به نظرم قشنگترین شکلی که میشه به کسی دوست داشتنمون رو نشون بدیم اینه که بهش ثابت کنیم اون آدم کافیه.
برای خوشحالی، برای عشق، برای آرامش، برای تکیه کردن، برای پا به پای هم تلاش کردن. برای همه ی اینا کافیه.
یه دیالوگ بود تو Autumn Sonata که میگفت :
- منظورت از «بزرگ شدن» چیه؟
+ خودم هم نمیدونم...
- شاید بزرگ شدن یعنی اینکه دیگه از چیزی تعجب نکنی.
درک نشدن جزو بدترین حساییه که میشه تجربه کرد
اینکه دائم مجبور باشی خودتو توضیح بدی
و در نهایت هم به خاطر صداقتت قضاوت بشی.
- تو مثل برف میمونی. زیبایی، خیلی زیبایی. اما سردی..
اروم زمزمه کرد. بهم پشت کرد و مسیر خودش رو رفت. شاید واقعا بارشِ برفی که تو دلم بود سرد تر از این دنیایِ رقت انگیز بود.
از تلخترین جملات تاریخ ادبیات شاید عبارت کتاب «انّی راحلة» السباعی باشه؛ جایی که دختری عاشق رو به زور به عقد مرد دیگهای در میارن،
وقتی حلقه رو به دستش می ندازن می گه هرگز گمان نمیکردم که آدمیزاد «يُمكنُ أن يُخنقَ من إصبعه»، ممکن است از انگشتانش هم به دار آویخته شود.
تو فیلم«داره صبح میشه»یه جا پیرمرد داستان میگه:
گاهی یکی رو خیلی دوست داری خیلی هم دنبالش میدویی ولی وقتی بهش میرسی میبینی اون چیزی که فکرشو رو میکردی نیست و حست طبل تو خالی بوده. عشق اینه؛ طرف تو دستات باشه، ولی دلت واسش بلرزه!