eitaa logo
💕دلبرونگی💕
110.8هزار دنبال‌کننده
32.7هزار عکس
667 ویدیو
10 فایل
کانال دلبرونگی همسرداری، سیاست زنانه، تجربیات زنانه...💕🌸 ارسال تجربیات 👇🏻 @FATEMEBANOOO لینک کانال جهت ارسال https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 تبلیغات ما👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3365863583C9d1f0a5b90
مشاهده در ایتا
دانلود
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 من یه زن بی سرپرست هستم همیشه سعی کردم از هرچی مرده فرار کنم 🍃
سلام عرض میکنم خدمت شما خسته نباشید🌨✨ من یه زن بی سرپرست هستم همیشه سعی کردم از هرچی مرده فرار کنم چونکه خلقت مرد کلا تنوع طلب هستش،دوم بعضی زنان فکر میکنن هرچی بی محلی کنند شوهر هم حق ندارد به هیچ کس نگاه کنه!! میخواستم اتفاقی که برای خودم افتاد تعریف کنم من بخاطر کارم یه آقا باهام آشنا شد وقتی که فهمید همسر ندارم دست ازسرم برنداشت من یه زن که دوست نداشتم مزاحم داشته باشم یکسره زنگ میزد میومد درخونه جواب نمی‌دادم همش پیش صاحبخانه خجالت می‌کشیدم ولی اون بندهای خدا می‌گفتند چونکه می‌دونیم شما چطوری مهم نیست مجبور شدم بعد از دوسال از دست این آقا جامو عوض کنم بعد از یه مدت ازنونوایی میومدم نون گرفته بودم دیدم دنبال من میاد پنج سال کامل نذاشت من زندگی کنم نزاشت ازدواج کنم هرچقدر جواب نمی‌دادم دوباره زنگ میزد میومد درخونه!!📞 من جواب ردمیدادم هرچی هم میگفتم برای من دردسر درست نکن برو پی زندگی خودت ،میگفت زنم بهم محل نمیزاره دوست دارم همه زندگی مو بدم عوضش بامن باشی،!وقصدم ازدواج‌ه 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
سلام عرض میکنم خدمت شما خسته نباشید🌨✨ من یه زن بی سرپرست هستم همیشه سعی کردم از هرچی مرده فرار کنم
ادامه ... البته آدم مقیدی بود نماز شب خون اصلأ هم دروغ نمی‌گفت جواب گوشی نمیدادم با گوشی زنش با گوشی خونه با تلفن مامانش زنگ میزد جواب بدم،هرچی بهش میگفتم برو با کسی دیگه می‌گفت زنان شوهردار میبینم بااین و اون هستند ولی تو بااینکه شوهر نداری اینقدر پاک زندگی میکنی 5سال زیر نظر گرفتمت حتی چندین بار میخواست خونه و ماشین شو بنام من بکنه که من قایمکی زنش بشم قبول نکردم به خونه شون زنگ زدم گفتم من یه مشاور هستم هوای همسرت داشته باش چشم شون دنبال بقیه نباشه دوباره دست ازسرم برنداشت آخرش بهش گفتم من به شرطی باهات ازدواج میکنم که زنت و خانواده ات همه بفهمند گفتم بلکه دیگر دست از سرم برداره رفته بود زنش آورده جلوی درخونمون که من راضی کنه منم خونه راه ندادم بعدش زنش زنگ زدگفت تو ه‌.رزه ای بدکاره ای خیلی دلم شکست ازاون تهمت ها گفتم کاش خونه و ماشین ازش میگرفتم که این همه مراعات نمی‌کردم نه اینکه این همه اذیت شدم آخرش بهم تهمت زدن بجای اینکه جلوی شوهراتون بگیرید به مردم تهمت ه..رزه کی نزنید مرد ها خیلی دله هستند تنوع طلب پس الکی قضاوت نکنید که خدا ازتون نمیگذره هنوزم بعد از چند سال من هنوز دلم شکسته میگم خدا کنه سرخودش و دخترش بیاد همون حرفا روبشنون ناحق دلشون آتش بگیره 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
🌸🍃 سرگذشت دختری به نام نقره... 🍃
