چقدر دور و تار شدی واسم،
انقدر دور که دیگه از این فاصله نمیتونم بفهمم چه حسی داری بهم،
انگار کم کم داره هرچیزی که منو بهت وصل میکرد پاره میشه و تموم میشی واسه همیشه.
دکتر میدونی نهنگا خیلی بدبختن؟! هرچی گریه میکنن دلِ دلبرشون براشون نمیسوزه، فکر میکنه آب دریاس رو صورتشون!
اینه که نهنگه یهو دلش می پُکه، میاد میشینه تو ساحل و میمیره.. من میدونم، من خودم یه نهنگ مُردهم...
- هر باخت مقدمه ای برای پیروزیه
و بعدها میفهمی که آدم هیچوقت از بردن چیزی یاد نمیگیره!
یه دیالوگ از فیلم دلتنگی هست که منو یاد کسایی انداخت که جزئیات کوچیکی از ما رو یادشون میمونه؛
حمید: خب من واقعاً ازت ممنونم.
ناهید: به خاطر چی ممنونی؟
حمید: به خاطر چیزهای خیلی کوچیک. به خاطر اینکه یادت بود من این رستوران رو خیلی دوست دارم. یادت بود بهترین غذایی که دوست دارم باقالیپلو با ماهیچهاس. یادت بود با غذام فلفل میخورم. بعد غذام حتما خلال دندون برمیدارم؛ حتی یادت بود از صدای خیار تو سالاد بدم میاد. ازت ممنونم به خاطر همه چیزهای کوچیک که برای آدمای دیگه اهمیتی نداره.
ناهید: از همه اینا چه نتیجهای میگیری؟
حمید: اینکه هنوز دوستم داری.
یه وقتایی باید خودخواه باشی.
فقط به این فکر کنی که خودت چی میخوای
و با چی خوشحال میشی. بقیه رو بذار کنار!
یکی از قشنگترین تعاریف دوست داشتن از نظر من رو
میلان کوندرا تو این دیالوگ تعریف کرده:
- چرا گاهبهگاه از قدرتت در برابر من استفاده نمیکنی؟
فرانز به آرامی پاسخ داد:
- زیرا «دوست داشتن»، چشمپوشی از قدرت است...
در عجب بودم چطور آدمها بعد از این همه رنج و درد و ماجرا و اضطرابی که به زندگیات تحمیل میکنند،
به همین راحتی راهشان را میکشند و از زندگیات میروند بیرون.
با خودمان می گوییم، عادت می کنیم و با صراحت زیادی، این جمله را تکرار می کنیم.
آن چیزی که هیچ کس نمیپرسد، این است که: "به چه قیمتی عادت می کنیم؟"