💕دلبرونگی💕
🌸🍃 خاطره باحال خواستگاری.... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام فاطمه خانوم خاطره خواستگاری منم جالبه
منم وقتی شوهرم اومد خواستگاری ۱۷ سالم بود میخواستیم حرف بزنیم شوهرم
شروع کرد و بیشتر حرف میزد منم کلا کم حرف بودم و هستم
فکر کرده بود جوابم منفیه که هیچی نمیگم بهم گفت چرا هیچی نمیگی چرا همش
سکوت کردی نکنه نظرت منفیه منم سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم نه نه
این چه حرفیه سکوت علامت رضاست هیچی دیگه همونجا خودم رو لو دادم😐
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 برای هانیه... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام خدمت بانوی عزیز و صبور فاطمه جان خوبی گلم خدا قوتت بده
خدمت بقیه ی اعضای گروه هم سلام و عرض ادب
درباره ی زندگی هانیه و حامد مینویسم چقدر زندگی هایی که با عشق و علاقه و دوست داشتن شروع میشه رو دوست دارم و چقدر قشنگ هست و ماندم و نمیدونم چرا این زندگی ها کسی چشم دیدنشون ندارن و نظر میخورن و یکی اوار رو زندگیشون میشه و خوشی و خوشبختی رو ازشون میگیره چقدر حیف است که زندگی عاشقانه تبدیل به تنفر و جدایی میشه کاش هانیه جون میدان رو خالی نمیکرد برای دوستش منیره و با چنگ و دندان این زندگی رو میگرفت تا پوز اون منیره ی بدبخت به خاک بمالد انسان جایزالخطاست هانیه که تونست تمام خانه و ماشین رو به نام خودش بزنه کاش یکمی بیشتر صبوری میکرد و حامد و میبخشید چون حامد عاشقش بود اما دست فریب کارانه ی منیره نمیزاشت زندگیش بکنه چون حسودی زندگی خوب این دو تا جوون میکرد و کاش هانیه میگفت که بعد از طلاق چه بر سر منیره و حامد اومد و خدا لعنت کنه منیره که بین زندگی اینا افتاد و زندگیشون رو ویران کرد
برادر شوهر منم زندگی خیلی زیبا و اروم و عاشقانه ای داشت و انقدر زنش رو دوست داشت که همیشه بی دلیل و با دلیل براش گل و هدیه میخرید و جشن تولد و جشن سالگرد ازدواج مفصل براش میگرفت خلاصه خیلی احترام زنش میکرد زدو با یه زن از زن خودش بزرگتر و خیلی زشت تر آشنا شد و اون زد زندگیشون رو خراب کرد و بهم زد و شد زن دوم برادر شوهرم و متاسفانه جاریم رفت قهر و با وساطتت بزرگان و بخاطر بچه هاش مجبور شد برگشت و الان 13 ساله هوو داره و مجبوره میسازه هر کدوم خونه جدا دارن و کاری بهم ندارن تو دوتا شهر مختلف هستن اما بهم نزدیک هست اما برادر شوهرم خودش شده مثل گوشت قربونی یه رو اینجا یه روز اونجا به خودش ستم کرد و براش سخت میگذره خرج و مخارج دو تا زن و چندین بچه واقعا حیف از زندگی های اینچنینی که با زبون بازی دیگران ویران و ناکام میشه
فاطمه بانو جان لطفا بذارید تو کانان ممنونم 🙏🌹
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 فاطمه جان دوست قزوینی که همسرشون اختلال دوقطبی دارنددکترروانپزشک تو تهران میخواستند.... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
فاطمه جان دوست قزوینی که همسرشون اختلال دوقطبی دارنددکترروانپزشک تو
تهران میخواستنددکترهمایون امینی روانپزشک تو تهران مطب دارن همسرم
بیماراوهستندولی فکر کنم همچین افرادی که اختلال دوقطبی دارن قرصهاشون
تاآخرعمرشون شریک عمرشون هست چون من و همسرم چندبار دوز داروهاراکم
کردیم ولی بدترمیشن وبهترنمیشن یعنی دوزدارو هرچی که دکترتجویزکرده باید مصرف بشه نه زیادونه کم
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 من هم یک معلم هستم در جواب خانمی که راهنمایی کردن برو آموزش و پرورش یا رسانه ای میکنم لطفا یک ک
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام خدمت فاطمه خانم عزیز انشاالله هر کجا هستی سالم و سرحال باشی من هم عضو کوچکی از این کانال دلبرونگی شما هستم
من هم یک معلم هستم در جواب خانمی که راهنمایی کردن برو آموزش و پرورش یا رسانه ای میکنم لطفا یک کم یواش 🚶♂️🚶♂️
این راهنمایی کردن نیست معذرت خواستن معلم سر جای خودش باقیست ولی این رو بگم بعضی از دانش آموزان
خودشون کوه بی ادبی هستن اینقدر روی روح وروان معلم هستن که بعضی اوقات
معلم مجبور میشود که یه چیز بگه.. الان دانش آموزان یه بروجکهایی هستن که اون
سرش ناپیداست بیشترین ظلم رو به معلما میکنند دانش آموز هم مثل
فرزندمون میمونه همینطور که والدین تو منزل از دست بچه عصبانی میشوند معلم
هم یک انسان است و جایزالخطا پس از خواهر زاده شون بخواهند که به یه کثافت گفتن (عذر خواهی )😔😔
مدرسه را ترک نکند وبا نصیحت شما آینده خودش را تباه نکند اگرم قبول نمیکنه از اون مدرسه جابجاش کنید
برای فرج آقامون صاحب زمان صلوات
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 خانوم کانالمون میگه....👇 من شوهرم یک هفته قهریم یک هفته آشتی حس میکنم .... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام خسته نباشید فاطمه جان تراخدا اینبار پیام منو بزارید تا دوستا بمنم کمک کنن شاید مشکلم حل شد
من یه خانم ۴۵ ساله هستم یه پسر ۲۲ ساله ویه دختر ۱۵ ساله دا رم پسرم خیلی بد اخلاقه وبد دهنه بخدا دیگه خسته شدم با دخترم
بد رفتاری میکنه با کوچک ترین حرکت میخواد خواهرشو بزنه چکار دوستان لطفا کمک کنیددعا چیزی هست که بخوام انجام بدم
نا گفته نباشه منو شوهرمم بیشتر وقتا با هم بحث میکنیم یکهفته قهر میشیم دوبار یکهفته خوبیم باز یکهفته قهر احساس میکنم دعا داریم
خیلی ممنونم از راهنمیتون
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🍃🌸🍃 خبر کوتاه بود و سنگین... صبح روز عروسیم بود که گفتن شوهرت....👇🏻 شروع دلانه ی زیبا.... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
و باهاش همراه نشی و آمنه شوهر کنه اونوقت بمونی و دیگه ...حرفش رو خورد و با اخم گفت ول کن! حالا چی شده؟! اینو گفت و لبی گزید و با حرص ادامه داد روم سفید! نکنه آمنه گفته میخواد زود شوهر کنه؟! باید حسابش رو برسم دختر خیره سر رو! حیاش کجا رفته؟! با اخم گفتم نه دی! اون که چیزی نگفته! اصلا آمنه اهل این حرفاست؟! آمنه که ساکت و با حجب و حیاست! مادرم نفس عمیقی کشید و این بار لحنش ملایم تر شد و گفت دورت بگردم کوتاه بیا و بزار آمنه هم بره سر زندگیش! قول میدم زندگی خوبی با محمود داشته باشی! نفس عمیقی کشیدم و رو بهش گفتم باشه دی! هرچی تو و بابا بگید! تا اینو گفتم پرید و پیشونیم رو بوسید و گفت مطمنم پشیمون نمیشی! حالا با سید راشد حرف میزنم خودم و درستش میکنم. همینطور هم شد و خیلی زود مادر بابا رو راضی کرد و بعدش هم خودش مخفیانه رفت پیش خاله قمر(مادر روح الله) و گفت که بگو روح الله دوباره بیاد و مطرح کنه که زنشو میخواد. همینطور هم شد و به ماه نکشید که عروسی آمنه به پا شد. عروسی به پا شد و توی اون یکماهه فقط چند بار کوتاه محمود اومد و یه کم نشست و سریع رفت. راستش خودمم انگار داشت چشم و گوشم باز میشد بنابراین وقتی اون همه شوق و خواستن سید روح الله برای آمنه رو میدیدم انتظار داشتم سید محمود هم در همون حد منو بخواد اما انگار خبری از اون عشق های آتشین نبود و یه جورایی سید محمود و خانواده اش سرد شده بودن.محمود رو واقعا دوست نداشتم اما خوب هرچی بود اون الان اسمش روی اسم من بود و روی روح و روانم خیلی تاثیر بدی گذاشت که خودش و خانواده اش سرد برخورد میکنن.حتی روز عروسی آمنه هم مادر و خواهراش اومدن و گوشه ای نشستن و اصلا زیاد کسی رو تحویل نگرفتن. حتی به رسم اون زمان و به اصرار مادرم چند دقیقه ای رفتم و پیششون نشستم ولی در حد چند کلمه ای بیشتر صحبت نکردن و ناهار(گاه عروسی لر ها ظهر برگزار میشه) که خوردن رفتن.رفتارشون بسیار مادرم رو ناراحت کرد. اینقدر دلم برای مادر عزیزم سوخت وقتی کلی تعارف کرد که تا آخر عروسی بمونن ولی رفتن. اینقدر این برخورد کامم رو تلخ کرد که ناخودآگاه بیش از پیش از ازدواج و محمود و خانواده اش بیزار شدم. *عصر اون روز آمنه ده ساله رو بردن و مادرم کلی براش گریه کرد و البته من با همون سن کمم حدس میزدم که این گریه برای آمنه فقط نیست و بخش زیادیش به خاطر منه گردن شکسته است که همش نگران آینده ام هست. بابا هم اون شب قلیون پشت قلیون میکشید و حسابی بد خلق بود. بابا هم مثل مادر هر دو درد رو داشت و به رو نمی آورد.
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸**