🍃🍃🍃🌸🍃
فاطمه بانو هرروز یک صفحه :#قرآن_خوانی، به امید خدا ..
دوستان برای همدیگه دعا کنیم🙏🏻🌸
سوره #فتح..
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
دلانه ی زیبای مهرو.... بهار ۱۳۶۰..... 🍃🌸
🍃🍃🍃🍃🌸
ایمان اخمی کرد و گفت
مامانت چرا باید بفهمه؟
بهش
نگفته بودم اون روزی که خواستم ماجرا رو بهش بگم بحث جبهه رو پیش کشید و همه چیز فراموشم شد مختصر تند تند براش ماجرا رو گفتم ایمان بی توجه بهم گفت
+پشت سرم ،بیا میخوام باهات حرف بزنم
+مدرسه ام دیر میشه
خیره شد بهم و
گفت
یک روزه بیا بریم کارم واجبه
به اجبار با فاصله ازش راه ،افتادم همش میترسیدم کسی ما رو ببینه و
دوباره به مامان بگه
وارد کوچه ی باریکی ،شدیم ته کوچه دو تا پسر بچه توپ بازی میکردند
ایمان با فاصله ازم ایستاد و برای مدتی خیره شد به زمین، انگار میخواست حرفی بزنه که روش نمیشد کمی که گذشت با درموندگی گفتم امتحان دارم ،ایمان اگر نرم مامانم میفهمه ها
ایمان نفس عمیقی کشید و دست کرد تو جیبش و چیزی بیرون آورد، کمی بهم نزدیک شد و مشتش رو جلوم باز ،کرد یک انگشتر باریک و ساده بود.
با تعجب گفتم
این چیه؟
ایمان چند بار دهنش رو باز و بسته کرد و بعد با تردید گفت این... اینو برای تو خریدم... طلا نیست ولی... ولی برای من ارزش داره گیج نگاهش کردم اصلا منظور حرفش رو نمیفهمیدم قدمی به جلو برداشت دستم رو گرفت و انگشتر رو گذاشت کف دستم میدونم شاید گفتن این حرفها درست نباشه آخه تو هنوز سنی نداری ولى... ولی من دارم میرم جنگ ..مهرو... رفتنم با خودمه برگشتم با خدا، من
میدونم ممکنه برم و دیگه برنگردم ممکنه برم و اسیر بشم یا جانباز بشم... میدونم خودخواهم و خواسته ی زیادی از تو دارم، تو سرت تو درس و مدرسه ،اس شاید نباید این حرفها رو بهت بزنم اما میترسم مهلت نداشته باشم چون تا یک ساعت دیگه باید برم... میخوام برم جبهه با تعجب گفتم
حرفتو بزن ایمان داری گیجم میکنی
ایمان نفس عمیقی کشید و گفت
من دوستت دارم ...مهرو خیلی زیاد دوستت دارم و میخوام ازت
خواهش کنم منتظرم بمونی با حیرت نگاهش کردم خب منم دوستش داشتم ایمان رو همیشه جدا از
توحید و عدنان دوست داشتم لبخندی زدم و گفتم خب منم دوستت دارم ،ایمان حتی بیشتر از توحید و عدنان که تو این سالها هیچ سراغی ازمون نگرفتن انگار نه انگار منم خواهر اونام ایمان چنگی به موهاش زد و گفت ولی تو خواهر من نیستی مهرو من نمیخوام تو خواهرم باشی... من جور دیگه ای دوستت دارم میفهمی؟
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
نور چشمی خانواده بودم...اسمم رعناست.... (چندقسمتی)...🌸🍃
نور چشمی خانواده بودم...اسمم رعناست....
(چندقسمتی)...🌸🍃
💕دلبرونگی💕
نور چشمی خانواده بودم...اسمم رعناست.... (چندقسمتی)...🌸🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
احمد خیلی پسر مودبی بود و اونشب دوباره همدیگرو دیدیم وقتی اومد تا زهره رو ببره خونش ...چون پسر عموم شیفت شب بود و برادرش احمد قرار بود پیشش بمونه ...یه هفته بود که اونجا بودیم و حسابی بهمون خوش میگذشت..
