💕دلبرونگی💕
🌸🍃 سرگذشت دختری به نام نقره... 🍃
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌸
..از همه بدتر اسبم ابراش رو كه پدرم برام گرفته بود و تنها هم بازي من بود و اگر يكروز سوارش نميشدم مريض ميشدم ازم گرفتن و ديگه بهم اجازه اسب سواري ندادن ..زنده زنده ميخواستن من رو بكشن .. براي مني كه عاشق اسب بودم .. دوري از اسبم يعني تموم شدن من .. من تو اسب سواري خيلي ماهر بودم و روی همه مردا و پسرای روستا روکم میکردم .. گاهي وقتا انقد كم مياوردم كه تو بغل دايه جانم كه يه پيرزن خيلي مهربون و آرومي بود ميوفتادم و گريه ميكردم .. و باهاش دردو دل ميكردم ..دايه جان دستي روي سرم ميكشيد و ميگفت نقره تو دختر قوي هستي نبايد ضعف نشون بدي ..نبايد بذاري مثل مادرت گريه ات رو در بيارن و از پا در بيارنت .. تو بايد فعلا مطيع حرفاشون باشي و گزگ دستشون ندي تا توي موقعيت مناسب از بينشون ببري ..نباید عمارتی که حق توعه ول کنی و بذاری اینا به دستش بیارن ..دايه زن مسني بود و از همه مهم تر زني بود كه گرم و سرد زندگي رو چشيده بود ..و پر ازتجربه بود .. دايه تنها اميد زندگي اون روزهاي من بود ..زن عموم كه زن نسبتا چاق و بداخلاقي بود از وقتي خانم خونه شده بود اصلا رفتار خوبي باهام نداشت و من رو مستخدم شخصي خودش كرده بود وميگفت ..تو هم با كلفت هاي اين خونه فرقي نداري ..روزا گذشت تا يك روز سرد زمستون زن عمو صدام كرد .. میدونستم هر موقع کارم داره اون روز ،روز عذابمه.. به اتاقش رفتم زن عمو نيشخندي زد و گفت :امروز خيلي كاردارم فعلا بايد بري حياط رو تميز كني و مجبورم كرد مثل هميشه تو حياط كار كنم و برف هايي رو كه رو زمين يخ زده بودن رو از جلو راه پارو كنم .. با تعجب نگاهش کردم و گفتم هوا خيلي سرده هنوز داره برف مياد و اينكه تميز كردن حياط تو زمستون به عهده خدمه هاي مرد هست ..زن عمو اومد جلو و خندید گفت : از این به بعد وظیفه توعه ..در ضمن دختره خيره سر ..حالا كارت به جايي رسيده كه جواب من رو ميدي .. نشنيده ميگرم .. و تنبيهت نميكنم ..اما به خاطر اين حرفت بايد طويله هم تميز ميكني ..حالا زود از جلو چشمام گم شو و برو به كارت برس .. سعي كردم غرورم رو حفظ كنم ..اونا خيلي سعي ميكردن اشك من رو در بيارن اما من محكم تر از اين حرفا بودم ..و اين بيشتر اونا رو جري تر ميكرد وً كارهاي سخت تري رو بهم ميدادن ..
لینک کانال جهت ارسال به دوستان👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2040201580C76808488a9
🍃🍃🍃🍃🌸🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام وخسته نباشید خدمت خانمی ک از اصفهان گفتن چشماش ورم کرده.
وارد کانال سیاهدانه بشن.
دارو گیاهیه.
کفلمه برا ورم چشم عالیه استفاده کنن😍☺️
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
🍃🍃🍃🍃🌸
عرض سلام و ادب خدمت مدیر عزیز کانال و اعضای محترم 🌺🌺
راستش یه سوال داشتم خواستم بپرسم از کجا باید بفهمیم که همسرمون داره بهمون خی انت میکنه یعنی علامتی ،چیزی هست که بشه فهمید و مطمئن شد .
ممنونم از کانال قشنگت.
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام. دوست عزیز. وقتی پیامی میفرستی و راهنمایی میخوای کسی جواب نمیده
ان شالله این رو اگه کسی بلده کمک کنه
پسرم یکسالشه خیلی. به چشم نزدیکه . میخواستم دعای حرز امام جواد. بگیرم ولی نمیدونم کجا میشه اصلش رو پیدا کرد . دوستان مشهدی میشه کمک کنید اگه جایی سراغ دارید بتونم تهیه کنم
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام به فاطمه جان عزیز خسته نباشی
سلام به عزیزان گروه دلبرونگی
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
#آیه_های_دلبرونگی🍃🌸🍃🍃
شبتان نیک به امید فردایی دوباره ان شالله🌸
#فاطمه_بانو:(مدیرکانال)عزیزان وعده ی ما هرشب با احادیث و آیه های قرآنی....😊🌸
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
🍃🍃🍃🌸🍃
فاطمه بانو هرروز یک صفحه :#قرآن_خوانی، به امید خدا ..
دوستان برای همدیگه دعا کنیم🙏🏻🌸
سوره #ص..
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🍃🍃🌸🍃 دختری روستایی به نام بلور جان..... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
امن هیچکس رو ندارم، عاشق هرکی بودم خدا ازم گرفتش...امید تنها دارایی منه، نمیتونم اجازه بدم تو خونه ی یک مرد غریبه بزرگ بشه... من پدر امیدم، نمیتونم اجازه بدم به کسی غیر من بگه باباباورم نمیشد... من بهش اعتماد کرده بودم، من دلم به حالش سوخته بود... اما اون با من چیکار کرده بود... امیدم رو ازم گرفته بودبا صدایی که به سختی از گلوم خارج میشد نالیدم+نکن... اینکارو با من نکن... زندگیم رو نابود نکن، امیدم رو ازم نگیر رضا... به خدا زنده نمیمونم... لعنت بهت من بعد مرگ آرزو با دیدن امید دلم به زندگی گرم میشد... اینکارو با من نکن... آرزو رو گرفتی، امید رو ازم نگیرتلفن از دستم کشیده شد، نایی برای ایستادن نداشتم، محکم زمین خوردم و با صدای بلندی زدم زیر گریه، صدای داد و هوار هوشنگ به گوشم میرسید، مدام داد میزد و رضا رو تهدید میکرد، اما من میدونستم رضا برای گرفتن این تصمیم مدت ها فکر کرده و نقشه کشیده، میدونستم بی گدار به آب نزده و نمیشه به راحتی از تصمیمی که گرفته منصرفش کرددستی لیوان آبی رو به سمتم گرفت، با چشم هایی که خیس بود از اشک سرم رو بالا گرفتم. مادرجون بود که خودشم گریه میکرد اما سعی میکرد آب قند رو به خورد من بده و آرومم کنه، دلم داشت از سی نه بیرون میومد.. حس میکردم دارم از حال میرم... چنگی به بازوی مادرجون زدم و زیر لب زمزمه کردم+امیدم رو بیارید...ناخودآگاه تنم بی حس شد و چشم هام بسته شد و از حال رفتم...از دنیا و آدم هاش بریده بودم، نه حوصله ی بغل کردن آیه رو داشتم نه دلم میخواست با هوشنگ و مادرجون حرف بزنم، دلم فقط امیدم رو میخواست... کتاب ها و وسایلش رو که میدیدم جیگرم خون میشد و گریه ام لحظه ای بند نمیومد، کیف مدرسه اش رو بغل میکردم و ساعت ها گریه میکردم، نه حواسم به آیه و بهانه گیری هاش بود نه به هوشنگ و حال خرابش... از طرفی میدونستم گشتن دنبال امید کار بی فایده ایه، رضا به همه چیز فکر کرده بود، انقدر فکر کرده بود که برای عملی کردن نقشه اش چهار ماه تمام صبر کرده بود، چهار ماهی که تونسته بود اعتماد همه رو جلب کنه و امید رو به خودش وابسته کنه تا برای بردن و دور کردنش از من به دردسر نیفته...از مدرسه ی امید زنگ زده بودن خونه و هوشنگ بهشون گفته بود امید تا مدتی نمیتونه بیاد مدرسه. دلم خون بود، بچه ام تازه کلاس اول بود
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