پشت بام خانه های کناری عبور می کردیم تا راهی برای خروج پیدا کنیم
دیوار ها برای تن زخمی و پاهای دردناک ما خیلی بلند بود
*جوانی که تا دیروز وسط دانشگاه ها، داعشی خطابش می کردند*
روی زمین خم میشد تا ما روی کمر او پا بگذاریم و راحت تر رد بشویم ...
به هرحال رسیدیم به خیابان
مردم جمع شده بودند
چند تا از همسایه هایی که تا دیشب ، *صدای ناسزا گفتن شان به جمهوری اسلامی از پنجره ها بلند بود*
حالا با چشم گریان ما را در آغوش گرفته بودند و خدا را برای سلامتی ما شکر می کردند
مردم همه برای کمک هجوم آورده بودند
سرِ اینکه کدام شان کاپشنِ تن خودش را به تن ما کند ، دست هم راکنار میزدند
*در خانه ها یکی یکی باز شد*
بی حجاب و با حجاب دیگر معنی نداشت
*همه یکی شده بودند*
یکی آب در گلوی مان میریخت
یکی شکلات برای بچه ها می آورد
یکی التماس می کرد بیایید خانه ما تا اورژانس برسد
*جوانی با دست های خالکوبی اش* ، نشست کف زمین و شیشه از پای پسرم در می آورد و جوری قربان صدقه اش میرفت که انگار برادرش را تیمار می کند ...
*خانمی که خودش حجاب نداشت* ، نگران حجاب من بود وقتی دید لباسم زیر چادرِ پاره ای که روی سرم بود مناسب نیست و معذب هستم
سریع رفت و برایم لباس آورد و گفت :
بپوش راحت باشی عزیزم !!!
و فقط خدا میداند هر کدام اینها ، در آن شرایط چقدر درد را تسکین میداد
و من هنوز پس از گذشت یک ماه از آن روز ،
*مات و مبهوت این همه مهربانی هموطنانم هستم*
و از آن روز به بعد ، به خودم میبالم که در این زمانه و کنار این مردم زندگی می کنم
*ایران ، بهترین مردم دنیا را دارد* 🇮🇷
فاطمه سلیمانی مفرد 🫡
#ستاد_مادران_ایران
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
ستاد مادران ایران
🎙مادری برای ایران (۱) ⭐️روایت کنشگری مادران در جنگ رمضان 🔸سرکار خانم رفیعی 📌شهرستان برخوار 📌استان
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙مادری برای ایران (۲)
⭐️روایت کنشگری مادران در جنگ رمضان
🔸سرکار خانم دهقان
📌شهرستان کوهچنار
📌استان فارس
#اختصاصی #مادری_برای_ایران #تجربه #پادکست
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
18.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 چرخ های خیاطی سرود ای ایران می نوازند!
🔸چرخ های خیاطی تار و پود عاشقی را در هم گره می زنند تا یک ملت، همرنگ و همصدا سرود ای ایران بخوانند.
🇮🇷رقص پرچم در کنار رقص شمشیر زیباست. آن هم شمشیری بنام ذوالفقار...
پرچمت همیشه بالا ای ایران عزیزمان...
#مادری_برای_ایران
#محله #کلیپ #تجربه
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
ستاد مادران ایران
🎙مادری برای ایران (۲) ⭐️روایت کنشگری مادران در جنگ رمضان 🔸سرکار خانم دهقان 📌شهرستان کوهچنار 📌استا
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙مادری برای ایران (۳)
⭐️روایت کنشگری مادران در جنگ رمضان
🔸سرکار خانم اشکستانی
📌شهرستان نایین
📌استان اصفهان
#اختصاصی #مادری_برای_ایران #تجربه #پادکست
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
🔰برای خانمها و دخترانی که این روزها ممکنه حالشون گرفته باشه
میدونم که خسته و کلافهای،🤕
چند لحظهای توجهت رو به این پستها بده تا کمکت کنیم از این حال دربیای.🤍
#عکس_نگاشت #آرامش
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
مادرم با روسری میخوابد، این عادت که مربوط به جنگ تحمیلی هشت ساله است از سر جنگ رمضان دوباره به سراغاش آمده است.
مادرم خیلی خونسرد است، خودش را توی بلندترین صداهای انفجار و طولانیترین لرزههای زمین به خوبی کنترل میکند و به بقیه روحیه میدهد. آرام است و محور خانواده.
هر شب افطار درست میکند و سعی میکند در سادهترین شکل ممکن سفرهای پهن کند که خانواده را قبل از شرکت در تجمعهای شبانه دور سفره جمع کند.
نماز را توی مسجد میخواند و هرشب در محله خودشان توی راهپیمایی شرکت میکند تا خیابان خالی نماند. مادرم شجاعت را از خوزستان به عنوان سوغاتی با خودش آورده است.
جنگ که بود ما توی خوزستان بودیم و بمبارانهای صدام یک اتفاق طبیعی بود.
مادرم شیرینترین روزهای جوانی را توی جنگ گذراند و حالا در ابتدای دهه ششم دارد با جنگ جدیدی دست و پنجه نرم میکند.
آن شب، وقتی بعد از چند روز مقابل ما روسریاش را برداشت تا موهاش را جمع کند ورژن جدید مادرم را دیدم، با موهای سفیدی که دیگر جو-گندمی نیستند و توی همین زمستانِ چند روز اخیر برف سنگینی روی سرش نشسته است.
مادرم ایران است، ایرانی که خاکستر و خاک انفجارها روی سرش نشسته و من فکر میکنم توی این چند روز بیشتر از آن شصت سال عمر از سر گذرانده است.
مادرم پیر شد و بعضیها روی سپیدی موهاش رقصیدند. این غریبهها حرمت هیچ چیز را نگه نمیدارند.
✍مرتضی درخشان
#ستاد_مادران_ایران
#مادران_حیدر_پرور
#جهاد_مادرانه
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran