eitaa logo
💕دلبرونگی💕
110.9هزار دنبال‌کننده
32.7هزار عکس
670 ویدیو
10 فایل
کانال دلبرونگی همسرداری، سیاست زنانه، تجربیات زنانه...💕🌸 ارسال تجربیات 👇🏻 @FATEMEBANOOO لینک کانال جهت ارسال https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 تبلیغات ما👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3365863583C9d1f0a5b90
مشاهده در ایتا
دانلود
✅ صدای زندگی.... بنده مادر دو فرزند هستم. دختر بزرگم کلاس زبان میره که دقیقا هم زمان با اذان مغرب هست. روز اول که داشتم میبردمش متوجه شدم یه مسجد روبروی آموزشگاه هست. فوری دخترم رو گذاشتم کلاس و دست دختر کوچولوم رو گرفتم و با استرس رفتم مسجد. اخه دختر کوچولوم از صدای خیلی بلند میترسه و چندباری توی مسجد محله خودمون انقدر ترسیده بود و گریه کرده بود که همه با ما بد رفتار کردند که نماز بعد رو نمونده بودیم و راستش دیگه مسجد نرفته بودیم چون دخترم حتی از ورودی اون مسجد هم می‌ترسه. دل به دریا زدم رفتم آخرین صف کنار یه خانم مسن که روی صندلی نشسته بودند. نیت و اقتدا کردم راستش خیلی دلم تنگ نماز جماعت بود. بلند گو های مسجد صدای متعادلی داشت و خدا رو شکر دخترم دچار شوک اولیه نشد اما همین که سجده رفتم، حس کرد گم شد و شروع کرد به گریه از استرس خیس عرق شدم. گفتم الان همه صداشون در میاد. خانم کناری همین جوری حین نماز دست کرد توی کیفش. یه مشت بزرگ بیسکوییت در اورد و ریخت تو دامن دخترم. انقدر واسش وسوسه اور بود یادش رفت گریه کنه دستش رو پر بیسکوییت کرد و جذب این خانم مهربون شد و تا آخر نماز تسبیح و کتاب دعا ایشون رو از روی میزشون برداشت. منتظر بودم نماز تموم شه حسابی از همه عذر خواهی کنم. اما همین که نماز تموم شد سیل قربون صدقه ها آبنبات و شکلات و کیک و ... بود که سمت دخترم روانه شد. راستش هر دومون حسابی شوک شده بودیم. بعد هم که دعا تموم شد انقدر همه با دخترم خوب برخورد کردند که ما تا آخر کلاس اونجا موندیم و دخترم کلی با خانم های اکثرا مسن اونجا بازی کرد. از اونطرف هم توی مردونه یه توپ بادی آوردند و کلی پسر بچه شروع کردند به فوتبال بازی و متوجه شدم اصلا رقابت سنگینی سر فوتبال هرشبِ بچه ها توی مسجد برقراره. بعد از نماز هر شب این مسجد دوست داشتنی پر از صدای خنده و هیجان بچه هاست. اصلا صدای زندگی میاد. دختر کوچولوم فقط منتظر روزهایی هست که باهم بریم مسجد. "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃🍃🍃 ••❥ ✍ امام صادق ؏ ؛ هر کس که خالصانه بر تلاوت 《 سوره نساء 》 مداومت نماید محبت همسرش به او زیاد شود 📚 خواص آیات قرآن ۴۵ 🎀 این صلوات معادل ده هزار صلوات میباشد 🎀 اللّهُمَ صَلِّ عَلَی سَیِّدنا و نبیِّنا مُحَمَدٍ و آلِه مَااختَلَفَ المَلَوان و تَعاقَبَ العَصرانِ وَکَرَّ الجَدیدانِ وَاستَقْبَلَ الفَرقَدانِ و بَلِّغ رُوحَهُ و اَرواحَ اَهلَ بَیته منِّی اَلتَّحیَّهَ وَ السَّلام 🎀 اللّـهُمَّ صَـلِّ علی محمّد و علی آل محـمّد كما صـَــلَّيتَ علی إبراهيم و علـى آل إبراهيم اِنَّکَ حمیدٌ مجید.اللّهُمَّ بارك علـى محمـّد و علـى آل محمّد كما باركت علـى إبراهيم و علـى آل إبراهيم إنك حميدٌ مجيد 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
🍃🍃🍃🍃🌸 پاییزی شدن پارکی ک کل تابستان رو با دوستان توش میگذرونم😢 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