زنعمو ما روجلسه قران میبرد و تو بیکاری ها بهم بافتنی یاد میداد تا اینکه پچ پچ مامان و زنعمو منم کنجکاو کرد و بالاخره مامان رو بهم گفت :میگن قسمت هرجا باشه ادم جذب همونجا میشه ...احمد برادر زهرا از تو خوشش اومده اجازه خواستن برای خواستگاری بیان ...
ته دلم قند اب شد نمیدونم چرا مشتاق ازدواج بودم و حالا که احمد رو هم قبلا دیده بودم بدم نمیومد ازش و سکوت کردم ...زنعمو دستی به سرم کشید و گفت :صبح برمیگردید خونتون و ما هم فرداش همراه خانواده احمد میایم تا اگه قسمت بود بهم برسید ....
خیلی خوشحال بودم و زهره اومد دنبالم تا بریم و روسری بخرم ...مامان اجازه داد و اکرم موند پیش زنعمو ...من و زهره تا سرکوچه رفتیم که ماشین سفید جلوی پامون ایستاد و احمد پشت فرمون بود زهره بهم لبخندی زد و گفت :ازم ناراحت نشو احمد انقدر خواهش کرد نتونستم قبول نکنمتا همدیگرو ببینید ...حالا که قراره عروسی کنید بزار دوکلمه باهات حرف بزنه ...
من دختر ازادی نبودم و استرس داشتم زهره جلو نشست و من عقب نشستم ...
احمد از آینه نگاهم میکرد و من تو صندلی از خجالت فرو رفته بودم ...چادر مشکی روی سرمو مرتب کردم و احمد جلوی بستنی فروشی ایستاد و زهرا گفت :من میرم بستنی بگیرم و پیاده شد ...ضربان قلبم شدت گرفت و احمد به عقب چرخید و گفت :میدونم کارم غلط بوده ولی خواستم حداقل یبار دیگه ببینمت ...لبخند رو لبهام نشست و سکوت کردم ...از تو داشبورد ماشین یه شاخه گل در اورد و گفت :نتونستم جلو زهره بهت بدم ...
با هزار استرس گل رو گرفتم و داخل کیفم زیرچادر گذاشتم ...لبه چادرمو بوسید و گفت :میدونستم توام از من خوشت اومده و این احساس یه طرفه نیست ..من کارگر جلوبندی سازیم ...تراشکاری هم بلدم ...پول خوب در میارم قول میدم خوشبختت کنم و از مال دنیا بی نیازت کنم
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 راجع به چالش خواستگاری میخواستم بگم😁 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام دوستان🌹
راجع به چالش خواستگاری میخواستم بگم😁
دو هفته پیش با پدر و مادرم رفتیم بیمارستان ، پدرم رو برده بودیم دکتر، خیلی شلوغ بود .ما روی صندلی نشسته بودیم.یه خانم حدودا ۶۵ ساله سرپا بود و یکسره داشت به من نگاه میکرد .منم دلم سوخت و جامو دادم به ایشون. اول فکر کرد میخوام برم بعد که فهمید از سر دلسوزی جامو دادم بهش کلی عذرخواهی کرد.منم رفتم یه گشتی دور بیمارستان بزنم تا این خانم کمتر معذب بشه و من جلو چشمش نباشم
وقتی برگشتم دیدم با یه حسرتی به من نگاه کرد و رفت. تا نشستم دیدم مامانم و بابام میخندن. گفتم چی شده ؟ مامانم گفت خانمه گلوش پیشت گیر کرده😅
گفتم چطور ؟ گفت تا نشست گفت دخترتون چقدر خانم و نجیبه. هزار ماشاالله
منم یه پسر دارم ۳۷ سالشه بازاریه خیلی مشکل پسنده. دنبال یه دختر همه چی تمومه.والا دختر شما خیلی شبیه چیزیه که پسر من میخواد.منم خیلی خوشم اومد ازش😍 مجرده دیگه نه؟
