eitaa logo
پویش دلتکانی
2.9هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
690 ویدیو
58 فایل
📚خانه تکانی دل با کتاب 🌺بیش از ۲٠٠ عنوان کتاب ارسال کادو شده به سرتاسر کشور ☘️کانال مستقیما زیر نظر نویسنده کتاب های یادت باشد، کاش برگردی و هواتو دارم مدیریت می شود آی دی سفارش کتاب @aghigh1369
مشاهده در ایتا
دانلود
پویش دلتکانی
#معرفی_کتاب📖 #دعبل_و_زلفا👳‍♂🧕 این رمان تاریخی‌داستانی🏰 سه شخصیت اصلی دارد؛ دعبل👳‍♂ که گاه تا مرز سق
📖 👳‍♂🧕 🍀گفتی سلما؟ نامش این است؟ ـ به یکی که خدمتش را می کند گفته است مرا سلما صدا کنید. حدس من آن است که نام واقعی اش نباشد. دعبل نتوانست لبخند نزند🙂. زلفا نام انتخابی او را برگزیده بود. ـ کسی آزارش نمی دهد؟ ـ همه دوستش دارند. موصلی می گوید سلما همانند مریم🧕 عذرا، پاک دامن و عفیف است. گفته است هر کس او را آزار دهد، تنبیه می شود. یک بار وقتی به او غذا🍲 می خوراندند، موصلی را دیدم که گوشه ی اتاق ایستاده بود و می گریست😭. مرد نازک دلی ست؛ ولی عزمش را جزم کرده که از سلما، فتنه انگیزی شهرآشوب بسازد و چشمان هارون را خیره کند! پیرمرد👨‍🦳 مجبور است همیشه معجزه ای🪄 در آستین داشته باشد تا خلیفه🤴 به رقیب او، ابن جامع گرایش پیدا نکند. به گفته ی بقراط، طبیعت🏞، جایگاه تنازع و تزاحم است. موصلی می گوید سلما صدایی شش دانگ و استثنایی دارد. این را از زیر و بم صدایش موقع حرف زدن فهمیده است. پیرمرد👨‍🦳 دلش به همین چیزها خوش است برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩 @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
📖 👳‍♂🧕 🍀دختر با چابکی درون خمره گلی 🪘که خالی بود پرید. در آن لحظه که می خواست درون خمره بنشیند، چرخید و دعبل 👳‍♂را کنار جعبه های هلو و انار دید. او را شناخت و تعجب کرد که در آن موقعیت می بیندش. صدای سم اسبی🏇 شنیده شد. در خمره پنهان شد و میوه فروش سبد انجیر را روی خمره گذاشت... برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩 @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
پویش دلتکانی
#معرفی_کتاب📖 #دعبل_و_زلفا نویسنده: مظفر سالاری📝 انتشارات: به نشر 📇 کتاب دعبل و زلفا، داستانی عاشق
📖 👳‍♂🧕 دعبل👨‍🦳 رفت تا کنار زلفا🧕 بنشیند.زلفا برایش جا باز کرد.دعبل که نشست هر دو سرهایشان را به هم تکیه دادند👫 و دیگر حرفی نزدند. طبیب(ابن سیار) 👨‍⚕در باغ🌳 قدم🚶 میزد.یکی زمزمه ای داشت و گریه 😭می کرد.دعبل آنجا بود.چشمانش قرمز بود.ابن سیار را که دید با دستان اشک خود را پاک کرد و گفت:کار از شیدایی گذشت و به شوریدگی رسید.دلم آتش❤️‍🔥 است طبیب! چه مرهمی برای دل ریش ریش داری؟ طبیبم(زلفا)بیمار است. چشمانی که آسمانم بود و ستاره✨ و ماه 🌔را در آن می دیدم ابری☁️ است. نمی شود نسیم خنکی🌬 از خراسان بوزد تا ابرها کنار روند و باز شاعر بتواند عکس خود را در دو جام جهان نما ببیند؟ ابن سیار 👨‍⚕گفت: من در قرآن خوانده ام که یوسف به برادرانش گفت پیراهنم👕 را برای پدرم ببرید تا آن را روی چشمانش بگذارد و بینایی اش را دوباره بدست آورد. من که باورش برایم سخت است. زیباست، اما واقعیت ندارد... دعبل مانند برق زده ها از جا پرید و گریان ابن سیار را در آغوش کشید🫂 و گفت: چرا خودم نفهمیدم...؟؟؟ شب ، آستین سپید امام را روی چشمان زلفا گذاشت و گفت: سعی کن امشب را راحت بخوابی...  برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩 @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
