سندروم داون داشت؛ زنگ میزد میگفت : دلم برات تنگ شده.. میگفتم : من که هر روز دارم بهت زنگ میزنم! میگفت : باهوش! نگفتم که گوشم تنگ شده. گفتم دلم تنگ شده.. باید بیای پیش دلم!
”بابا لنگ دراز عزیزم! من دوست دارم کارهای عجیب بکنم. روی سقفها راه بروم و با بالهای نداشتهام پرواز کنم و از تو متشکرم بابا. از تو که مرا همانطور که هستم دوست داری.“
زیباترین قسمت دوست داشتن، شیفته جزئیات شدن درباره اون آدمه. مثل جای زخمِ روی دستش، یا آهنگ خاص صداش موقع گفتن یک واژه، یا حالت نگاه کردنش توی دقیقه و ثانیهی فلان اون فیلمی که ازش داری و میتونی تا ابد هی فیلم رو برگردونی عقب و هی اون لحظه رو نگاه کنی ...!
هیچ اتفاقی فراموش نمیشه، بالاخره یه روز، تو یه خیابون، یا وسط یه آهنگ، یا موقع خوندن یه کتاب، یا دیدن یه فیلم، یهو همه چیز یادت میاد ...
یه تئوری درباره دژاوو هست که میگه :
” این اتفاق ها برای همزاد ما توی دنیای دوم افتاده
و ما با خاطرات همزادمون در ارتباطیم. “