من ترجیح میدم بدون گفتن چیزی، با سکوتِ کامل ترکت کنم؛ تا اینکه همش بهت یاداوری کنم که هی! منم اینجام. اصلا منو میبینی؟ رفتن بهتر از موندنیه که برای طرفت فرقی نمیکنه.
اما بالاخره انسان ها به هر جای دنیا که بروند در آخر به همان جایی برمیگردند که به آن تعلق دارند؛ به همان شهر، به همان خانه، به همان قلب و به همان آغوش.
گاهی اوقات کلمه ها مثل خرده شیشه هستن! پر میشن تو دهنت؛ سکوت کنی عذابت میدن، حرف بزنی زخمیت میکنن.
تظاهر کردن به خوشحالی در حالی که ناراحتی، تنها یه مثال از اینه که تو به عنوان یک انسان چقدر قوی هستی.
نیاز دارم بغلت کنم، نیاز دارم باهات ساعت ها حرف بزنم، نیاز دارم چشماتو از نزدیک ببینم جوری که مژه هامون بخورن به هم، نیاز دارم دستاتو بگیرم، نیاز دارم بریم طبیعت، بریم مسافرت، نیاز دارم دستامو بکنم لای موهات، نیاز دارم بخندی و نگاهت کنم، نیاز دارم نفست بکشم، نیازت دارم که بمونی. برای همیشه.
یه زمانی بود که بودنت برام مهم بود، ولی حالا؟ هیچ فرقی نداره. نه بودنت خوشحالم میکنه، نه رفتنت ناراحتم. از چشم افتادی، جوری که حتی نگاه کردن بهت هم برام بیمعنیه.