نیاز دارم بغلت کنم، نیاز دارم باهات ساعت ها حرف بزنم، نیاز دارم چشماتو از نزدیک ببینم جوری که مژه هامون بخورن به هم، نیاز دارم دستاتو بگیرم، نیاز دارم بریم طبیعت، بریم مسافرت، نیاز دارم دستامو بکنم لای موهات، نیاز دارم بخندی و نگاهت کنم، نیاز دارم نفست بکشم، نیازت دارم که بمونی. برای همیشه.
یه زمانی بود که بودنت برام مهم بود، ولی حالا؟ هیچ فرقی نداره. نه بودنت خوشحالم میکنه، نه رفتنت ناراحتم. از چشم افتادی، جوری که حتی نگاه کردن بهت هم برام بیمعنیه.
یه بار اومدیم زندگی کنیم اونم همهش میگن اگه دوسش داری بهش نگو چون از دستش میدی، ترم اول صمیمی نشو با کسی، اسمش رو جور دیگه سیو نکن چون گند میزنه تو ذوقت، با فامیل شراکت نکن، با همکارت صمیمی نشو، هیچی به هیچکس نگو، ذوق نکن تا کنسل نشه و..
جدی متنفرم از تموم روابط انسانی :)
انسان گاهی لحظاتی را پشت سر میگذارد که بعدها، وقتی به یادشان میآورد، از تابآوری خودش تعجب میکند.
همیشه فکر میکردم زمان میتونه زخمای آدمو خوب کنه، اما حقیقت اینه که زمان هیچ کاری نمیکنه. فقط یاد میگیری با دردات زندگی کنی. اون زخما همیشه هستن، فقط کمتر بهشون نگاه میکنی. عادت میکنی به درد. مثل یه سایه که همیشه دنبالته، اما دیگه حتی برنمیگردی ببینیش. این اسمش درمان نیست… این فقط تسلیم شدنه.
قشنگ ترین تعریفی که از تعهد شنیدم
تو یکی از دیالوگ های فیلم Before You Go بود میگفت:
اگه به یکی متعهد باشی دیگه به خودت این
اجازه رو نمیدی که خوبی رو در کسی دیگه پیدا کنی."
به همین قشنگی ...