به اندازه تمام دفعاتی که ازت ناراحت شدم و تو فهمیدی و حتی سعی نکردی درستش کنی ازت دور شدم.
یه جاهایی فکر میکردم که باید با هم بریم،
جاهای کوچک گمنام
که فقط بگم با تو اونجا رفتم.
یه آدمایی تو زندگیمون بودن
که ما واسه شاد بودنشون تو زندگی تلاش کردیم ،
تو غصه هاشون همدرد شدیم ،
ولی از یه جا به بعد اون آدمها به جای دوست داشتن ما ، باعث غم ِ ما شدن
این آدمهارو با همه ی خاطرات خوبو بدشون باید رها کرد ،
یه وقتایی فرصت جبران به کسی دادن غم انگیز ترین کاریه که میتونی در حق خوبی های خودت کنی.
يه سريا هستن كافيه به چشمات نگاه كنن،
حتي اگه كلی هم بخندی باز ميگن چرا ناراحتی؟
همونايی كه حتی از نحوهی تايپ كردنت تو چتا،
از سكوت كردنت و نگاهت ميفهمن تو چته!
من به اونا ميگم واقعی ترينام...
همیشه دلم خواسته بدانم
لحظههای تو بیمن چطور میگذرد؟
وقتی نگاهت میافتد به برگ، به شاخه به پوست درخت
وقتی بوی پرتقال میپیچد، وقتی باران تنها تو را خیس میکند
وقتی با صدایی برمیگردی پشت سرت که من نیستم...
نمیدانم اگر موسیقی و چای و قهوه را نداشتم، اگر با نور و با گیاه و با کتاب حالم خوب نمیشد، اگر پاییز و بهار و باران و برف را دوست نداشتم...
برای دلخوشی در خالیترین حالات ممکن جهانم، به کدامین اتفاق ، چنگ میزدم و کدامین طعم و تصویر را بهانه میکردم و کدامین دلخوشی کوچک را در آغوش میکشیدم، تا به خودم بقبولانم زندگی هنوز هم زیباست...!؟