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 سرگذشت دختری به نام نقره... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 با استرس گفتم : چي شد خان زاده ؟ چه خبر؟ همه عصباني بودن ؟ خان و بانو چيکار مي کردن؟ تايماز گفت : صبر کن یکی یکی بهت میگم.:چمدونش رو گذاشت روی زمین و بازش کرد و گفت اول ببین بقچه ات تو این چمدون جا میشه ؟؟بقچه رو به زور چپوندم تو چمدونش و بلند شدم و گفتم : پاره نشه يه وقت ؟ چمدون رو برداشت و گفت : نه چيزيش نمي شه محکمه. گفتم : من منتظرم چه خبر؟گفت : خوب خودت مي دوني چه خبر مي تونه باشه ديگه !!! همه داغون بودن. محمد علي خان بيشتر از همه عصباني بود . اين کارت رو توهين به نوه اش مي دونست. بابا و مامان هم که قاطي کرده بودن . يه ايل بسيج شده تا پيدات کنن. خوشبختانه قبل از بيدار شدن ملت ، ابراش رو سرجاش گذاشتم. تا کسي به همراهي من باهات شک نکن. يه چند جا رو هم باهاشون واسه پيدا کردنت گشتم و گفتم که من بايد برم تهران و وقت ندارم . اونا هم من رو راهي کردن. چند نفر هم تا محل سوار شدن با درشکه اومدن . منم سوار شدم ولي از شهر خارج نشده گفتم که چيزي رو يادم رفته و کرايه رو تمام کمال پرداخت کردم و پياده شدم . نمي تونيم با درشکه بريم چون اونجا برات بپا گذاشتن. بايد پياده حرکت کنيم به طرف قزوين. به اولين روستا که رسيديم اسب مي خرم تا با اسب بريم.گفتم : ممنون خان زاده . شما به خاطر من خيلي به درد سر افتادين . با اينکه صورتش تو سياهي شب معلوم نبود اما صداي خنده اش يه کم عصبيم کرد. يه لحظه از بودن با يه پسر تو اين سياهي شب ، وسط دار رو درخت خوف کردم . اما نه راه پس داشتم نه راه پيش.يه نيم ساعت که راه رفتيم ، يه دفعه گفت : واي اصلاً يادم نبود تو امروز هيچي نخوردي نه ؟ گفتم : نه . ولي مهم نيست من طاقتم زياده. گ گفت : يعني چي طاقتم زياده . خوب يادم مي نداختي ديگه . وايساد و چمدونش رو باز کرد . بقچه ي من رو کنارگذاشت و يه تيکه نون از تو پارچه بهم داد و گفت . بگير. اول بشينيم بخوريم . بعد راه مي افتيم .انقد گشنم بود که داشتم با ولع میخوردم که دیدم بی صدا زل زده بهم ..از نگاهش نون پرید تو گلوم سريع شیشه آب رو داد دستم و گفت: يه کم يواشتر. 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
همراهان گرامی میتونید بخش بعدی سرگذشت رو اینجا بخونید 👇 https://eitaa.com/joinchat/3805544609C711632f81f
🌸🍃 درد ودل اعضا 🍃 سلام خوبین عزیزم من الان ۱۴ سال هست ازدواج کردم به اندازه موهای سرتون بالا اومد سرم هرچی فکرش کنین من ۳۳سالم هست همسرم ۳۸سال هست دوتا بچه دارم پسرم ۱۱سال هست دخترم ۸سال پسرم آنقدر دعوا منو شوهرمو میدید قند عصبی گرفت خداروشکر که صبوری کردم من با کمر بند با دسته جارو برقی با سیم دو کاب آنقدر کتک میخوردم سیم میرفت تو پوست دستم گیر میکرد شوهرم عصبی بود دست خودش نبود خداروشکر الان چند سال شوهر عوض شد الان برام میمیره اگه یک نفر حتی مادرش درمورد من حرف بزنه باهش دعوا میفته نمیزاره یک روز برم خونه مادرم میگه دلم برات تنگ میشه نمیتونم بدونه تو باشم سنشون بالا بره خوب میشه با پدر شدن هم تعصیر داره خیلی ببخشید اگه علط املای داشتم فقط صبوری کنین خدا هواتون رو داره من باشم مامان رضاجون 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
🍃🍃🌸🍃 دختری روستایی به نام بلور جان..... 🍃
💕دلبرونگی💕