📖 👳‍♂🧕 🌱دعبل سوار گاری شد و به طرف اهواز حرکت کرد. از مزرعه🌳 که دور شد به سرعتش افزود. ساعتی 🕐گذشت تا به کاروانسرای کنار دروازه🚪 رسید. دروازه را بسته بودند. وارد کاروانسرا شد. کاروانی رسیده بود. مسافرانش ناچار بودند تا صبح که دروازه شهر را باز می کردند آن جا بمانند. باربران و خدمتکاران، میان شتران 🐫و اسب ها🐎 در رفت و آمد بودند. بوی تنور و نان🍞 می آمد. کسی به او توجه نکرد. صورتش را پوشاند و به اصطبل رفت. هنوز اسب ها 🐎و شترهای🐫 کاروان را به اصطبل نیاورده بودند. تنها یک مشعل، کنار در روشن بود.  برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩 @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
📖 ☘چند وقت بود سنگ قبر پدر🪦 را ندیده بودم. ندیده بودم که از وسط، شکاف خورده و از نوشته هایش چیزی پیدا نیست. نسیم خنکی🌬 می وزید. می خواست یاد مرده ها💀 بیندازد که چند روز دیگر پاییز🍂 است. مرده ها کاری به پاییز ندارند. ☘مرده ها روزگار را با خودشان برده اند زیر خاک. هیچ کس توی قبرستان 🪦نبود. نشستم کنار خاک پدر و پاهایم را ولو کردم. مسخره است که با یک سنگ حرف بزنم، اما کلمات خودشان آمدند. – اگه بتونم با حاجی غلامحسین👨‍🦳 برم، اون موقع شاید دایی دست از سرم برداره. شاید صدیقه 👱‍♀بفهمه منم آدمم . بابا ببین ... و جای سوختگی را به سنگ نشان دادم. برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩 @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
پویش دلتکانی
#برش_کتاب📖 #معبد_زیرزمینی ☘چند وقت بود سنگ قبر پدر🪦 را ندیده بودم. ندیده بودم که از وسط، شکاف خورده
📖 ☘رودخانه🌊، باتلاق، میدان مین و دید مستقیم دشمن، راه را برای عملیات بازپس‌گیری خاک وطن پیچیده کرده بود. اما رزمندگان از هیچ راهی دریغ نمی‌کردند. اینجا بود که پای مقنی‌های یزدی به عملیاتی پیچیده و پرافتخار باز شد تا این‌بار نه قنات که معبر و معبدی 🕌برای رسیدن باز کنند. هرچند کار امن و ساده‌ای نبود. ☘«معبد زیرزمینی» روایت الیاسِ👱‍♂ نوجوان است که هرچه می‌کوشید، نمی‌رسید؛ اما حضور در جبهه و همراهی‌اش با شهید غلامحسین رکن‌آبادی مسیر دیگری پیش پایش گذاشت. برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩 @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
📖 🦋 گفت: «بچه‌ها! با این کاغذهای سفید🗒 موشک سفید بسازید و پرتاب کنید.» بوم بوم بوم 💥 بوم بوم بوم💥 بچه‌ها موشک ها 🚀را پرتاب کردند. موشک های سفید به هواپیمای🛫 سیاه خورد، بام بام بام صدا داد بچه‌ها خندیدند.😅 برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩 @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
📚 🍂🍁 🥀سی و پنج سال میگذرد؛ اما هنوز پاییز🍂 که می‌آید نمیدانم از آتش🔥 مهری که بر جانم انداخته غمگین 😢باشم یا مسرور😊. به برگهای زیبا🍃 و رنگارنگ🍂 می‌نگرم؛ با من سخن میگویند: زیبایی مرگ ما از زیبایی زندگی ماست… آری… پاییز برای من بغضی تمام نشدنی دارد. تب و لرزی است که حس آشنایش گرمابخش وجود من است. هنوز و همیشه نگاهم شور دیدنش را می‌ریزد و مرا بر سر دوست داشتنی‌ترین دوراهی ماندن و رفتن رها میکند. اصلا پاییز هار من است، وقتی شکوفه 🌸میزند زخم‌های دلم💔 در خزان فصل‌ها… او به من آموخت📖 هر آمدنی🚶 رفتنی🚶‍♂ دارد؛ اما زیبا رفتن کار پاییز است. برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩 @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
📖 👤 🤫تهدیدهای اولیه دولتمردان, دهان بسیاری از مخالفان را بست🤐, اما دکتر محمود حسابی👨‍⚕ و دو نماینده ی دیگر آنقدر موضوع را پیگیری کردند که آتش مخالفت ها دوباره شعله ور شد.در مقابل تهدیدها هم بالا گرفت,اما بالاخره دکتر حسابی و همراهانش موفق شدند جلوی تمدید قرارداد ننگین شرکت نفت ایران🏭 و دولت انگلیس🏴󠁧󠁢󠁥󠁮󠁧󠁿 را بگیرند و ماده ی خلع ید را به تصویب نهایی برسانند.مجلس اجرای این مصوبه را به عهده دکتر مصدق گذاشت تا ضمن پذیرش پست نخست وزیری, مسئولیت خلع ید از شرکت نفت انگلیس را نیز عهده دار شود. برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩 @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
پویش دلتکانی
#معرفی_کتاب📖 #دهلیز_انتظار 🌱روایت داستانی از تنهایی و رهایی یک فرمانده زخمی در عملیات کربلای4 ستار
. 📖 🌱کشتی🚢 تا گلو میان گل نشسته بود، اما با همۀ سنگینی‌اش مثل پر کاهی روی دست‌های اروند بود. امواج سینه🌊 می‌کشیدند و کوهه‌ کوهه خودشان را می‌کوبیدند روی بدنۀ زنگ‌زده و پوسیده‌اش. کم‌کم آب از دیوارۀ کشتی بالا می‌کشید، به جان سوراخ‌ها می‌افتاد، سرریز می‌شد و زانوهای زخمی ستار را در خود فرو می‌بلعید. باید بیرون می‌زد به هر طریق ممکن. ماندن در کشتی، بیخ گوش عراقی‌ها مرگ تدریجی بود... برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩 @aghigh1369 ♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️ 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
. 📖 🫂 ☘بدنم خشک شده بود، بدون هیچ تحرکی. رنگ به چهره 👤نداشتم. مرگ تمام وجودم را فراگرفته بود، همهٔ ۱۸ سال عمرم در کسری از ثانیه مرور شد و احساس کردم در آن لحظه بی‌اختیارترین موجود زمینم🌎؛ خیلی حقیر، خیلی ناچیز! جوری که انگار از اول نبوده‌ام و از اول هیچ اختیاری نداشته‌ام، حتی به‌اندازهٔ یک دست تکان‌دادن👋، حتی به‌اندازهٔ یک چشم برهم‌زدن👁👁! من مانده بودم و جسم بی‌جانم که حتی نمی‌دانستم این‌همه تاریکی◼️ تا کجا ادامه دارد. صدای اذان که از مناره‌های مسجد 🕌محل داخل خانه ریخت، چشم‌هایم باز شد. نور جای تاریکی را گرفت. همهٔ آن چیز که دیده بودم، خواب بود؛ ولی خیلی روشن◻️. یک تصویر کاملاً گویا که می‌خواست من را زنده کند. صدای هق‌هق گریه‌هایم اتاق را برداشته بود. اشک امانم😭 نمی‌داد. مامان🧕 که با شنیدن صدای گریهٔ من هول کرده بود، با یک لیوان آب داخل اتاق آمد و گفت: «چی شده دخترم👩؟ خواب دیدهٔ؟ دلت درد می‌کنه؟» گریه حتی اجازه نمی‌داد حرف بزنم. برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩 @aghigh1369 🍃دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹
پویش دلتکانی
#معرفی_کتاب📖 #بیست_سال_و_سه_روز ☀️ ✨کتاب بیست سال و سه روز روایت داستانی از زندگی کوتاه اما پر برکت
. 📖 🔅 ✨وقتی خیال سید مصطفی👱‍♂ راحت شد که مادر👵 سراغ کارهایش رفته، برگه دومی 📃را از لای کتابش📙 بیرون کشید و به آقا سید گفت: «رضایت نامه دوم. امضا می کنی؟» آقا سید لبخندی زد و گفت: «ای کلک. فکرشو می کردی مامان بیاد نه؟» سید مصطفی لبخندی زد 🙂و به امضایی🖊 که آقا سید پای برگه می انداخت، نگاه کرد و گفت: «به مامان نگو. باشه؟» آقا سید نگاهی به چهره خندان پسرش انداخت و گفت: «حالا که امضا کردم و خیالت راحت شد، بگو چرا آن قدر اصرار داری بری؟ برو دانشگاه🏛. درس بخون📚. الآن مملکت ما به آدم های تحصیل کرده🎓 بیشتر احتیاج داره. جنگ🪖 حالا حالا ها هست.» برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩 @aghigh1369 🍃دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب 🌸 🌿 🍃 @deltekani 🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌹