هیچ اتفاقی فراموش نمیشه، بالاخره یه روز، تو یه خیابون، یا وسط یه آهنگ، یا موقع خوندن یه کتاب، یا دیدن یه فیلم، یهو همه چیز یادت میاد ...
یه تئوری درباره دژاوو هست که میگه :
” این اتفاق ها برای همزاد ما توی دنیای دوم افتاده
و ما با خاطرات همزادمون در ارتباطیم. “
«جنگیدن زیباتر از پیروزیه! به سمت مقصد رفتن از رسیدن به اون با ارزشتره.
وقتی برنده میشی یا به مقصد میرسی یک خلا رو در خودت احساس میکنی، واسه پر کردن همین خلا باید دوباره راه بیفتی و مقصد تازهای پیدا کنی...»
جودی عزیزم؛
درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته میشویم.
هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر میشود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و میخواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم ...
آدمها جدا از عطری که به خودشون میزنن، عطر دیگه ای هم دارن که اتفاقا تاثیر گذارتر هم هست. عطر چشم هاشون، عطر حرف هاشون، عطری که فقط مختص شخصیت اونهاست و متاسفانه در هیچ مغازه ی عطر فروشی پیدا نمیشه.
”گاهی یه چیزای کوچیک و مسخرهای کُلِ روزِ آدم رو تغییر میده. مثلا اینکه قهوهت همونی باشه که میخوای، مثلا اینکه ترافیک در چه حد باشه، مثلا اینکه تکستی که منتظرشی بیاد یا نه، مثلا اینکه دقیقا فُلان آهنگ توی شافل پلیلیست بعد از بِهمان آهنگ پلی شه، مثلا اینکه دلِ اونم برات تنگ شده باشه.“