امروز از بغلِ یه غریبه رد شدم، که رازهاشو میدونستم، چیزای مورد علاقشو حفظ بودم، و یک زمانی شب و روز باهاش در ارتباط بودم.
آدم از کسی که دوسش داره راحت دست نمیکشه،
باید اونقدر بریده باشه، باید اونقدر خسته شده باشه،
باید اونقدر برات دست و پا زده باشه،
که با وجود اینکه دوست داره، دیگه نخوادت.
بعد از اینکه گریه کردنم تموم شد، شروع کردم به سرخ کردن سیبزمینی ها. چون که این زندگی بزرگسالیه عزیزِ من.