eitaa logo
🌷دلنوشته و حدیث🌷
1.1هزار دنبال‌کننده
12.6هزار عکس
4هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌹 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
┄┅─✵💖✵─┅┄ اِلهی یا حَمیدُ بِحَقِّ مُحَمَد یا عالی بِحَقِّ علی یا فاطِرُ بِحَقِّ فاطمه یا مُحْسِنُ بِحَقِّ الحسن یا قدیمَ الاِ حسان بِحَقِّ الحُسَیْن عَجِّلْ لِوَلیِّکَ الْفَرَجَ صاحبَ العصرِ والزَّمان 💖🌹🦋🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سَلامٌ عليٰ آلِ يٰس ... پدرمهربانم، سلام ... ايمان دارم كه جوابم را ميدهيد دوست دارم بدانید با تمام بدی ام هر کجا که باشم دوستتان دارم... ✨اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ وعَجِّلْ فَرَجَهُم✨ ‌↷↷ @delneveshte_hadis110 <====💠🔶🌹🔷💠====>
🕰 پدر که به خانه آمد مادر حرفی در مورد حرفهای مریم‌خانم به او نگفت. باید کاری می‌کردم. خجالت می‌کشیدم خودم با پدر مطرحش کنم. ولی از طرفی هم جواب راستین را چه می‌دادم، از دلیل مخالفت مادر هم سرافکنده بودم. صبح موقع صبحانه خوردن رو به مادر گفتم: –مامان میخوای برای پس‌فردا من میوه رو بخرم؟ مادر در چشمهایم براق شد و گفت: –اگه چیزی بخوام به آقات میگم می‌گیره. پدر مرموزانه نگاهم کرد و گفت: –خودم میگیرم دخترم؟ یعنی مادر موضوع را با پدر در میان گذاشته؟ باید سردرمی‌اوردم. مادر که بلند شد برای پدر چای بریزد گفتم: –آقاجان میشه امروز من رو برسونید؟ –باشه بابا، فقط اول باید بریم دنبال امیرمحسن، یه جا هم یه امانتی دارم بگیرم بعد می‌رسونمت. مادر استکان چای را جلوی پدر گذاشت و گفت: –این دیرش میشه بزار خودش بره. پدر گفت: –اگه دیرت میشه امانتی رو بعدا میگیرم بابا. –نه، دیرم نمیشه، اتفاقا امیرمحسنم خیلی وقته ندیدم دلم براش تنگ شده. امیرمحسن جلو نشسته بود و با پدر در مورد کار صحبت می‌کردند. مدام با خودم کلنجار می‌رفتم که چطور موضوع را مطرح کنم. گفتم: –آقاجان. پدر حرفش را قطع کرد و از آینه نگاهم کرد. –جانم بابا. گوشه‌ی روسری‌ام را مدام دور دستم می‌پیچیدم و باز سکوت می‌کردم. سکوت سنگینی حکم‌فرما شد. پرسیدم: –چرا شما هر چی میشه طرف مامان رو می‌گیرید و ازش حمایت می‌کنید. خب گاهی دیگران هم درست میگن. پدر با لبخند از آینه نگاهم کرد. –چی شده دوباره؟ –خب برام سواله دیگه، واقعا چرا؟ پدر به روبرو خیره شد. –چراش رو خودت انشاالله ازدواج کردی متوجه میشی، اون موقع تو هم باید همیشه همین کار رو بکنی. –ولی من نمی‌تونم حرف زور بشنوم، کسی رو هم که حرف زور بزنه حمایتش نمی‌کنم. پدر به روبرو خیره شد. –زن و شوهر فرق دارن بابا، حالا تو بگو چی شده. وقتی تمام ماجرا را برایش تعریف کردم با تعجب نگاهم کرد و گفت: –پس چرا مادرت کس دیگه‌ایی رو بهم گفت. کمی به طرف جلو خم شدم. –یعنی چی کس دیگه‌ایی رو گفت؟ یعنی آخر هفته یه نفر دیگه می‌خواد بیاد خواستگاری؟ پدر سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: –آره، مادرتم خوشحال بود، می‌گفت خیلی پسر خوبیه، البته من تا حالا ندیدمش، مادرت که خیلی ازش تعریف می‌کرد. –پس چرا به خودم چیزی نگفت؟ پدر مبهوت به روبرو خیره شد. امیرمحسن گفت: –احتمالا امروز میگه. نیشگانی از امیرمحسن گرفتم. –پس تو می‌دونی، میگم آخه از اولی که نشستی صدات درنمیاد. امیرمحسن صدای آخش بلند شد و گفت: –میخواسته بهت بگه، تلفن زدن مریم‌خانم کار رو خراب کرده، بخصوص که تو هم ازشون حمایت کردی، واسه همین موکولش کرده به یه وقت دیگه. زمزمه کردم. –پس جریان میوه خریدن واسه ایشون بوده؟ پدر گفت: –حالا مشکلی نیست که بیان با هم آشنا بشیم. مادرت خیلی از پسره تعریف می‌کرد، شاید اصلا... محکم و قاطع گفتم: –نه آقاجان، برام مهم نیست پسره کیه، جواب من از الان منفیه. پدر سکوت کرد. امیرمحسن گفت: –یه جوری حرف میزنی انگار مامان گفته حتما باید با این ازدواج کنی. این امیرمحسن است که اینطور حرف میزند؟ او که همیشه از من حمایت می‌کرد. این ازدواج چرا اینقدر آدمها را تغییر می‌دهد. پدر پرسید: –حالا این آقای چگنی مثل برادرش اهل نماز هست؟ ظاهرشون که خیلی با هم فرق داره. انتظار هر سوالی را داشتم الا این سوال، فوری گفتم: –قبلا نبود ولی حالا هست. خودش که می‌گفت قبلا حرفهای برادرش رو قبول نداشته اما حالا... –گذشتش به ما مربوط نیست. مهم الانه، گاهی هیچ چیز مثل گذشت زمان نمی‌تونه آدمها رو از بلاتکلیفی بیرون بیاره. این بنده خدا رو چند بار دیدم. پسر خوش اخلاقی به نظر میاد.خوش‌‌رو و مردم‌داره، حالا من با مادرت صحبت می‌کنم. –آقاجان یعنی شما موافق دلایل مامان هستید؟ آقاجان تاملی کرد و گفت: –مادرت اگر حرفی میزنه به خاطر شناختیه که از تو داره، شاید... دندانهایم را روی هم فشار دادم. –نه آقاجان، مامان هنوزم فکر میکنه من بچه‌ام، اصلا انگار گاهی سن من یادش میره، اون حتی موضوع خواستگاری اصلی رو به شما نگفته. پدر نفسش را بیرون داد. –خواستگاری اصلی و فرعی نداره که، تنها کاری که تو باید انجام بدی اینه که باور کنی که مادرت بد تو رو نمی‌خواد. بغض کردم. ترسیدم حرفی بزنم و اشکم سرازیر شود و بیشتر از این خجالت بکشم. تا حالا ندیده بودم که مادری با ازدواج دخترش مخالفت کند. تا حالا همیشه شنیده بودم که پدرها حرف اول را می‌زنند. سر امینه هم پدر مخالف بود ولی کم‌کم با دیوانه ‌بازیهای امینه راضی شد. راضی کردن پدر خیلی راحت‌تر است. 🎗💧 💕join ➣ @God_Online 💕 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌↷↷ @delneveshte_hadis110 <====💠🔶🌹🔷💠====> ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
دختر 🌸 معجزه ایست که بعد از آفرینش آن تمام فـرشتــگان بی اختیار کف زدند🌸 دخترها فرشته نیستند فرشته ها میخواهند دختر باشند آری دختر داشتن سعادت میخواهد🌸 ↷↷ @delneveshte_hadis110 <====💠🔶🌹🔷💠====>
عصر جمعه (2).mp3
1.14M
حتما تا آخرش گوش کنید             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
هدایت شده از ❣کمال بندگی❣
از آغاز حمله و تيرباران دسته جمعى ساعتى مى گذرد. اكنون نوبت جنگ تن به تن و فداكارى ديگر ياران مى رسد. آيا مى دانى كه شعار ياران امام چيست؟ شعار آنها "يا محمّد" است. آرى! تنها نام پيامبر است كه غرور و عزّت را براى لشكر حق به همراه دارد. اكنون ساعت حدود نُه صبح است و نيمى از ياران امام به شهادت رسيده اند و حالا نوبت پروانه هاى ديگر است. حرّ نزد امام مى آيد و مى گويد: "اى حسين! من اوّلين كسى بودم كه به جنگ تو آمدم و راه را بر تو بستم. اكنون مى خواهم اوّلين كسى باشم كه به ميدان مبارزه مى رود و جانش را فداى شما مى كند. به اميد آنكه روز قيامت اوّلين كسى باشم كه با پيامبردست مى دهد. من وقتى اين كلام را مى شنوم به همّت بالاى حرّ آفرين مى گويم! به راستى كه تو معمّاى بزرگ تاريخ هستى! تا ساعتى قبل در سپاه كفر بودى و اكنون آن قدر عزيز شده اى كه مى خواهى روز قيامت اوّلين كسى باشى كه با پيامبر دست مى دهد. مى دانم كه خداوند اين سخن را بر زبان تو جارى ساخت تا عظمت حسينش را نشان دهد. حسين كسى است كه توبه كنندگان را عزيزتر مى داند به شرط آنكه مثل تو، مردانه تـوبه كنند. تو مى خواهى به گنهكاران پيام دهى كه بياييد و حسينى شويد. امام به حُرّ اجازه مى دهد و او بر اسب رشيدش سوار مى شود و به ميدان مى آيد. انبوه سپاه برايش حقير و ناچيز جلوه مى كند. اكنون او "رَجَز" مى خواند. همان طور كه مى دانى "رجز" شعر حماسى است كه در ميدان رزم خوانده مى شود. گوش كن! "من حُرّ هستم كه زبانزد مهمان نوازى ام، من پاسدار بهترين مرد سرزمين مكّه ام". غبار از زمين برمى خيزد. حُرّ به قلب لشكر مى زند، امّا اسب او زخمى شده است. سپاه كوفه مى ترسد و عقب نشينى مى كند. عمرسعد كه كينه زيادى از حُرّ به دل گرفته است، دستور مى دهد تا او را تير باران كنند. تيرها پشت سر هم مى آيند. فرياد حُرّ بلند است: "بدانيد كه من مرد ميدان هستم و از حسين پاسدارى مى كنم". او مى جنگد و چهل تن از سپاه دشمن را به خاك سياه مى نشاند، سرانجام دشمن او را محاصره مى كند. تيرها و نيزه ها حملهور مى شوند. نيزه اى سينه حُرّ را مى شكافد و او روى زمين مى افتد. ياران امام نزد حُرّ مى روند و او را به سوى خيمه ها مى آورند. امام نيز به استقبال آمده و كنار حُرّ به روى زمين مى نشيند و سر او را به سينه گرفته و با دست هاى خود، خاك و خون را از چهره او پاك مى كند. حُرّ آخرين نگاه خود را به آقاى خود مى كند. لحظه پرواز فرا رسيده است، او به صورت امام لبخند مى زند، به راستى، چه سعادتى از اين بالاتر كه او روى سينه مولاى خويش جان مى دهد. گوش كن، امام با حُرّ سخن مى گويد: "به راستى كه تو حُرّ هستى، همانگونه كه مادرت تو را حُرّ نام نهاد". وحتماً مى دانى كه "حُرّ" به معناى "آزادمرد" مى باشد، آرى، حُرّ همان آزادمردى است كه در هنگامه غربت به يارى امام زمان خويش آمد و جان خود را فداى حق و حقيقت نمود و با حماسه خود، تاريخ را شگفت زده كرد. <=====●○●○●○=====> (ع) eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef <=====●○●○●○=====>
الهـــــی گدای تو به کار خود شادان است … هرکه گدای تو شد در دو عالم سلطان است ↷↷ @delneveshte_hadis110 <====💠🔶🌹🔷💠====>
مداحی_آنلاین_سلطان_حجت_الاسلام_عالی.mp3
2.82M
♨️سلطان 👌 بسیار شنیدنی 🎤حجت الاسلام 📡حداقل برای یک☝️نفر ارسال کنید. ↷↷ @delneveshte_hadis110 <====💠🔶🌹🔷💠====>
‌‌‌‌‌‌‌┄✦۞✦‌‌✺‌﷽‌‌‌✺✦۞✦┄ ✨امام صادق (علیه‌السلام) فرمودند: اصل و ریشة حسن‌ظَن، ایمان نیکوی شخص و صفای باطنی او است.✨ موضوع: ↷↷ @delneveshte_hadis110 <====💠🔶🌹🔷💠====>