کژال 🍃🍃🍃🍃🌸 اشکال نداره بابا جان گذشته ها گذشته عوضش تا آخرش دیگه با همیم. دیگه هیچ جوری نمیتونید از دستم راحت بشید. + کژال بهم یه قولی میدی بابا؟ چه قولی؟ من تو زندگی قبلیم خیلی زجر کشیدم تو تازه یه قسمتشو دیدی ولی زندگی من زندگی .نبود تو کل دوران زندگیمون خودمو گذاشتم زیر پا تا اونو کنارم نگه دارم یه کارایی براش کردم که خودمم باورم نمیشه یه آدم در این حد میتونه حماقت کنه تو مثل من نباش از خودت نگذر اول خودتو دوس داشته باش نمیگم از خود گذشتگی نکن چون لازمه ی زندگی مشترکه ولی اول مطمئن شو که طرفت ارزششو داره دخترم امیدوارم که واقعا خوشبخت بشی ولی بهم قول بده که اگه هر موقع دیدی بودن تو اون زندگی داره خوردت میکنه عقب بکشی. تو تا همیشه منو داری در این خونه هم به روت بازه دلم برای بابا میسوخت نمیفهمیدم چرا آدمایی که بدن باید راست راست برای خودشون بگردن و زندگیشونو بکنن و یکی مثل بابا رضا که آزارش به هیچکس نمیرسه همچین بلاهایی سرش بیاد. بابا ادامه داد کژال بابا میدونم حرفام غیرعادی به نظر میرسه. شاید تو ذهنت بگی این چه حرفیه داره به یه تازه عروس میزنه ولی واقعا چون دوست دارم اینا رو میگم دست بابا رو تو دستم گرفتم و بوسیدم و :گفتم همیشه به خاطر وجودتون خدا رو شکر میکنم تو رو خدا نگران من نباشید. حسام پسر خوبیه مطمئنم مشکلی برامون پیش نمیاد میدونم دخترم ان شاالله همینطوره ولی بهم قول بده چیزی رو تحمل نمیکنی! لبخندی زدم و گفتم چشم قول میدم من پشتم به شما گرمه خیالتون راحت؛ دیگه کسی نمیتونه اذیتم کنه. وقتی شب به خیر گفتم و رفتم تو اتاقم مهین اومد و با حال ناراحتی گفت کژال به نظرت کار درستی کردم به بابات برای سفر اصرار کردم؟ آخه نمی خوام تا آخر عمرش همینجوری بمونه. نه مهین به نظر من کارت درست .بود بابا باید با ترسش رو به رو بشه و گذشته رو کنار بذاره. مهین که انگار قوت قلب بیشتری گرفته بود شب به خیر گفت و از اتاق بیرون رفت. بالاخره چند روزی که تا سفرمون مونده بود .گذشت. شب قبل از سفر حسام زنگ زد خونه و طبق عادت هر شبمون داشتیم صحبت میکردیم که :گفتم راستی حسام فردا کیا میان؟ فقط مامان و بابات هستن یا آبجیا هم هستن؟ 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
🍃🍃🍃🍃🌸 این تراس خونمون هست که عاشقشم، با همسر جان صبحانه را اینجا میل می کنیم ، الان که هوا خنک شده بیشتر اوقات میرم روی نیمکت می‌شینم و قرآن می خونم یا چای می خورم و خدا را برای داشتن این خونه شکر میکنم، انشاالله که همه ی مستاجرها زودتر خونه دار بشن 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
🍃🍃🌸🍃 دختری روستایی به نام بلور جان..... 🍃
💕دلبرونگی💕
🍃🍃🌸🍃 دختری روستایی به نام بلور جان..... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 اون شب تو اتاق کنار بچه ها خوابیدم. من وسط و آرزو و امید دو طرفم، هوشنگ هم تو همون اتاق با کمی فاصله از ما خوابید، تا صبح از ذوق خواب به چشمم نیومد، باورم نمیشد بچه ها کنارم هستن. انقدر بوسشون کردم و قربون صدقه اشون رفتم که آرزو رو از خواب بیدار کردم و گریه اش رو درآوردمفردای اون روز تازه داشتم به بچه ها صبحانه میدادم که در خونه زده شد، هوشنگ صبح زود رفته بود سرکار و جالب بود اما من هنوز نمیدونستم شغلش چیه! یعنی جز اسم و فامیل من هیچی از هوشنگ نمیدونستم، حتی نمیدونستم دقیق چند سالشه، چقدر درس خونده و اصلا مادرش کجاست! یکی دوباری گفته بود مادرش زنده اس و بعد طلاق از پدرش دوباره ازدواج کرده و زندگی خودش رو داره اما چیز بیشتری از مادرش نمی‌گفت و انگار دوست نداشت زیاد در موردش حرف بزنه...نیم نگاهی به خاله زیور انداختم و گفتم+قول دادید نذارید امیر به این زودی بچه ها رو ببرهخاله زیور به سختی از جا بلند شد و گفت+هول نکن، فقط میاد بچه ها رو ببینه و بره سری تکون دادم و خودم رو سرگرم بچه ها کردم، همونطور که خاله گفته بود امیر فقط سرکی تو خونه کشید و وقتی خیالش راحت شد من و بچه ها تو خونه هستیم بدون هیچ حرفی از خاله زیور خداحافظی کرد و گفت فردا باز سر میزنهاون روز بعد ناهار وقتی بچه ها خوابشون برد رفتم کنار هوشنگ و آهسته جوری که خاله نشنونه گفتم+هوشنگ، به نظرت بهتر نیست بچه ها رو برداریم و بریم؟ هوشنگ با تعجب نگاهم کرد و گفت+بریم؟ کجا بریم؟کمی بهش نزدیک شدم و گفتم+تا رضا از رشت نیومده میتونیم بچه ها رو برداریم و از اینجا دور بشیم، تا امیر بفهمه و بخواد بیاد دنبالمون ما از اینجا رفتیم، اصلا میریم تهران، ها؟ چطوره؟ اونجا انقدر بزرگ هست که امیر و رضا نتونن پیدامون کنن هوشنگ اخمی کرد و گفت+اگر نظر من رو میخوای میگم نه! این بچه ها از لحاظ قانونی هیچ نسبتی با تو ندارن، اگر برشون داری و فرار کنی رضا به راحتی میتونه ازت شکایت کنه! به جرم دزدیدن بچه هاش میتونه تو رو بندازه زندان! تا عمر داری باید مخفیانه زندگی کنی، هم خودت هم بچه ها. این بچه ها بزرگ میشن بلور، مریض میشن و دکتر باید برن! مدرسه باید برن! بدون مدارک شناسایی میخوای چیکار کنی؟ یکم به آینده هم فکر کنرو ترش کردم و گفتم+چطور سری اول که میخواستم فرار کنم تشویقم کردی، الان مخالفی؟میترسی این بچه ها مزاحم زندگیت بشن؟ 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
🍃🌸🍃 برای خانمی که برادر شوهرش اومده خونشون 🍃
💕دلبرونگی💕
🍃🌸🍃 برای خانمی که برادر شوهرش اومده خونشون 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 سلام مجدد برای خانمی که برادر شوهرش اومده خونشون خانم عزیز خواهش میکنم تعارف و ملاحضه رو کنار بزار خیلی رک به همسرت بگو دیگه خسته شدی مگه کار یه روز و دوروزه؟ ما دوسال تهران زندگی کردیم از شانس من خواهرزاده همسرم سربازیش افتاد تهران بخدا عاصم کرد همه ی پنج شنبه ها و جمعه هاش خونه ما بود منم همسرم کارمند بود همین دوروزو خونه بود که با پذیرایی از خواهرزادش میگذشت. فکر کردید قدرمو دونستن نه، پسر من که میشد برادرزاده همین خواهرشوهرم دوروز رفت خونه پدربزرگش که با خواهرشوهرم همسایس بخدا پدرشوهر و مادرشوهرمو برداشت برد مسافرت پسر منم تنها توخونه موند، حتی یه دعوت از پسرم که نکرد هیچ، نزاشت پدربزرگ و مادر بزرگشم پیشش باشن. دیگه منم به ادمای قدر نشناس هرگز خوبی نمیکنم اما بنظرم شما هم جدی باش و عمرت و تلف نکن 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
🍃🌸🍃 نامه ای به پسرم...👇 🍃
💕دلبرونگی💕
🍃🌸🍃 نامه ای به پسرم...👇 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 سلام صبح بخیر فاطمه بانو جان خوبی ببخشید بازم مزاحمتون میشم انصافا همه پیامام داخل کانال گذاشتی خواهری کن اینم ارژانسی بزاربه راهنمایی خواهرای گل کانال نیاز دارم يه پسردارم ۱۸سالشه امسال پشت کنکوریه اونجوری که من توقع دارم نمیخونه رشتش تجربیه خودش انتخابش کردتاحالام همیشه درسش خوب بوده راضیم انشالله خداهم ازش راضی باشه برم سراصل مطلب سرتون در نیارم دیروز دنبال چیزی میگشتم تواتاقش یه صندوقچه داره توکمدگفتم شایدتواون باشه دیدم یه نامه باچنتاتارموویه شومیزداخل هست کنجکاوی کردم نامه روخوندم تاریخ نداشت ک ببینم مال چندوقته دختره براش نوشته بودک خیلی دوست دارم ازعشقش ب پسرم گفته ازخوشکلی خوشتیپی پسرم تعریف کرده ازشخصیتش واینکه۰ ازکیلومترصحبت کرده ک من کیلومترهاازت دورم ولی دوست دارم میپرستمت ازاین جورصحبتها ک همه میدونیدحالابه نظرتون چکارکنم به پسرم بگم چطوربگم ک ناراحت نشه من رفتم سروسایل شخصیش لطفااونای ک تجربه دارن راهنماییم کنن بخدانمیتونم باکسی صحبت کنم پسرمم خیلی دوست دارم اونم همینطوربخداروزنیست ک حداقل سه باربوسم نکنه ازم تشکرنکنه اها راستی یه دسبندهم تووسایلش بودک برام پسرم خریده ولی خداشاهداصلاپسرمن اهل اینجورچیزانیست ک دستبند بپوشه یاگردنبندتتوقرتی بازی اینقدسنگین صبورک همه هم خانواده خودم هم پدرش میپرستنش لطفاراهنماییم کنید.کنیدامسال ک سالاخرشه بایدبشینه درس بخونه روزی ۴ساعت شایدم بیشتربیرونه میگه سالدیگه میخونم پیشاپیش ازراهنماییتون ممنونم خواهرای قشنگم دوستون دارم دخترخوزستانم 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