🍃🍃🌸🍃 دختری روستایی به نام بلور جان..... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 جوری که از سامان شنیده بودم، سودابه خانم اهل تهران بود، پدرش از ملاک های معروفی بود و وضعیت مالی خیلی خوبی داشتن، گویا ثروت بی حد و اندازه اشون هم صدقه سر ارثی بود که به سودابه خانم رسیده بودهوشنگ لبخندی زد و گفت+البته که ارزش الهام خانم خیلی بیشتر از این حرف هاست، اما مسأله اینجاست که شرایط همه یکسان نیست، ما در حد توان خودمون میتونیم به دختر گل شما مهریه و شیربها بدیمسودابه خانم پشت چشمی نازک کرد و همون موقع آقا سلمان اشاره ای به دختر بزرگش کرد و گفت+برو بگو الهام بیادبا ورود الهام بحث ها تموم شد، با دیدنش ذوق کردم و با لبخند نگاهش کردم، دختر زیبا و با وقاری بود، دلم میخواست این وصلت بدون دردسر سر بگیره تا خیالم بابت امید هم راحت بشه اما چشمم آب نمی‌خورد سودابه خانم به این راحتی کوتاه بیاد و از خیر مهریه و شیرهای سنگین و مجلس مجلل بگذرهالهام بعد تعارف کردن چایی روبه روی من و امید نشست و سرش رو پایین انداخت، از گوشه ی چشم نگاهی به امید انداختم، داشت با نگاهش الهام رو قورت میداد، کمی خودم رو به سمتش کشیدم و ضربه ای به پاش زدم و آهسته گفتم+چشمتو درویش کنامید به سختی خودش رو جمع و جور کرد و سرش رو پایین انداختمجلس دوباره تو سکوت بدی فرو رفته بود که سامان نجاتمون داد و با شوخی و خنده گفت+دایی جون اجازه میدید این دو تا جوون برن حرف هاشون رو بزنن ببینیم اصلا همدیگه رو می‌پسندن یا نه، اگر مورد پسند واقع شد اونوقت در مورد بقیه ی شرایط صحبت میکنیمبا موافقت آقا سلمان الهام و امید به سمت حیاط رفتند، سودابه خانم پشت چشمی نازک کرد و رو به سامان گفت+به هرحال سامان جان خودت میدونی من چقدر روی این مسائل حساسم، پس از من انتظار نداشته باشید جایی کوتاه بیام. به خدا الهام من کلی خواستگاری تحصیل کرده ی دکتر و مهندس داره، همین بچه ی خواهرم داره تخصص قلب میگیره، سه بار اومدن خواستگاری جواب رد شنیدن، یا پسر حمیرا خانم همسایه ی بغلی ما، تو کار ساخت و سازه، مهندسه..به خدا که ده بار خواستن پا پیش بذارن من مخالفت کردم چون میدونستم دل دخترم باهاش نیست 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 #_برش_چهار به شدت شلخته.سرمامیخورد دماغش و با استینش پاک میکرد.جواربش بو میداد وقتی میش
🍃🍃🍃🍃🌸 پنجم زندگی مهتاب و نادر.... گفت من دوساله عاشق تو شدم‌همه جا زیر نظر گرفتمت.خیلی دوستت دارم اونقدر که بخاطر تو حاضر شدم با خواهرشوهرت ازدواج کنم که به تو برسم.که نزدیکت باشم که هر روز ببینمت چی داست میگفت حرفهایی که در پنج سال زندگی از مهدی نشنیده بودم این داشت به من میگفت دوستت دارم من هاج و واج نگاش میکردم.حس خفگی داشتم از سرجام بلند شدم با اینکه تمام بدنم میلرزید و قلبم داشت میایستاد ولی با صدای بلند گفتم گمشو از خونه ما برو بیرون بلند شد ترسید نگاهم کرد گفت توروخدا با عشق من اینکار نکن.یکسال زجر کشیدم توی خودم ریختم ولی دیگه نتونستم حتی اگه رسوا بشم باز میخوامت من میدونم کهتوی زندگیت مشکل داری من از عشق لبریزت میکنم خواهرشوهر احمقم هرچ براش درد دل کرده بودم گزاشته بود کف دست شوهرش اونم که دیده بود من چقد تشنه محبتم برای بدست اوردن دلم دست گزاشت روی نقطه ضعفم وقتی داشت میرفت بیرون گفت میرم ولی بدون ولت نمیکنم تو مال خودمی من تا اخرین لحظه که زنده ام به تو عشق میودزم شاید یه روز دلت لرزید 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🍃🍃🍃🍃🌸 #برش پنجم زندگی مهتاب و نادر.... گفت من دوساله عاشق تو شدم‌همه جا زیر نظر گرفتمت.خیلی دو
🍃🍃🍃🍃🌸 ششم زندگی مهتاب و نادر.... دیگه من اون مهتاب نبودم نمیخاستم بهش فکر کنماما مگه میشد تشنه محبت بودم تشنه عشق بودم گر گرفته بودم صورتم قرمز قرمز بود نگران بودم یعنی چی قراره بشه بچه ها اومدن داخل گفتن مامان شام چی داریم.به خودم اومدم دیدم خیلی وقته تو خودمم و دارم فکر میکنم به حرفاش به جمله عاشقتم فرداش مهناز که داشت توی کوچه بازی میکرد اومد داخل گفت مامان عمو نادر(شوهر خواهرشوهرم)این کاغذ داد گفت قبض برق بده مامانت باز کردم بوی عطر خوشبویی میداد عطری که هیچوقت نشنیده بود دستخط زیبا نه مثل نامه های شوهرم چرک و کاغذ چروک یه کاغذ شکیل با خطهای منظم و خط کشی شده پر از حرفهای عاشقانه پر از شعرهایی که خودش سروده بود هر روز نامه و هر روز التماس برای دوباره دیدنم برای جواب نامه دادنش 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🍃🍃🍃🍃🌸 #برش ششم زندگی مهتاب و نادر.... دیگه من اون مهتاب نبودم نمیخاستم بهش فکر کنماما مگه می
🍃🍃🍃🍃🌸 هفتم زندگی مهتاب و نادر.... چرا دروغ بگم عادت کرده بودم به نامه هاش به شعرهاش که همش اسم من داخلش بود مهتاب من.مهتاب شبهای تارم و ... دلبسته شده بودم اوج نامه ها بود اوج عاشق شدنم که سوهرم برگشت یه شب بهش گفتم یه یوال کنم راستش میگی گفت بگو گفتم توی دبی عاشق کسی نشدی؟ راستش بگو زن دوم نداری؟ زد زیر خنده گفت دیوونه تا تو رو دارم زن میخام چکار قسم خورد گفت تا اخر عمر بهت خی انت نمیکنم.گفت من همش دور کارم هستم به زنهای بی حجاب دبی اصلا نگاه نمیکنم چون گناه داره تو اینجا منتظر منی مگه میشه دل به کس دیگه ای ببندم چقد اتیش گرفتم خاک برسر من که باهاش اینکار کردم یه روز صبح که خونه نبود همه نامه ها اتیش زدم گفتم دیگه محاله برم سمت نادر مهدی اومد گفت یه خبر خوب برات دارم یه هفته میریم مسافرت فلان جا رفتیم چقد خوش گذست به خودم قول دادم نادر فراموش کنم از مسافرت که اومدیم یه دوز با میوه اومد خونه میوه های ارزون و رنگ رو رفته عادت کرده بودم گفت شام درست کن مهمون داریم گفتم کی گفت فتانه و نادر شوکه شدم گفتم میخاستی بگی خونه نیستیم گفت وا چرا خواهرمه میخاد بیاد پیشمون 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🍃🍃🍃🍃🌸 #برش هفتم زندگی مهتاب و نادر.... چرا دروغ بگم عادت کرده بودم به نامه هاش به شعرها
🍃🍃🍃🍃🌸 هشتم زندگی مهتاب و نادر.... شام درست کردم میوه های بهتر چیدم توی ظرف اومدن قلبم داشت وایمیستاد.سلام و علیک کرد و نشست بازهم بوی همان عطر لعنتی اونوقت مهدی بوی عرقش آدمو دیونه میکرد الان دقت کردم چقد جفت ناجوری بودن باهم فتانه زشت و قد کوتاه و با لباسهای شلخته نادرشیک و باکلاس خوش چهره خلاصه مدام سرم پایین میانداختم.نمیخاستم چشم تو چشم بشیم نادر میوه پست کند اول به من نعارف کرد گفت بردار مهتاب خانم مهتاب رو یه جور خاص گفت قند توی دلم آب شد سام که خوردن کلی از دستپختم تعریف کرد کاری که مهدی فقط با یه دستت درد نکنه تمومش میکرد 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