یجا خوندم که موقعی که برف می باره همه جا ساکت میشه چون دونه های برف امواج صوتی رو جذب میکنن.
میدونی من فکر میکنم آدمی هم که دوسش داری مثل برف میمونه وقتی میاد دیگه هیچ صدایی نمیشنوی و چشمت دیگه هیچ جا رو نمیبینه فقط و فقط همون آدمو میبینی و توش غرق میشی.
ولی یه چیز رو فراموش نکن؛
تو بین مغزهای عجیب و تفکرات غلط زندگی کردی
اما هیچوقت شبیه به خودشون نشدی.
به خودت بابتش افتخار کن که میونِ اینهمه تفکراتِ زنگ زده،
تو ذهن با ارزشی داشتی ..!
ببین ونسان، هیچ وقت در مورد هیچ چیز نمیتونی کاملا مطمئن باشی. فقط باید شجاعتشو داشته باشی تا اون کاری رو که فکر میکنی درسته انجام بدی.
ممکنه بعدها بفهمی که اشتباه کردی ولی لااقل آن چه را که فکر میکردی درسته انجام دادی و این مهمه.
من آدم خاصی نیستم، یه مرد معمولی با افکار معمولی. یه زندگی معمولی رو گذروندم. مجسمهای ازم به عنوان یادبود ساخته نمیشه، و اسم من بعد از مرگم به زودی فراموش میشه.
اما از یه لحاظ، من به اندازهی تمام آدمهایی که تا حالا زندگی کردن، تو زندگیم موفق بودم. من یه نفر رو با تمام قلب و روحم دوست داشتم... برای من، این تو زندگیم همیشه از همه چیز مهمتر و کافی بوده.
🎥The Notebook
سندروم داون داشت؛ زنگ میزد میگفت : دلم برات تنگ شده.. میگفتم : من که هر روز دارم بهت زنگ میزنم! میگفت : باهوش! نگفتم که گوشم تنگ شده. گفتم دلم تنگ شده.. باید بیای پیش دلم!
”بابا لنگ دراز عزیزم! من دوست دارم کارهای عجیب بکنم. روی سقفها راه بروم و با بالهای نداشتهام پرواز کنم و از تو متشکرم بابا. از تو که مرا همانطور که هستم دوست داری.“