eitaa logo
حماسه جنوب،شهدا🚩
1.5هزار دنبال‌کننده
7.1هزار عکس
901 ویدیو
22 فایل
اینجا سرزمین دل است سرزمینی به بزرگی تاریخ از یاسر و سمیه تا دفاع مقدس و تا آخرین شهد عشق گر خواهان درک آنی......... لحظه‌ای با ما بنشین و جرعه ای سرکش ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
❣تیر به کف دستش خورده و انگشتان دست راستش حرکت نداشت. سال ۶۷ بود. عراق مثل ابتدای جنگ، به طور گسترده در حال گذر از مرزهای ایران و تصرف خاک ایران بود، جبهه ها خالی از نیرو شده بود. حضرت امام فرمان دادند که مردم جبهه را پر کنند. حسین سر از پا نمی شناخت.بلافاصله آماده شد تا به جبهه برود.لباس پوشید، پوتین را به پا کرد، اما چون انگشتانش حس نداشت، نمی توانست بند پوتین را ببندد. صدای مادرش زد تا بند پوتین را برایش ببندد. تا مادر بیاید چند دقیقه طول کشید. ناگهان حسین با ناراحتی پایش را چند بار به زمین کوبید و گفت: عجله کنید، حرف امام زمین مانده... حرف امام عقب افتاد... 🌷هدیه به شهید حاج محمدحسین حامدی صلوات, شهدای فارس @defae_moghadas2
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
استخاره آیت الله نجابت علاقه ای خاص به حاج حسین داشت. زمانی که به حج مشرف شد حاج حسین را هم با خود برد. آقا نقل می کرد در سفر حج می خواستیم نماز جماعت بخوانیم, برای اینکه چه کسی جلو بایستد استخاره کردم, برای همه بد آمد. آخر برای حاج حسین استخاره گرفتم, خوب آمد به ایشان اقتدا کردیم.که شکر خدا به همه حال خوبی دست داد... آقا این خاطره را نقل می کرد و می گفت:حاج حسین از اولیا است! بعد از شهادت حاج حسین, آقا به منزل آمدند و فرمودند:مدتی پیش در عالم خواب دیدم در باغی هستم که دو نهر یکی از شیر و دیگری از عسل جاری است. همه شهیدان دور شهید دستغیب نشسته بودند. در همین هنگام حاج حسین وارد شد و همه شهدا به احترام ایشان ایستادند. .. از خواب پریدم, ساعت و تاریخ خواب را یادداشت کردم که بعد دیدم منطبق با ساعت و تاریخ شهادت حاج حسین است... هدیه به شهید حاج محمدحسین حامدی صلوات @defae_moghadas2
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
ملاقات چند روز بعد که من کمی حالم بهتر شد و توان راه رفتن پیدا کردم به سراغ بخش icu رفتم که عبدالحمید را ببینم؛ اما وقتی خواستم وارد بخش بشوم، نگهبان مانع شد و گفت: «اینجا ملاقات ممنوعه با کی کار داری؟» - می‌خواستم عبدالحمید تقی‌زاده رو ببینم. یه مکثی کرد و گفت: «شهید شد.» من که با حرفش وا رفتم گفتم: «کی؟» - یکی دو روز پیش با این خبر شوکه شدم. زبان نمی‌چرخید که حرف بزنم. پرستار که دید انگار بهم ریخته‌ام گفت: «می‌شناختیش؟» با حالی گرفته گفتم: «بله، عبدالحمید برادرم بود. همۀ این بچه‌ها، نیروها یا بهتر بگم برادرهای من هستن، هر کدومشون که شهید می‏شن قلب من شکسته‏تر می‏شه.» اشکم سرازیر شد و نمی‌توانستم حرف بزنم. کمی که آرام شدم نحوۀ شهادتش را از پرستار پرسیدم که گفت: «یکی دو روز آخر حالش خیلی بد شده بود. دیگه به زور نفس می‏کشید. حتی با دستگاه هم تنفسش خوب نبود. دوستاش که کنارش شهید می‏شدن مدام اشک می‏ریخت. خیلی بی‏تاب شده بود. تاول‏های بدنش هم عفونی‏تر شده بود. دیگه نای تکون خوردن هم نداشت، چون ریه‏ش هم تاول‏های شدید داشت و راه تنفسش و بسته بود. به زور با دستگاه نفس می‏کشید. دکتر گفته بود که دیگه امیدی بهش نیست. با این حالش وقتی صدای اذون از بلندگو پخش می‏شد، می‏دیدم که لباش تکون می‏خوره، خوب که توجه می‏کردم می‏دیدم داره نماز می‏خونه. لحظۀ آخر دیدم داره تقلا می‏کنه، رفتم طرفش، دستش رو گذاشته بود رو سینه‏ش و می‏گفت السلام علیک یا اباعبدالله، بعدش هم شهادتینش رو گفت و تموم کرد. براتون آرزوی صبر می‌کنم.» با خودم گفتم پس عبدالحمید خوابش تعبیر شد و جایزه‌اش را از دست امام گرفت. «برگی از کتاب سینه‌خیز تا عرش، روایتی از زندگی شهید عبدالحمید تقی‌زاده بهبهانی ✍حسن تقی‌زاده بهبهانی @defae_moghadas2
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
جنگ برای احیای اسلام از: خلبـان علی‌اکبر شیـرودی به: پایگاه هوانیروز کرمانشاه موضوع: گزارش      اینجانب که خلبان پایگاه هوانیروز کرمانشاه می‌باشم و تاکنون برای احیای اسلام و حفظ مملکت اسلامی در کلیه جنگها شرکت نمود‌ه‌ام، منظوری جز پیروزی اسلام نداشته و به دستور رهبر عزیزم به جنگ رفته ام. لذا تقاضا دارم درجه تشویقی که به اینجانب داده‌اند، پس گرفته و مرا به درجه ستوان‌یار سومی که قبلاً بوده‌ام برگردانید. در صورت امکان امر به رسیدگی این درخواست بفرمائید. باتقدیم احترامات نظامی خلبان علی‌اکبر شیرودی نهم مهر 59 @defae_moghadas2
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
خواستگاری «خواب دیدم شهید سید مجتبی علمدار با جوانی دیگر وارد کوچه‌ی ما شدند. وقتی به من رسیدند دست روی شانه‌ی آن جوان زدند و گفتند: این جوان همان کسی است که شما از ما درخواست کردید و متوسل به امام زمان (عج) شدید.» 💕 روزی که عبدالمهدی به خواستگاری‌اش می‌آید، مرضیه همان کسی را می‌بیند که در آن خواب، شهید علمدار به او نشان داده بود. در همان جلسه‌ی اول صحبت با شهید کاظمی متوجه می‌شود که عبدالمهدی نیز همین چندروز پیش خانه‌ی شهید علمدار بوده و با بچه‌های بسیج‌شان به دیدار مادر شهید رفته است. 🔹«مرضیه بدیحی»، همسر شهید مدافع حرم، عبدالمهدی کاظمی @defae_moghadas2
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
. ❣فرهاد 🔹 عبدالمهدی میگفت: «من قبل از ازدواج، زمانی که درس طلبگی می‌خواندم، خواب عجیبی دیدم. رفتم خدمت آیت‌الله ناصری و خواب را برای ایشان تعریف کردم. ایشان از من خواستند که در محضر آیت‌الله بهجت حاضر شوم و خواب را برای وی تعریف کنم. 🔹وقتی به حضور آیت‌الله بهجت رسید ایشان دست روی زانوی او گذاشت و پرسیدند: جوان شغل شما چيست؟ گفت: طلبه هستم. آیت‌الله بهجت فرمود: بايد به سپاه ملحق بشوی و لباس سبز مقدس سپاه را بپوشی. ️ دوباره پرسیدند: اسم شما چیست؟ گفت: فرهاد آقا گفت: «حتماً اسمت را عوض كن. اسمتان را عبدالصالح يا عبدالمهدی بگذار. ✅ شما در شب امامت امام زمان(عج) ‌به شهادت خواهيد رسيد. شما يكی از سربازان امام زمان(عج) هستيد و هنگام ظهور امام زمان(عج) با ايشان رجوع می‌کنید.» 🌷 شهید عبدالمهدی کاظمی؛ در شب امامت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در ۲۹ آذر ماه ۱۳۹۴ درسوریه به شهادت رسید. @defae_moghadas2
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
یوسف اولین کتابی که به زهرا داد بخواند، «سووشون» اثر سیمین دانشور بود. چند روزی بیشتر از ازدواجشان نمی‌گذشت. خندید و به زهرا گفت: «شخصیت‌های این داستان هم مثل من و تو اسمشان یوسف و زهراست.» زهرا کتاب را گرفت. دو سه مرتبه اسمش را تکرار کرد «سووشون...». به نظرش اسم عجیبی بود. بعد آن را کنار گذاشت و گفت: «کتاب خواندن، نقاشی، عکاسی و زبان! چقدر عجیب است! با این همه استعداد و روحیه هنرمندانه نمی‌توانم بفهمم تو چطور یک نظامی شده‌ای؟!» 🔸 یوسف لبخند زد و او ادامه داد: «حالا نقاشی و کتاب قابل قبول. این‌ها زندگی تو را از یکنواختی درمی‌آورند. اما کلاس زبان چرا می‌روی، آن هم در سطح پیشرفته؟ شب‌ها تا دیر وقت باید بیدار بمانی، سخت است. زبان به چه دردت می‌خورد.» 👈 یوسف با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «هر وقت می‌خواهی کاری را شروع کنی، نگذار چراها و فایده‌ها بیایند جلو. چون آن وقت حتماً تو می‌روی عقب و یک کار خوب هیچ وقت شروع نمی‌شود.» 🔸سال آخر دانشگاه، زهرا یک تحقیق راجع به شیمی کریستالی داشت که باید بخشی از یک کتاب علمی را ترجمه می‌کرد. برای او کار خیلی سخت و وقت‌گیری بود. یوسف گفت نگران نباشد و کتاب را با خودش به شیراز آورد. یک هفته بعد متن ترجمه‌شده مقاله را پست کرد اصفهان. 🔸زهرا وقتی متن را خواند، دست‌هایش را در هم گره کرد، چانه‌اش را روی انگشتانش گذاشت و به جزوه ترجمه‌ شده خیره شد و گفت: «تو فوق‌العاده‌ای یوسف». 📚 برگرفته از کتاب« تیک تاک زندگی» زندگینامه گلستان جعفریان @defae_moghadas2
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
از راست شهید عبدالکریم سیاهکارزاده ... فرشاد فروغی شهید بهمن دلروشن ... سمت چپ جلو شهید محمود رشیدیان و پشت سر شهید رشیدیان، علیرضا انجیلی هستند که از سلامت یا شهادتش بی خبرم @defae_moghadas2
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
كربلايی حسين طاهری_شهادت امام صادق علیه السلام 96 - شور - همه دنیامو بگیر-1501066716.mp3
8.49M
كربلايی حسين طاهری_شهادت امام صادق علیه السلام - شور - همه دنیامو بگیر •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۲
پنهان در برف در بحبوحه عملیات «بیت المقدس ۲» در ساعات ابتدایی اولین روز از بهمن ماه ۶۶، طی درگیری هایی در منطقه کوهستانی ماووت عراق، این دو شهید بزرگوار و تعدادی از نیروهای گردان عمار لشکر ۲۷ حضرت رسول (ص) در تاریکی شب توسط تیربار عراقی به شهادت میرسند. به جهت گره خوردن کار و لزوم عقب نشینی سریع نیروها، ابتدا پیکر مطهر این عزیزان رو در همان منطقه، زیر برف پنهان می کنند و به عقب برمی گردند اما آقا عطا (نفر وسط) و چند نفر دیگه می مانند تا به هر شکلی شده پیکر جامانده دوستان‌شون رو برگردونن. در طی روشنی روز حرکتی نداشتند چون دشمن نسبت به منطقه تسلط و دید کاملی پیداکرده بود، لذا با بهره‌گیری از تاریکی شب و در اوج برف و سرمای کوهستانی منطقه، ابدان مطهر شهدا رو با مشکلات بسیاری روی دوششون حمل کرده و به عقب منتقل می‌کنند سه شبانه روز طول میکشه تا به نیروهای خودی برسند و پیکرها رو تحویل بدن، که اونجا این عکس به یادگار می ماند. «هدیه کنیم به روح مطهر همه ی شهدا صلوات بر محمد و آل محمد (ص)» @defae_moghadas2
۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۲
دلیل آمدن گفتند دلیل آمدنت به جبهه چیست؟ گفت فریاد هل من ناصر امامم شنیدم ترسیدم شمر روی سینه‌اش بنشیند. ✍حسن تقی‌زاده بهبهانی @defae_moghadas2
۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۲