مامانم گفته نه دوتا بچه داره ، دخترش ۱۴ سالشه چند سال دیگه مادر زن میشه😝😝🤣 زنه هاج و واج مونده😳 اولش فکر کرده واسه اینکه دارن میپیچوننش اینطوری گفته مادرم، بعدکه گفته دختر من ۱۶ سالگی ازدواج کرده. گفته همون دیگه ،همچین دختری نباید هم بمونه.خدا حفظش کنه خوشبخت باشه
خلاصه شب این موضوع رو پیش همسرم گفتن و من مثل دختر بچه ها خجالت میکشیدم از همسرم☺️
همسرم اولش کلی خندید بعد گفت مگه کور بود نمیدید دستت انگشتر و طلاست؟
گفتم یادم رفته بود بندازم هیچی تو دستم نبود😅
هیچی دیگه الان چند روزه دارم کلاس میام تو خونه و دخترم و همسرم اینطورین😏
فکر نمیکنم دیگه جرات کنه طلاهامو بفروشه😂😁🤪
در پناه حق، التماس دعا
منم منتظر مهدی موعود 🤲🏻
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 الان دارم چیکار میکنم؟ 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
با پرسیدن این سوال، «من الان چه کار میکنم؟»، به خود کمک میکنید تا بر عادت عجله کردن برای به پایان رساندن کاری غلبه کنید.
به خودتان لبخند😊 بزنید و بگویید: "شستن این بشقاب مهمترین کار زندگی من است."
وقتی میپرسی "من الان چه کار میکنم؟"، به عمق این موضوع بپردازید. اگر افکارتان شما را به جایی میبرد، برای بازگشت به آگاهی نیاز دارید.
هنگامی که شما به طور کامل حضور دارید، شستن ظروف میتواند تبدیل به یک تجربه عمیق و لذت بخش شود.
اما اگر در حال شستن ظروف هستید در و به چیز های دیگری فکر میکنید، زمان را تلف و لحظه حال را از دست میدهید بنابرین ممکن است شستن ظرفها تبدیل به یک کار فرسایش ذهن و روح تبدیل شود
این سوال را از خود بپرسید: "من الان چه کار میکنم؟"
بیشتر اوقات اگر افکارت کمتر و کمتر تو را به جایی دور ببرد و کار خود را آگاهانه انجام بدهید، احساس سرور و شادی درونی خواهید کرد و..
تبدیل به فردی میشوید که دیگران دوست دارند کنارت باشند..
#تیچ نات هان
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 برای اون خانم که پدرشون نمیخواستنش میگم 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام فاطمه بانو جانم خسته نباشی خدا قوت منم برای اون خانم که پدرشون نمیخواستنش میگم
منم سال۱۳۵۶ تو روستا بعد از ۳ تا پسر به دنیا اومدم دختر گر گرو بوده ام ینی زیاد
گریه میکردم پدرم خدا بیامرز وقتی میومده خونه به مادرم میگفته بزار بمیره اون بزغاله سیاهه تو تویله فایده ا
بیشتر از این دختره ولی مادرم گوش نمیداده یکی از برادرام که معلول بوده کاری
ازش بر نمیومده مامور نگهداری من شده خدا همه رفتگان بیامرزه پدر و مادر و همین برادرم فوت شده روحشون شاد
ولی بعدا اخلاق پدرم بهتر شده بود ینی دختراشون دوست داشت آخه بعد پن خدا ۳ دختر و یک پسر دیگه داده بود به پدر
مادرم اواخر مادرم وقتی تعریف میکرد خدایی پدرم شرمنده میشد خب جوانی بوده بالاخره من همیشه برای پدر و مادرم و
برادرم که رفتن گریه میکنم و قرآن و دعا میخونم هیچ دلگیر نیستم از پدرم در مورد
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