💕دلبرونگی💕
یادداشتهای یک زن خانه دار🍃🍃🍃🍃🍃🌹 .
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹
بچه که بودیم در تلویزیون کارتونی می دیدیم دور دنیا در ۸۰ روز. شخصیت اصلی داستان فیلیپ فاگ، شیر ماجراجو به همراه پیشخدمتش می خواهد دور دنیا را در مدت ۸۰ روز طی کنند که در طول مسیر اتفاقات بسیار زیادی برایشان می افتد. و افراد زیادی همراهشان میشوند… دور دنیا را میگردند و لذت میبرند.
من دور دنیا که هیچ، دو سه تا کشور را بیشتر نگشته ام .
گشته ام و دنیای متفاوتشان را دیده ام. لذت برده ام.
اما شاید، نه آنچنان که باید!
میدانم پاریس خیلی زیباست. لندن در کنار رود تایمز و زیبایی های مجلل و چشمگیرش هر توریست و مسافری را مجذوب خودش میکند . رم، آمستردام، پراگ، وین و هزاران جای دیدنی و زیبای دنیا هستند که چشمگیر و خیره کننده هستند و شاید هر آدمی دوست دارد به آنجا سفر کند و حسابی کیف کند. اما برای من
این خانه با چهار دیوار سنگی و ستون بلند اش
همان سقف و ستون و آبادی است.
خانه ی مادری ام با شمعدانی های سبز و پربارش، درخت نارنج و پرتقال قشنگش و همه ی دلبازی و
بزرگی اش برای من دنیاست.
و من این روزها آمده ام تا دور دنیا را بگردم.
دور مادرم !
که دنیای من است،
جان من است
قلب و روح من است…
💕@Delbarongi💕
گفتگوی اعضامون🍃🍃🍃🍃🍃🌹
سلام در مورد تجربه دوستمون...مناینجوری نیستم...همسرم بهم محبت میکنه مشکل بزرگی هم ندارم خدا رو شکر... ولی به شدت عصبی و بداخلاقم...پسرمو اذیت میکنم همسرمم همینطور...دعایی چیزی هست که یه کم خوش اخلاق تر بشم؟ خودم شبا به کارام فکر میکنم ازخودم متنفر میشم
..🍃🍃🌹🍃🌹🍃
صددرصد با این حرف موافقم چون خودم هم همین طورم ازبس از همسرم بی مهری و بی محبتی دیدم سر بچه ام داد میزنم یا حوصله ی خونه داری و غذا پختن ندارم.همسرم میگن غذاهات خوب نیست اوایل زندگی خیلی غذاهات و خونه داریت عالی بود گفتم اوایل زندگی تو باهام بودی عشق داشتی الان من شدم یه خانم بی حوصله و افسرده که یه غذارو زورکی بار میذارم اصلا هم مهم نیست خوشمزه بشه یا نه چون در هر شرایط همسرم انتقاد میکنه ازم
💕@delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
#سوال_اعضا 🍃🍃🍃🍃🍃🌹 سلام من ۱۷ سالمه با پسر خالم عقدکردم ولی عروسی نکردم و دوسش نداشتم خسیس بود
#پاسخ_اعضا 🍃🍃🍃🍃🌹
سلام.راجب اون خانوم ۱۷ساله حلقشوبفروشه.خواستم بگم وقتی مجبورباشی قشنگترین یادگاریتم میفروشی.من خودم طلاداشتم النگو انگشترحلقه گردنبند.براچندسال پیش که طلامفت بود که میفروختی چندان چیزخاصی دستتونمیگرفت.همه ایناروفروختم اونم برا یچیزالکی نه ساخت خونه بودنه خریدماشین بود که بگم ارزششوداره شوهرم بیکارشدکارپیدانمیشد پول نداشتیم.خرج زندگیم درارم کسی هم بهمون نگاه نمیکردهمه اونارو دونه دونه فروختیم که نون شبمون دربیاد که لنگ نمونیم حتی حلقمم فروختم هرچی گفتم دلم نمیاد شوهرم گفت مجبوریم بهترشوبرات میخرم گفتم بدردم نمیخوره این حلقه برام مهم یادگاری هروقت به شوهرم میگم چرااین کاروکردی دلم میسوزه راحت طلاهام فروختم بخصوص حلقم میگه مگه چاره دیگه هم داشتم وقتی پول نداشتم.خیلی دلم سوخت واقعن حتی الانم یادش میافتم ناراحت میشم.ولی به حرف شوهراتون اعتمادنکنیدکه میگن بهترشومیخرم این همه سال گذشته نتونسته یه انگشترشوبخره چون روزبه روز مملکت بدترشد گرونی بیشترشدماهم روزیمون به اندازه خودمون بود پولدارنبودم که طلابخرم جبران شه.
💕@delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
ادامه🍃🍃🍃🍃🍃🌹 بله ماجرای سرگذشت تاجایی رفت که تصمیم گرفتندبرای برادرشوهرحالازن دیگری بیابندوالبته بر
ادامه زندگی اعضا🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌹
سلام امیددارم همه خوب باشندانشاءالله .دنباله ی سرگذشت من .بله زندگی همچنان به کام ظالمان (البته ازدیدمن بخاطربی عدالتی هایی که میدیدم وهم دستمان هم نمک نداشت وانگشت که هیچ تاآرنج هم عسلی بشدودردهانشان قرارمیدادی گازکه هیچ ازبیخ وبن قطعش میکردند😄ای لعنت برهرچی آدم بدی بادکه به هیچ طریق هدایت که نمیشوندهیچ خودشان رابه آن راه زده اندودراین بدجنسی کیف میکننداه)بله تارسیدیم به جایی که دیگرمیگفتیم دستهایی که به دعابلندکرده ایم اصلابه چشم خداوندگارنمیآیداستغفرالله البته دراینمدت تنهاکسی که همچنان نورامیددردلمان نگه میداشت مادرم بودکه زنی رنج کشیده وزحمت کش که توانسته بودمثل مردپابه پای مردش کارکندوهیچ وقت رایادنداریم مادرم تنبلی کرده باشدیاخوشگذرانی همچنان قناعت راپیشه کرده بودوبچه هاهم به طبع عادتشان بودقناعت وزیردستان رادستگیری کردن البته این خصلت هردوپدرومادرمان بودولی کمترخانمی آنزمان بودکه همزمان چندین کارباهم بتواندچرخ خانه رابچرخاندراستی مادرم ازاول شروع جنگ پایه ی ثابت تمام تشیع جنازه های درشهرمان بود(تنهاسرگرمی ووقت آزادمادرم همین بودوهم فقط ماه رمضان میتوانست به مسجدبرود چون وقتش پربودازکارکردن)بله تااعلام میکردندتشییع جنازه شهیدی هست (درشهری که هستیم خیلی روستااطرافمان هست والبته درتعدادشهیدشهره هست )مادرم آنچنان دل میسوزاندکه پابه پای تشییع ها گریه میکردودعاوبعدبه خانه بازمیگشت وبعداگرآشنایادرشهرخودمان بودندحتماحتماباپدرم با گل وجعبه شیرینی به خانه ی آن شهیدمیرفتندوازپدرومادرشهیددلجویی میکردند(حالاکه خودم سنی ازم گذشته این کاروحرکت انساندوستانه پدرومادرم رادرک میکنم وبرایم معنای خیلی قشنگترازتصوررادارد)بله زندگی پدرومادرم قشنگ بودیعنی نظم داشتندبااصالت زندگی میکردندولی متاسفانه باپیداشدن سروکله عروس ودامادو....(اینجاهست که به واقع انتخاب درست معناپیدامیکندکه باچه خانواده هایی یاکسانی وصلت میشودکه بتوان همچنان سکان زندگی ات دردستانت باشدوخدای نکرده کمی منحرف بشوددیگرجبران وهدایتش سخت خواهدبود)بله بلاخره کم کم روزهای آرام ازخانه ی مارفت بافضولیهای اقوام وخاله زنک بازیهای زندایی وزنعمو ومادربزرگ مادری وروی خودشان راچقدرعالی نشان دادندکه گرگ صفتانی درپوست انسان بودنداصلا زندگی وارونگی خودرانشان داده ومن درسن ۱۴سالگی تازه میفهمیدم عجب میشوددروغ هم گفت خداشاهده تابه آنروزماهاکلمه ی دروغ راقبح وزشت دانسته وچه برسدبکارببریم ویا سخنی که فقط نسبت حیوان درآن باشدچه رسدبه فحش 😐یادمه یک روزبعدازسخن چینی های زندایی ام که همولایتی (همشهری )زن برادرم بودواوایل با زن برادرم خیلی چشم همچشمی میکردوماراهم درگیرمسخره بازیهای خودشان میکردندولی ماهاخودمان رابه کری وکوری میزدیم وبهانمیدادیم ویه بارکه دروغی اززن دایی ام برملاشده بودمن باتعجب به مادرم میگفتم چطوری هست بااین سن دروغ گفته اصلاچی باعث میشه دروغ بگویدومردم همه اینطوری هستند؟من چشم وگوش بسته ای بودم که مادرم درجواب دادن به من مانده بودویادمه اصلاجوابی برایم نداشت وذهن من دقیقا یکسال درگیربودوهنوزاین مسئله راهضم نکرده بودم که رفتارهای عجیب دیگرهی میدیدم اصلاانگارمن ازبهشت مستقیم وارددنیاشده بودم بهشتی که ریادرآن نبوده وحالا دورویی ها نمایان شده بودونمیدانم اقتضای سنم بوده ویاماهااینقدرآدمهایی بی ریاوساده وبی شیله بودیم ولی هرچه بودآمدندوشخم زدندوریختندوپاشیدندچندسال که آخرش شداین سرگذشت من وباقی اعضای خانواده ام حالازندایی ام که اونزمان بچه ی اولش رایکسال داشت وخودش ۱۸ساله بودالان پسرانش رادامادکرده ودخترش راهم عروس ولی جالبه بدانیدچقدرزندگیهارابرهم زدبازبونش چقدردلقک بازی دراوردوچقدررفیق شفیق مادرشوهرهای من وخواهرم و چقدربرعلیه دیگران ناحق حرف زدوحتی نتوانست درعروسی بچه هایش مثل ادم عادی حرکت کندچه برسدکه شادی کندچون بیماری دچارشدکه بایدحتمااگرجایی خصوصادرشلوغی کسی دستش رابگیردتابرزمین نیافتدویاجلوی چشمش راببیندواونی که هرجاواردمیشدتادرب حیاط پامیگزاشت اول صدای بلندورسای قلدری اش میآمدتاجایی که دایی بزرگم اسمش را غره تراق گذاشته بود(غرش آسمان)ازصدایش ازدورمیشناختنش ولی حالابازوردارو فقط حمایت شوهرش وکمی حمایت دخترش بتوانددرخانه اش به سرببرد.دوستان من این نوشتاررابااکراه مینویسم چون یادم که میآیدازهرچه آدم دنیاپرست ودغلبازو...بدم هست هرچندهرکدام تاوان پس دادندوفقط وفقط هدفم ازنوشتن این هست که بعضااززندگی خسته شده اندیا بی پولی وظلم و...آنهارابه آخرخط رسانده آگاه کنم وبلنداعلام کنم مردم به خدا قسم خداهست به والله خدا کناردستمان هست به خدای احدو واحدکه بازیچه ی روزگارشده ایم وخبرنداریم به خودتان بیاییدآنقدرهاکه فکرمیکنیم سختیهاتمام نمیشونددرچشم بهم زدنی به والله بگذرندکه مثل من بیاییدوهواربکشیدوگوشهای پرشده
ادامه👇🏻
💕@delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
ادامه زندگی اعضا🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌹 سلام امیددارم همه خوب باشندانشاءالله .دنباله ی سرگذشت من .بله زندگی همچنان
ادامه🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌹
مادرشوهرم بااون همه دبدبه وکبکه اش الان ۱۵ساله زیرخاک هست آنهم باچه زجری بابیماری دست وپنجه نرم کردوتاجایی که شداستخوانی انگارعجوزه های ۱۲۰ساله ای که ازگوربرخاسته باشندبه خداقسم من خدارادرنزدیکی ام دیدم آنقدربرایم معجزاتی رخ دادپشت سرهم که هنوزم فکرمیکنم خوابی بیش نبوده و...
من نمیگویم خوشحال بشویدیاامیدواربشویدکه دشمنانتان حتماکروکور و...خواهندشدوشماهم حتماحتمادرجواب خواهیدگفت چه فایده جوانی مان که برفته باشدوچه سودی به حالمان دارداززجرکسی که برماظلم کرده دلخوش کنیم که کی عمرشان سرآید.نه منظورم این نیست بلکه میگویم خوب باشیدوخوب بمانیدکه خداوندبه واقع خودشان درقرآن که فرموده اندهم دراین دنیاوهم درآندنیا جواب کارهایتان راخواهیددید.منظورم این هست به آنچه برسرتان سختی آمده بهاندهید.بگزریدوالله بگزریدزودترازآنچه که فکرش کنیدخودتان جواب خواهیدگرفت این قانون کائنات هست من الحمدالله مادرم بااینکه خودش دررنج بودولی میگفت خداکاردرست میکندو..یه روز تاوان پس میدهندوبیشتردرباره ی مادرشوهرم که خیلی درحقم ناحقی کردوتکیه کلام مادرم بودکه میمیردویادمه من باعصبانیت میگفتم این ازمن سرحال ترهست خداهم (استغفرالله)زورش به این نمیرسدچون پایه ی ثابت دعانویسهاوفالگیرهاو..جادوو.بودمن درعصبانیت یه چیزی میگفتم ولی بعدپشیمان ازگفته ی خودم واستغفارمیکردم راستی من فقط تنهاآرامشی که برای خودم فراهم میکردم کتاب مفاتیح رهانمیکردم تاوقت آزادپیدامیکردم نمازودعاکردن کارم بودودقیقا یه روزشوهرم که خیلی بداذیتم کردخیلی وحشتناک یعنی برایتان بگویم همینکه درخانه ی خودمان میدانستم پشت درب والان واردمیشودبدنم لرزه وشروع به ذکر گفتن وبه قول معروف پیروپیغمبر(صلی الله علیه )راجِزمیآوردم😄(به ستوه)بیشترین ذکری که وقت ترس میگفتم لاحول ولاقوت الابالله العلی العظیم بودودروقتهای آزادوحین کارصلوات زیادمیگفتم درضمن آنچنان شوق به مسجدیاروضه وچنین مجالسی داشتم که حدنداشت ولی اجازه نداشتم واگرم باسختی اجازه میگرفتم بعدازبازگشت بایدتاوان پس میدادم کلا شوهرم آدمی بودهرجابرفتم میدانستم که بعدازبازگشت تاچندین روزبایدبه مرگ خودم راضی بشوم بس که بدخلقی وهم تحریم های مختلف اقتصادی و...بودم دراوج پولداری خانواده شان من گرسنگی میکشیدم درحالتهای عادی زندگی که حتی من جایی هم نمیرفتم ومن همیشه میگفتم برلبه ی پرتگاه بهشت وجهنم هستم چون همه غبطه ی مرامیخوردندوواقعانمیدانستم من وضعم چگونه هست دوعروسی که آوردندچنان رفتارهایی کردندکه تکبربازیهای خواهرشوهرومادرشوهرازدماغشان درآمد😁همچنان برمن خشم بودندالبته.وچنان شوهرهایشان درمشتشان گرفته بودندکه دیگرمکروحیله های آنهاجواب نمیدادومجبوربه چاخان عروس بودندوشوهرمن همچنان درخواب گران.تاجایی که باج بهای آنهامیداد(مثل خواهران وپدرومادرشان)چقدراینهم چاخان آنهامیکرد.مواظب بچه هایشان بودالبته کلا زمانهایی که خانه بودکارش مواظبت بچه های خواهروبرادربودکه آنهادردورهمی بیشترخوش بگزرانندوتنهاخوبی این اخلاقش این بودکه بچه های خودم دربازیهای پدرشان چه خانه ی خودمان وچه جمع آنهابهشان خوش میگذشت ولی بابزرگترشدن ومقایسه کردن عموهاو...باپدرشان غصه شان رامتوجه میشدم وسادگی پدرشان داشت درچشم دیگران به احمقی جلوه داده میشدواین اواخردیگربا کمال وقاحت به رویش میآوردندویا زیرزیرکی دوجاری ام خنده هایی ومسخره کردنهایی داشتند(منظورم برادرشوهرهاویاگاهی خودپدرشوهرم ویامادرشوهرکه ازاین ر فتارشوهرهم کمال سواستفاده وبهره رامیبردبرعلیه من وبه نفع خودش)بله تاجایی که دیگرمن به چشم خودم دیدم برادرشوهرم به کارگرزیردستشان اشاره میکندکه حرف شوهرمراگوش نکندوبااشاره بهش فهماندمثلا شوهرمن کم عقل است (دیوانه)😔که باوجودی که ازشوهرم متنفربودم به خداقسم دلم برایش سوخت وبه شدت ازبرادرشوهرم متنفرترازقبل شدم آخرتنهاکسی که درزمانهای گرفتاری ولزوم وسایل خانه مان همین برادرشوهرم بودکه به دادمیرسیدوبعدهافهمیدم ای دل غافل ازسیاست خانواده بوده است که من یه وقت فکرنکمم به من بهاداده اندوفقط به برادرشوهرم سپرده بوده اندبه نوعی مرا آرام کندبرای ادامه ی زندگی درحالیکه خودشان قبول داشتندشوهرم رابی دست وپابارآورده اندوتمام اختیارات راخودوبرادرشوهردرچنگ وسیطره گرفته اندحتی آنهاتصمیم میگرفتندماکجاوچه وقت لازم به مسافرت داریم هروقت من دیگربه آخرخط به قهرمیرفتم بیخبربلیط مسافرت وبچه هارابه جان من میاندازند
ادامه👇🏻
💕@delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
ادامه🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌹 مادرشوهرم بااون همه دبدبه وکبکه اش الان ۱۵ساله زیرخاک هست آنهم باچه زجری بابیماری دس
ادامه🍃🍃🍃🍃🍃🌹
تا من بخاطربچه هاهم که شده بروم 😥آخ ازدل غمگین من درمسافرت وآینده ی مبهم ونگران آینده ی بچه هاباوضع موجودومردمی که غبطه ی مسافرت رفتن مراداشتندونمیدانستندمن خون به جگربودم ودراین حال وهواشوهرم که اصلا انگارکه هیچ اتفاقی نیفتاده وراحت تفریح خودش بابچه هابودچه مسافرت خارج ازکشوروچه داخل کشورکه برای من اززهرماربدتربودوجالب این است که من سفرزیارتی راباالتماس ودست به دعاشدن آنهم بعدازرفتن کوچکترین عضو خانواده شان تازه خداوندبه دلشان میانداخت تاحالابرای ماهم تدارک ببینندآنهم بعدهافهمیدم چون مردم سول میکرده اندچرامثلاماکه فرزندارشدهستیم اول نرفته ایم ودامادونوه های کوچک رفته انددرحالیکه اصلا آدم اهل زیارت و..نبودندوفقط برای تفریح وتماشامیرفتندتااسمی به درکرده باشندو....😔بله حالادانستیدچرابرلبه ی بهشت وجهنم بودم چون من به اینجااصلاتعلق نداشتم انگاردستی مرابه میان این ادمهاانداخته بودکه باهم سنخیتی نداشتیم اصلافازماهاباهم فرق داشت جالبه همان زمان وهم الان دانسته بودم بااینهمه اخلاقهای بدشوهرم اوهم باآنهافرق داردخصلتهایی که داشت چون به واقع درجمعهای خودشان باشوهرمن حال نمیکردندفقط اورابرای نوکری وغلام حلقه بگوشی میخواستندوالحمدالله الان که شوهرم همراه هست وچشمانش کمی بازشده کاملااین تفاوت بیشترنمایان است وشدزمانی که ازبس شوهرم به پسرم نصیحت میکردوازجامعه ی آلوده و...وسعی کن برای خودت کسی شریک زندگی پیداکنی و...تاخداراشکرپسرم دراوج مشکلات خبردادکه بخت واقبالش درازدواج راپیداکرده والبته شوهرم بنابدلایلی که خداوندجورکرده بودوشرایط برای شوهرم جلوه دادکه به نصیحت بنشیندوگرنه شوهرم کجاوصحبتهای عاقلانه کجاچون تمام هم وغمش خانواده اش اعم ازخواهران وبرادران شوهرکرده وپدرزن گرفته اش بودوسعی درجمع کردن آنهاداشت که بارفتن مادرجمعشان ازهم پاشیده نشود.بله برای پسرم دخترموردعلاقه اش بعدازکه باخبرشدیم همشهری وازقدیم کم وبیش میشناختیم وبا کمی تحقیقات وباتوکل ونذرونیازهایی که باخدا وامامان علیهمالسلام کردم توانستیم برایش مراسم بگیریم ودرحالی بودکه زندگی من بادسیسه های جاریهاداشت به طلاق میرفت و(باعرض معذرت ازدوستانی که اگرعلاقه مندبه حکایتم بودندولی اینجای حکایتم شایدبه مذاق بعضی دوستان که معتقدنیستندخوش نیایدچون ازاین نمیتوانم صرفنظرکنم چون خداشاهده همین مسئله باعث شدبتوانم بیشتربه خداایمانم راقوی ترکنم )بله شرایط داشت به عقب وخیلی بدمیرفت قبل ازاعلام پسرم ازانتخاب دخترموردنظر اینرابایدبگویم .زنعموخیلی پاپیچ زندگیمان شده بودخیلی بدبه شدت چون شوهرش آدم لاقیدی بودنسبت به خانواده وبیچاره این خانم جاری ازدورصدای دهل وآتش رادیده بوداززندگی ما که شوهرمن سروقت به خانه میآیدوبابچه هابازی داردوخبرنداشت من باسیلی صورت خودراسرخ نگه داشته ام وازاول باحسادت ویکبارکه حواسش نبودکه برای کوچکترین رفتارشوهرم روبه من کردوگفت خوش به حالت ومن خنده ام گرفت وگفتم این دیگرخوشبحالی دارد؟(جریان این بودکه من چون خانه ی مادرم تقریبا دوسه خیابان دیرترازمابودوبچه کوچک وشب شده بودوتنهاوسیله ی ماموتورسیکلت بودودرحالیکه جاری دوتاماشین مدل بالاداشتندهرکدام ازاعضای خانواده ی شوهرواینهم عنوان کنم که سرمایه و...شریک بودندهمه باهم برادرهاوپدرشوهروجالبه دامادهاکه باحمایت اینهابه نون ونوایی رسیده بودندهم هرکدام ماشین داشتندوحالاشوهرمن برای آوردن ماازموتورسیکلت استفاده میکردوجاری ام تادیدباافسوس که چقدررمانتیک که شوهرت به دنبالت آنده وآنهم چقدررمانتیک تر😂باموتور(که نمیدانست چقدرمن خجالت کشیده ام چون اکثرمردم مارامیشناختندبااین وضع و..وهم من آدمی شرمگین بوده وهستم) بله دانستم ای دل غافل ظاهرمارادیده واین شدباعث تمام اذیتهای جاری حال که دیگرمادرشوهررفته این شدسرکرده ی حسودان و..درخانواده ای که بایدبرایشان خم وراست میشدم چون شوهرم اینطوردوست داشت و...)ازبس داغون بودم ودیگرتصمیم گرفته بودم بچه هارابگزارم وبروم ودوستی که کانلادرجریان زندگیم بودپیشنهاددادبروفالگیرومشکلت بادعاحل کن ومن پیگیری نمیکردم چون میگفتم خدامرافراموش کرده واینهاهمه خرافاته وتابعدیکسال مرادیدودانست چه اتفاق بدی برایم رخ داده وممکن است زندگیم ازهم بپاشدچون مصمم برطلاق شدم چون دیگربریده بودم
ادامه👇🏻
💕@delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
ادامه🍃🍃🍃🍃🍃🌹 تا من بخاطربچه هاهم که شده بروم 😥آخ ازدل غمگین من درمسافرت وآینده ی مبهم ونگران آینده
ادامه🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌹
وخسته وگفتم دیوانه خواهم شدواین دوستم بامن دعواگرفت که واقعادیوانه شده ای وگفت بیچاره خودت که توزندگی نزاشتن اب خوش ازگلویت پایین برودحداقل به فکربچه هایت باش برو وطلسمات داری باطل کن وازمن اکراه وازاو اصرارتاجایی رابهم معرفی کردورفتم خداگواهه باکراه وباوجودی که اعتقادقبلاهاداشتم ولی مجبوری وآقایی بودندپیرومومن وهمراه باپسرم وخواهرم رفتیم به خداوندی خدا تاکتابش رابازکردوناممان راپرسیدوروبه خواهرم گفت این زندگیش به مویی بنداست وچرابه من دروغ میگوییدوکمی بادعوا روبه ماوگفت فکرمیکنیدمن نمیفهمم (اولش من به الکی گفتم شوهرم خیلی خوبه فقط ۱ماهی هست نمیدانم چراسردرد دارد)وشروع کردبه قرآن خواندن و...تاطلسمات راباطل کردو...چندروزبعدالبته بادومراجعه ی دیگردرطی ۱ماه کلا رفتارشوهرم تغییرکردوتوانستیم برای پسرم مراسم بگیریم والحمدالله راضی هستیم به رضای خداناگفته نمانددرطی این چندسالی هم که عروس آوردیم بارهامشکلاتی ودردسرهایی برایمان ایجادکرده اندولی همچنان امیدم به خداونداست
جالبه بعدازده سال ازآن دعانویس
چندماه پیش به شوهرم گفتم دعانویسی هست بیابرای برادرت برویم که مشکل داردوهم مربوط به کارت میشودوخودش همراهم امدوباچشم خودش کارهای آقای دعانویس رادیدندوجالبترکه خداراشاکرم امروزعطری خریده بودومن درحال نمازبودم امدوسجاده ی مراعطرآگین کردوگفت برایت خریده ام .دوستان شوهرم بیشتراوقات میدیدنمازیاقران میخوانم به حدی بامن بدبود که....
ادامه👇🏻
💕@delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
ادامه🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌹 وخسته وگفتم دیوانه خواهم شدواین دوستم بامن دعواگرفت که واقعادیوانه شده ای وگفت بیچاره
ادامه🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌹
ودکه عصبانی مسخره ام کرده ومیکفت کمترادعای مسلمانی دربیاوروجمع کن هرچندخودش اهل نمازوقران و..بودولی الان اعتراف میکندوخوشحال است بارهامن نذرامامان برای شفای بچه هایم یاکارهای شخصی خودش جواب گرفته ام وعلاقه ی مرابه زیارت میداندوتابحال چندین بارمراراهی زیارت کرده وبامن شوخی داردودیگرخبری ازاخلاق بدنیست راستی نمیگزاشت به خانه ی اقوامم بروم حالاخودش میگویدبرویم به دیداربرادرت یابرو دیدن مادرت ودرخانه نمان وگاهی که برایش ازمشکلات نزدیکانم میگویم سعی درحل مشکلشان داردبه هرطریقی مالی یا نصیحتی وآدمی بودکه من کوچکترین صحبت نمیتوانستم ازخانواده ام بگویم اصلا بامن نبودوحرف نمیزدهمش اخم بودومن روزی چندبارنفرینش میکردم ولی حالاخداراهزارمرتبه شکرگوش شیطان کروچشم شیطان کوردعاهایم باتوسلات به ائمه علیهمالسلام وعباداتم تمام خداوندجواب دادراستی من آنقدرسختی هم بی جواب وبی نصیب نبودم چون یه پامشاوری درجه یک شده ام باورکنیدمشاوران ویابعضادوستان دکتریامهندس یادارای تحصیلات یاکلا درهرحرفه وشغلی دوستانی دارم که بامن مشورت میکنندبیشتراوقات برای هرکاری ازعنایت خداوندمتعال الحمدالله درضمن دوستان عزیزم خواهش میکنم باورکنیددعاهاتاثیردارندخیلی بیشترازحدتصورات خودمان من به عینه دیدم وتجربه کرده ام ناامیدنشویدکه خداهست وخداهست وخداهست درآغوشش برویدوباخداصحبت کنیدآنوقت نتیجه اش راببینید.ممنونم وقت گزاشتیدخداخیرتان بدهد .دوست داشتم بیشترمینوشتم اماچه کنم خسته شده ام دیگرانگشتانم به سختی تایپ میکنندراستی یادم رفت ازبیماری که ۱۵سال گرفتارشدم وامکان خوب شدنم ازمحالات بودولی به لطف خداوندشفایم رابا امیدبه خداوندگرفتم وباعث تعجب همگان شده ازشمامیخواهم برای همه ی مردممسلمان ومردم کشورمان دعاکنیدخصوصاجوانها خودمم فرزندجوان دارم واینروزها وسالهادلمشغولی ودغدغه هایمان بیشترجوانهاهست خواهش میکنم برایشان دعاکنیدجوانهای وطن رادریابیدخواهشادعاکنید.اول برای ظهورمولایمان عج الله تعالی علیه تابهشت جاودان برما نمایان شودوهمه ازسختی نجات یابنداول دعای شمااللهم عجل لولیک الفرج باشدبعدبرای جوانهادعاکنیدبازم ممنونم که تحمل این بنده ی حقیرکردیدبانوشتاری سنگین حلال کنیدخدانگهدارتان انشاءالله 🙏🌹🌹🌹
💕@delbarongi💕
#سوال_اعضا 🍃🍃🍃🍃🍃🌹
سلام راستش من یه مشکلی دارم که به راهنمایی نیاز دارم
من چند ماهی با یه پسری دوست شدم که 25 سالشه چشم و دل پاکه و قصدش تقریبا ازدواجه البته مستقیم نگفته چون هنوز سن من کمه.
خیلی بهم دیگه وابسته شدیم طوری که اگه یه روز صداشو نشنوم یا نبینمش دیوونه میشم و بهم میریزم بعدم گریم میگیره چون من یه ادم بسیار احساساتیم. نمیدونم چرا همش از این میترسم که کارمون به جدایی میکشه همش اون لحظه رو تصور میکنم که از هم جدا میشیم. اونم پسری نیست که بخواد بازیم بده ولی همش میترسم به ته خط برسیم یه اتفاقی بیوفته که از هم جدا شیم منم که خیلی روحیه حساسی دارم و اولین باریه که عاشق میشم تازه دارم معنی عشق و میفهمم اونم خیلی منو دوست داره و درباره همه چیز تقریبا تفاهم داریم و نظرامون یکیه ولی احساس میکنم قراره همه چی بهم بریزه
اصلن نمیدونم کارم درسته یا اشتباه نمیدونم رابطمون به کجا ختم میشه لطفا راهنماییم کنید🙏🏻💔
💕@delbarongi💕
دلبررررررونه ی اعضا🍃🍃🍃🍃🌹
دیشب یه دلخوری باعث شد تا همسرم فقط یه شب بخیر ساده بگه و بره بخوابه
صبحم زودتر از من بیدار شده بود و رفته بود سرکاراش،
من هم این پیامو بهش دادم و باعث شد آشتی کنیم:
آخر اختلاص تا کجا؟!!!😳
بوسه ی شب به خیر مرا که بالا کشیدی،
بوسه ی صبح به خیر من کجاست؟؟؟
💕@delbarongi💕